79

تصمیم میگیرم که ننویسم . بعد میگم نه ! می نویسم . می نویسم که دیشب رفتیم خونه بچه ها و خیلی خوش گذشت .

می نویسم که ناراحت شدم کسری دوم شد و سروش اول ! از سروش خوشم نمیاد نمی دونم چرا !

می نویسم که ...

اما نمی تونم . غمگینم . ذهنم درگیره .

برای پریناز عزیزم بیشتر از اونی که فکرش رو بکنه غمگینم . فکرم مشغوله . تمام دیشب نگران و ناراحتش بودم

برای ارنیکای گلم که دوباره رو تخت بیمارستانه و من از این راه دور هیچ کاری براش نمی تونم بکنم .

خیلی غمگینم .

ای وای ...

/ 28 نظر / 11 بازدید
نمایش نظرات قبلی
بهار

منم تو نوشتن تنبل شدم ... ایشالا هر دوشون مشکلشون به بهترین شکل رفع بشه ... منم خیلی به این مسائلو اونائی که مشکل دارم فکر میکنم گاهیم گریه میکنم [ناراحت]

سارا

انشالا همه چیز خوب باشه . از ناراحتی بیای بیرون [گل]

آتنا

سلام عزیزم. نبینم غمتو. خدا هوای همه بنده هاشو داره نگران نباش[ماچ]

محبوبه

چرا دیگه نیم خوای بنویسی..[ابرو] بیام گوشت رو بکشم[ابرو][چشمک] این مشکلات بریا همه پیش میاد...راستی مگه قرار نبود برامون از اشنایی با همسریت بنویسی..زبونم مو در اورد زا بس گفتم[کلافه]

بانو

اره منم برای پریناز خیلی ناراحتم... این ارنیکا خانوم هم نمی شناسم... اما انشاالله که هر چه زودتر خوب بشه...

شادی فرداها

دخملی تو قلب خیلی مهربونی داری و از اون آدم هایی هستی که به عقیده من " نون قلبشون رو می خورن" یعنی خوشبختن به خاطر اینکه خوش طینت اند[گل]

اسما

تصمیم میگیری که کلا ننویسی؟چرا؟ ناراحت نباش دخملی

سارا

inshala be zodi hmachi ro be rah mishe va shad mishi rasty man ham soorsh dost daram ham kasra valy khob az avalesh goftam soorsh aval mishe chon hes kardam harfey tar mikhone valy delam bara sara ham sokht hes mikoanm khily behtar az forogh bod [ماچ]

بهار

مبااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااارکه نمیتونم نگم خوب اومدم اینجا بگم ... منتظرت میمونیم