روزانه...

شنبه

همسری امروز خونه است... ساعت نه نشده که چشمامو باز میکنم... همسری سحر خیز تو تخت بیداره و داره با تبلت بازی میکنه...

تا لای چشم منو باز میبینه میگه خیلی گشنمه... میگم منم!

میپره پایین و با یه سینی صبحانه میاد بالا... نون و پنیر و گوجه و شکلات صبحانه و کره بادوم زمینی...

با چشم بسته صبحانه میخورم...

عاشق اینم که بعد از صبحونه بپریم و تو تخت و باز بخوابیم...

ساعت یازده بیدار میشم...

هوا یه افتاب نیمه جون داره ولی دوباره سررررررد شده...

میریم بیرون... سنتر... تنها جایی که برای گشتن وجود داره !!!

میریم تو مغازه ها... 

کتونی صورتیمو که هدیه روز زن بوده میخوام با یه مشکی سرخابی عوص کنم...

تو فروشگاه خیلی دودلم... 

اما همسری و دو تا خانمی که مشغول خریدن گواهی میدن که این مشکیه جیغ تره! میخرمش...

از یه دکه غذافروشی دو تا اسلایس پیتزای پپرونی میخریم... خوشمزه است و تند

میریم سمت میوه فروشی ها... 

کلی میوه و سبزی تازه و خوش عطر و بو. با قیمتهایی که به نسبت ایران به مررررراتب ارزون تره!!! کلی میوه و توت فرنگی و خیار و گوجه و پیاز و اسفناح تازه میشه ده پوند!!! 

ماهی تازه سالمون میخریم....

ساعت حدود شش خونه ایم

همسری ملهی ها رو سرخ میکنه و پلو اسفناج مشتی درست میکنه...

فیلم میبینیم و از بودن با هم لذت میبریم....

/ 0 نظر / 6 بازدید