این روزهای ما...

روزها با سرعت عجیبی میگذرن... انقدر عجیب که کمتر از چند روز دیگه 5 ماه از ورود ما به اینجا میگذره! گاهی که بهش فکر میکنم خودم متعجب میشم...

روز شنبه قرار بود به اطلاع و دعوت یکی از دوستای خوبم بریم به یک خیریه... خیریه ای که پولش به ایران برای حمایت از بچه های سرطانی و بی سرپرست فرستاده میشه...

روز جالبی بود...

قرار بود متصدی ها همه لباس قرمز بپوشن... من و هسری هم ایضا!

دوستم میخواست اب هویج بستنی بفروشه که من کمکش کردم و الحق که چه اب هویجی بود و تو گرما و افتاب اون روز خیلی چسبید و متقاضی هم زیاد داشت!‌

همسری که تو قسمت باربیکیو بود و تا شب قبل از اینکه دوش بگیره همچنان بوی خوب جوجه کباب میداد! خوشمزه

هوا هم یاری کرد و افتابی بود و خلاصه همه چیز خوب بود و من هم کلیییییییی ایرانی دیدم و تعجب کردم که واقعا شهر ما این همه ایرانی داره؟! و با کلی شون دوست شدم و چندتایی همه شماره رد و بدل کردم...

تنها چیزی که از اون روز ذهنم رو مشغول کرده بچه هایی بودن که با هر سن و سال فقط انگلیسی حرف میزدن و زبان مادری شون رو با لهجه غلیظی صحبت میکردن و حتی بعضی هاشون فارسی هم سوال میشنیدن به انگلیسی جواب میدادن... اولین باری بود که فکر کردم چقدر دلم نمیخواد بچه ما زبان مادریش رو به این لهجه حرف بزنه و کمی غمگین شدم از این بابت!

بیشتر که فکر کردم دیدم چاره ای هم نیست و این بچه ها تو یه اجتماع خیلی بزرگ فقط انگلیسی حرف میزنن و تو یه اجتماع خیلی خیلی کوچک خانواده فارسی! یحتمل بیشتر دوستاشون هم بریتیش هستن و بنابراین خیلی فکری نمیشه در این مورد کرد...

****************

یکی از پروزه های دانشگاه به مشکل خورده و من فردا باید تو جلسه ای که برگزار میشه از خودم و پروژه ام دفاع کنم!

ته دلم خیلی نگرانم اما وقتی خیلی خیلی اتفاقی با یه دوست عزیزی اشنا شدم که اینجا 8 ساله استاد دانشگاهه و خیلی ناباورانه گفت که منو تو جلسه همراهی میکنه یهویی پر از ارامش شدم...

جلسه مهمیه و نماینده از دانشگاه هست و حضور یه دوست ایرانی که زبانش به شدت عالیه و خودش تو این چیزا هست میتونی کلی از استرس من کم کنه...

امیدوارم که نتیجه هم چیز خوبی باشه!!

**************

خیلی وبلاگ ها رونق داشت و خیلی همه می نوشتن! بلاگفا هم بامبول جدید دراورده و دیگه همون هایی که سالی ماهی یک بار می نوشتن هم نیستن...

دلم ادم میگیره خوب!

/ 22 نظر / 31 بازدید
نمایش نظرات قبلی
nassi

عزيزم اميد به خدا مثه هميشه موفق و كوشايي[قلب]چقدر زود گذشت ها!! من هنوز روزها و شب هايي كه نزديك به رفتنت بود رو يادمه . خيلييييي دوست داشتم بتونم براي بدرقه ت بيام كه هم براي اولين بار ببينمت هم خداحافظي كنم ازت ولي به اين خاطر كه ما هم درگير كارهاي مامان بوديم نشد ، ولي هميشه استرست رو داشتم و دارم خدايي با وجودي كه نديدمت هرگز . هميشه آرزوم اينه كه مسيرت به راحتي طي شه و سنگ و خشي در راهت نباشه خواهر گلم . هيچ وقت نزار از مهربونيت كم شه و همرنگ خيلي از هموطنايي كه رفتن بشي ، لهجه مهم نيست . قلبت مهمه كه مطمئناً فرزندانت هم مثه خودت و خونوادهء گلت بامحبت و بامرام ميشن .خيلييييي واسه م عزيزي دخملي جان . مراقب خودت باش[قلب][قلب][قلب]

الهه و همسري

سلام دخملي جون خوبي عزيزم واي اين بلاگفاي مسخره مي بيني چه بازي سر ما درآورده مي بينم كه اونجا هم از فعاليت هاي خاص خودت دست بر دار نيستي ايشالا هميشه خوش بگذره آب هويج در يك روز گرم بسيار مي چسبه بنوش و ياد ما هم باش

فاطمه

سلام خانم مهربون و نیکوکار ....خوش به سعادتت که میتونی در ارامشی که اونجا داری به امور خیریه هم بپردازی تو ایران که اینجور چیزا روز به روز کمرنگتر میشه متاسفانه همه خیلی درگیر روزمرگی و درگیریهای زندگی ان برای پروژه هم دعا میکنم که به بهترین شکل و خیلی زود مشکلتون حل شه.هرچند که من خیلی به این باور دارم که تو نیکی میکن و در دجله انداز که ایزد در بیابانت دهد باز موفق باشید خانم مهربون

افروز

از بس خوبی خدا هم آدمای خوب سر راهت قرار میده

شیرین

سلام برای اینکه مشکل زبان حل بشه باید بیشتر تو اجتماعات ایرانی ها شرکت کنید و ارتباطات کلامی تو جمع خانواده رو به زبان مادری محدود کنید . خیلی جواب میده امیدورام در انجام پروژه موفق باشید

سپیده

امیدوارم جلسه دفاع خوب پیش رفته باشه خوشحالم از موفقیت و خوشیت دوست خوبم همیشه خوش باشی و خندون

پریسا

عزیزم جلسه تو دانشگاه خوب پیش رفت ؟

maryami

سلام عزیزم خوشحالم خوانندت شدم .وبلاگتو دوست داشتم .[لبخند] به منم سربزن[قلب]

رویا

سلام عزیزم امیدوارم که کارت بخوبی پیش رفته باشی و تو جلسه ی دفاع سربلند شده باشی

آزاده

عزیزم مشکل دانشگاهت حل شد؟