سفرنامه 3

دوشنبه 31 آگوست- 9 شهریور

اتوبوس برگشت از اتوبوس رفت هم به مراتب بهتر و راحت تره! اتوبوس وی آی پی دو طبقه... که البته طبقه پایین فقط دستشویی و این چیزاست...

از بالا بهتر و بیشتر میتونیم جاده رو ببینیم...

تا لب مرز حدودا 4 ساعتی طول میکشه... هرچی به مرز نزدیک تر میشیم همه جا سبز وخرم تر میشه...

لب مرز دوباره چک پاسپورت و ویزا میشیم...

حالا که ما تصمیم گرفتیم طول مسیر برگشت رو روی عرشه کشتی باشیم و لباس گرم با خودمون برگشتیم مسیر فرق میکنه!

قراره برای برگشت اتوبوس از تونل مانش عبور کنه... ماشین ها و اتوبوس ها داخل یه کانتینتر بزرگ و بسته میشن و از زیر اب عبور میکنن...

خیلی هم کوتاه و سریع میرسیم...

به محض تموم شدن تونل دوباره ویزای انگلیس مون چک میشه...

هوا به مراتب سردتر شده و این سرما قشنگ محسوسه...

ساعت حدود 10 شب میرسیم لندن...

حرکت بعدی اتوبوس از لندن به شهر خودمون حدود ساعت 12 هستش...

خیلی خسته ایم... گیت اتوبوس رو پیدا میکنیم و همون جا روی صندلی ها میشینیم تا نوبت سوار شدن بشه...

به محض سوار شدن هر دو میخوابیم... البته همسری از ترس اینکه شهر ما رد بشه و پیاده نشیم تا صبح راحت نمیخوابه...

به محض رسیدن تاکسی میگیریم و میایم خونه...

به همسری میگم یه چرت بزن ولی میگه اگه بخوابم بیشتر کسل میشم...

دوش میگیره...

وسایل و چمدون سفر من رو با هم دوباره چک میکنیم...

توصیه های لازم رو میکنه و با هم خداحافظی میکنیم... با یه بغض گنده گوشه گلوم و البته یه ذوق وااااااااافر توی دلم...

همسری که میره سرکار با مامان و خواهری حرف میزنم تلفنی...

ساعت حدود 8:30 از خونه میزنم بیرون... میرم پیش همسری تا کلید رو بهش بدم... خانم دوست برام چند تا خوراکی تو راهی با خودش اورده...

همسری رو که دوباره بغل میکنم یکمی اشکی میشیم...

به بچه ها میگم جون شما و جون همسری قلب میخندن میگن برو خیالت راحت!!

سوار اتوبوس منچستر میشم... باید برم فرودگاه منچستر...

به محض رسیدن به فرودگاه کلی خاطره روز اومدن مون میاد تو ذهنم... یاد حال خوب و پر از استرس و اینده نامعلوم مون میوفتم... همش یه لبخند گوشه لبمه...

از ترس دیر شدن خیلی زود رسیدم...

پرواز KLM رو پیدا میکنم و یه خانم خوشرو چمدونم رو تحویل میگیره...

تا ساعت پروازم حدود 3 و نیم ساعت وقت مونده...

با مامان حرف میزنم... اون ها هم تو راه فرودگاه هستن...

لاک میزنم... ابروهام رو مرتب میکنم...

یه قهوه میخورم...

کم کم زمان سوار شدن میشه...

اولین باره که با این هواپیمایی سفر میکنم... مهمان دارها همگی خوووووووووشگل و خوش برخورد و عالی!

کنار یه خانم و اقای هلندی میشینم... یعنی اقاهه خودش میگه که هلندی هستن و برای دیدن برادرش انگلیس بودن و از این صحبتا...

طول پرواز 55 دقیقه است...

به وقت محلی ساعت 5:30 میرسم فرودگاه آمستردام..

اولین چیزی که خیلی به چشم میاد بزرگی بیش از حد فرودگاه است....

گشنمه... یه اسنک میخورم... وقت زیادی بین دو تا پروازم نیست... شماره گیتم رو پیدا میکنم و به همسری زنگ میزنم و خبر رسیدنم به اولین مقصد رو میدم...

پرواز بعدی ساعت 8 شبه...با همون هواپیمایی KLM... باز همون مهمانداری های خوووووشگل...

پرواز نیمه پره و این خیلی خوبه... چون دوتا صندلی کناری من خالین...

شام خوشمزه میخورم... پاستا و یه جور سالاد یونانی و دو مدل پنیر کنارش و یه دسر خوشمزه...

بلافاصله بعد از شام دسته صندلی ها رو میدم بالا و خیلی راحت میخوابم...

چشم که باز میکنم صدای خلبان داره میاد که تا ده دقیقه تو فرودگاه اتاتورک استانبول فرود میاد...

ذوق و استرس و خوشحالی و گریه دارم قلب

دیگه بی طاقت شدم...

تا تراسنفر میاد و میرسم به هتل هی تپش قلبم بیشتر میشه و هی حالم دگرگون تر...

موقی که میرسیم و پیاده میشم دارم دنبال در ورودی هتل میگردم که خواهری و مامان هم زمان منو میبینن و جیغ خووووووشحالی میکشن...

دیگه حالم دست خودم نییییییییییییست قلب

مامان میگه نزدیک سه ساعته که اونا رسیدن به هتل و فقط رفتن بالا تو اتاق چمدون هاشون رو گذاشتن و از اون موقع تو لابی منتظر من نشستن... میگه میخواسته دستشویی بره ولی خواهری نمیزاشته و گفته یه وقت من میرسم و تو ذوقم میخوره که اونا پایین منتظر من نبودنماچ

همون لحظه اول سوغاتی ها رو رد و بدل میکنیم... مامان و خواهری کلی خوراکی خوشمزه برام اوردن... حلوا ارده... مسقطی شیراز... پیاز داغ اماده و کلییییییی چیزای دیگه...

خواهری شش تا عکس از عکس های عروسی شون و یک عکس عروسی خودمون رو برام رو تخته شاسی زده و اورده... خیلیییییییییییییی عالیه این کارش...

انقدری حرف داریم که دلمون نمیاد بخوابیم... حرف به اندازه هشششششششت ماه و نیم دوریناراحت

ساعت از 4 و نیم گذشته که میخوابیم...

/ 0 نظر / 155 بازدید