گزارشانه...

پنج شنبه:

ساعت 9:30 بیدار میشیم... من خیلی هنوز خوابم میاد... اما به خاطر همسری بیدار میشم... صبحانه اماده میکنم...

همسری قبل از ساعت 10 میره ...

میخوام جارو کنم... گردگیری کنم... خونه روتمیز کنم... اما تنها کار مثبت روشن کردن ماشین لباسشویی و شستن ظرفای صبحانه است!

میرم پیش مامان... با هم پیاده میریم سمت خونه... از فروشگاه بامییییکا نزدیک خونه مامان یه چیزی میخریم به اسم سوپ ماست!!

تو راه یه خبر خوب میشنوم... کلییییییییی ذوقی میشیم با مامان قلب

تا خواهری میرسه حدود ساعت 2... خورش کدو حلوایی خووووشمزه دستپخت مامان میخوریم... با سوپ ماست... ماست چکیده+ کمی خامه+ هویج و خیار رنده شده+ پیازچه رییییییز خورد شده... بی نهاااایت خوشمزه است...خوشمزه

هر کدوم روی یه مبل ولو افتادیم و حرف می زنیم...

ساعت 6 مامان من رو میرسونه خونه... بعدش هم میخواد خواهری رو برسونه...

میخوام جارو کنم... گردگیری کنم... خونه روتمیز کنم اما خیلییییییی خوابم میاد! روی کاناپه میخوابم... تا حدود  10 که با تلفن مامان بیدار میشم... هییییچ کاری نمیکنم!

جمعه:

ساعت 10:30 بیدار میشیم...

قبل از هر کاری با همسری میریم سراغ بار گذاشتن ابگوشت! اولین باره که تو این 7 سال و خورده ای میخوام ابگوشت درست کنم...

یکمی اختلاف سلیقه داریم...

میریم بیرون خرید... مرغ و میوه و خوراکی جات! دست در دست هم ... هوا هم عالی... کیییییف میده...

همسری جارو میکنه اساسی! تمام مبل ها رو میکشه جلو و کل خونه رو جارو میکنه..

گردگیری میکنم...

میوه میشورم..

میوه میچینه...

کیک پرتغال درست میکنم...

میز شام رو اماده میکنه...

کرم کارامل درست میکنم...

پفک و بیوگلز رو میریزه تو ظرف... میز وسط رو میچینه...

انار دون میکنم..

با کاسه ها میزاره رو میز...

خسته است حسابی!

همون جا تو هال میخوابه... منم دوش میگیرم...

بووووووی خوب ابگوشت تو خونه پیچیده...

مامان و خواهری اینا قبل از 6 میرسن...

میوه و کیک و چایی میخوریم...

نونها رو میزارم تو فر... واییییی که چه عالی میشن! انگار همین الان از تنور اومدن بیرون...

شام میخوریم.... ترشی... سیر ترشی... ماست... پیاز!

 همه تعریف میکنن.. خودمم دوست دارم با اینکه کلا ابگوشت خور نیستم زیاد!

با کمک مامان و خواهری همه چی شسته و تمیز و مرتب میشه...

خواهری اینا یه فیلم خریدن... کلاشینکف... ما هم ظهر همون رو خریدیم! که با هم ببینیم!! نیشخند

به غاااااااااایت چرت و بیمزه است!!!خنثی

انار میخوریم...

ساعت 11 هم مهمونامون میرن...

من رو مبل میخوابم... همسری داره تی وی میبینه...

شنبه:

خیلییییییییی خوابم میاد... اما به زور ساعت 9:30 بیدار میشم...

همسری مرغ ها رو سرخ میکنه...

ماهیچه ها رو هم !

یکمی جمع و جور میکنم... دوباره کیک پرتغالی درست میکنم.. هم راحته هم خوشمزه با یه بوی بی نظیر!

دوباره انار دون میکنم...

همسری میز ناهار رو اماده میکنه...

برنج رو ابکش میکنه... باقالی پلو رو دم میکنه...

دوش میگیرم... سشوار میکشم... ارایش میکنم... جاری و برادرشوهری میان...

یه کیک خوشمزه برامون اوردن...

با چایی و کیک پرتغالی ازشون پذیرایی میکنم...

ناهار میخوریم...

بعد از ناهار با برادرشوهر قلیون می کشیم... جاری اهلش نیست! بچه مثبته!!نیشخند

حکم بازی میکنیم.. من و همسر میبریم...

ساعت حدود 5 شده... من خیلی خستم ... همش منتظرم برن! اما خبری نیست...ابله

برادرشوهر میگه یه دست هفت خبیث بازی کنیم...

ساعت 7:20... میگه بچه ها عصرونه قارچ سوخاری بخوریم؟!

میگم خودم درست میکنم چون اگه اون بره تو اشپزخونه همه زندگیم کثیف میشه!!!

جاری میاد کمکم...

یکمی هم چیپس و پنیر درست میکنم...

باقی مونده غذای ظهر رو هم گرم میکنم...

ساعت 8 شام میخوریم...

حدود 9 مهمونا میرن...

من از خستگی غشششش میکنم...

هر از گاهی همسر لوسم میکنه... لای چشمام رو باز میکنم اما دوباره خوابم میبره...

 

/ 26 نظر / 27 بازدید
نمایش نظرات قبلی
زهرا

سلام خوب و خوشيد؟ هميشه به دوره همي و عشق و حال و ابگوشت. من اگر مهمون داشته باشم كه دلم بخواد بره به خواهريم اس ميدم كه بزنگه و اصرار كنه بريم خونشون[زبان] بعدش هي ميگم نهههه ما مهمون داريم نهههه نميايم.مهمون خودش ميفهمه بايد چه اقدامي بكنه[چشمک] روز و روزگارت خوش

roya

سلام عزیزم دلم برات تنگ شده بود خیلی خسته ام انگاری گم شدم بین این روزای شلوغ و پر کار و پر از بالا پایین های مالی همیشه میخونمت مراقب خودت و روزهای زندگیت باش

خانم کوچولو

می گم دخملی خانومی این همسر شما چقدر هنرمند و آشپزن. ماشالا انگار تو همه زمینه ها یه دستی دارن. البته خودتم که ماشالا هم زرنگ و فرزی و هم به غایت هنرمنددددد.[گل]

مژگان

وای جاری[وحشتناک]

زمستون سبز در آمریکا

دلم تنگ شده بود برای این گزارشانه هات... خوش باشی همیشه ... اما یادمه می گفتی باید رژیم بگیری ... آخه یه سری خوردنی هایی که گفتی که البته خیلی خیلی نوش جوون، اما خوب نیستاااااا[نیشخند][نیشخند] اینا رو البته یکی باید به خودم بگه... میگم دخملی جوون، خبری نشد؟ من دارم دوشنبه ها رو می شمارم..[خجالت] این فیلم کلاشینکف و من تو اریکه دیدم بعلاوه ی ساکن طبقه ی وسط و... این دوتا فیلم از کسل کننده ترین فیلم هایی بود که دیدم.. با احترام خیلی زیاد برای آقای شهاب حسینی ، حالا باز کلاشینکف از ساکن طبقه ی وسط خیلی خیلی خیلی بهتر بود... باور کن ، یه چند نفری وسط فیلم ساکن طبقه وسط از سینما رفتن بیرون... منم میخواستم برم ، نه به تقلید از اونا، اما واقعا وقت تلف کردن بود[کلافه][افسوس]

زهرای روزهای خوب پاییزی

آفربن شوهرت.من کلا شوهرم یه بار عدس پلو درست کرد که خدایی با بدبختی دادیمش پایین.یه بار هم کوکو سیب زمینی که مدل قلب بهش داده بود.اینقد اون کوکو سیب زمینی رو دوس داشتم

مهسا !

دیدم یه مهسا دیگه داری اینجا علامت تعجب گذاشتم [ابله] اصن این پستای انرجی مثبتی و عشق و خونوادگی و اینا میذاری آدم هوس ازدواج میکنه [نیشخند] فقط من توانایی این همه آشپزی و شیرینی پزی مثل شما رو ندارم [نگران] همیشه ایام به کاااااااااااااااام [گل]

هاله

دخملی عزیز من بعد از چندین روز تلاش موفق شدم آرشیوتون رو مو به مو بخونم حتی بعضا کامنتهای هر پست رو... با خوندن پست سالگرد پست خاله تون گریه کردم و وقتی به دی ماه 89 رسیدم به پهنای صورتم اشک ریختم... پشیمونم که زودتر از اینها نخونده بودمتون امیدوارم همیشه و همیشه شاد باشید. تنتون سالم و لبتون خندون و دلتون پر از آرامش و عشق باشه

سميه

سلام دخملي جونم.خوبي؟ من اگه بخوام اطلاعات کاملي در مورد نحوه مهاجرت و قوانينش وکليت موضوع اطلاعات کاملي داشته باشم بايد چکار کنم؟