سفرنامه 1

جمعه 28 اگوست- 6 شهریور

ساعت 3 میرسیم خونه...

همسری ناهار گرفته اورده... سریع غذا رو میخوریم...

من میپرم حموم و سشوار و جمع اوری نهایی...

ساعت 4:30 از در میزنیم بیرون... اتوبوس سر کوچه ساعت 4:40 میاد... میریم به سمت ایستگاهخ اتوبوس های مسافربری...

چمدون رو تحویل میدیم... کوبه پشتی همراهمون میمونه چون توش پر از خوراکیه نیشخند

راس ساعت 5:30 اتوبوس به سمت لندن حرکت میکنه...

همسری خیلی زود خوابش میبره... من ولی با وجود خستگی زیاد و شب قبل دیر خوابیدن و صبح زود بیدار شدن تا ساعت 8 بیدارم... خوابم نمیبره... هندزفری تو گوشمه و اهنگ گوش میکنم...

ساعت 8 همسری هم بیدار میشه... هر دو گشنه شدیم...

همسری یه پرس چیکن تیکا خریده... با نون باگت... همون جا تو ماشین غذامون رو میخوریم... بسی عجیب مزه میده...

ساعت حدود 10 میرسیم لندن... درست عین تهران تو اون ساعت شب هم شلوغه... پر از ماشین و ادم و مغازه ها هم اکثرا بازن...

بین دو تا حرکت اتوبوس مون حدود 1 ساعت فاصله هست...

میایم از ایستگاه بیرون... نوشیدنی میخریم...

ساعت 11 سوار اتوبوس بعدی میشیم...

اتوبوسش بسیار شیکه... صندلی های خیلی راحت و با فاصله...

کم کم داره خوابم میگیره...

بیرون هم با اینکه تاریکه اما معلومه که همچنان سر سبز و پر از دار و درخته...

اخرین شهر انگلیس شهره دوور douver ... به همسری گفتم وقتی رسیدیم منو بیدار کنه...

اما راه طولانی تر از چیزی که فک میکردم... نزدیک به دو ساعتی طول میکشه...

دریا از دور دیده میشه...

میرسیم به ایست بازرسی پلیس...

راننده میگه همه باید پیاده بشن...

پاس هامون کنترل میشه و مهر خروج خورده میشه...

سرررررررررررررده... تیک تیک میلرزیم تا دوباره سوار اتوبوس بشیم...

اتوبوس یه ربعی حرکت میکنه و دوباره می ایسته...

باز باید پاس و ویزاهامون کنترل بشه... این بار مهر ورود میخوریم...

همه چی خیلی هیجان انگیزه...

هنوز سیم کارت هامون کار میکنه و تو گروه خانواده چند تا عکس از لحظه خروج میفرستیم...

خواهری بیداره و قربون و صدقه مون میرهقلب

بعد از اونجا یکمی معطلی داریم... اتوبوس نگه میداره... باید سوار کشتی بشیم... من فک میکردیم ما تو اتوبوس میریم روی کشتی ولی اشتباه فک میکردم...

مسافرها پیاده میشن و میریم داخل کشتی... اتوبوس هم طبقه پایین کشتی قرار میگیره...

کشتی که حرکت میکنه میریم روی عرشه...

به شدت هوا سرده و باد میاد...

کم کم از انگلیس فاصله میگیریم... میایم پایین... حدود دو ساعتی راه هست... هر دو میخوابیم...

ساعت حدود 5 دوباره از کشتی پیاده میشیم و سوار اتوبوس میشیم...

هیجانم هی بیشتر و بیشتر میشه...

خیلی دلم میخواد بیدار باشم و همه جا رو نگاه کنم ولی متاسفانه تمام راه رو میخوابم...

شنبه 29 اگوست... 7 شهریور....

ساعت نزدیک 10 صبح همسری صدام میکنه...

میگه پاشو رسیدیم پاریس قلب

خسته و هیجان زده ایم...

خیلی زود پیاده میشیم... وارد ایستگاه مترو میشیم...

همچنان که دارم به همسری میگم یه دوست نازنین بهم گفته بود که بلیط سه روزه بخریم که برامون به صرفه تر باشه یه پسری میاد کمک مون... میگه مادرش انگلیسی و پدرش لیتوانی... خودش هم اینجا دانشجوست...

بهم کمک میکنه که بلیط رو با بهترین قیمت بخریم...

حدود نیم ساعتی برامون وقت میزاره و روی نقشه مترو بهمون جاهای دیدنی و هتل مون رو نشون میده...

سوار مترو میشیم به سمت هتل...

متروهای پاریس به شددددددت قدیمی اند... پر از سر و صدا و کثیف!‌ و البته خیلی شلوغ...

تو ایستگاه مورد نظر پیدا میشیم...

تا میایم بیرون یه خانمی یا مهربونی وقت چمدون رو میبینه ازمون میپرسه کمک میخوایم یا نه... و مسیر هتل رو بهمون نشون میده... همون جا میفهمیم که مردم پاریس بسیار مهربون تر از انگلیسی ها هستن... (تو پرانتز بگم که مهربونی شون چند جا دیگه نشون داده شد بر خلاف انگلیسی ها که با اینکه وقتی ازشون کمک میخوای حتما با روی خوش کمکت میکنن ولی عمدتا ادم های به قول معروف دماغ بالایی هستن!! )

تو خیابون هتل پرررررر از نونوایی و شیرینی فروشی های کوچک و خوشگله... هر دو گشنه ایم... میریم تو یکی از شیرینی فروشی ها و همسری کیک خامه ای و من چیز کیک میخوریم...

نزدیک های هتل کله برج ایفل دیده میشه... هر دو ذوق زده میشیم...

میرسیم به هتل و چمدون هامون رو تحویل میدیم ولی اتاق رو ساعت 2 بهمون تحویل میدن... دو ساعتی وقت داریم...

تصمیم میگیریم بریم به سمت ایفل قلب

پر از هیجانیم هر دو...

میرسیم زیر ایفل... به گفته همه ایفل تو روز خیلی زیبایی خاصی نداره و شبش قشنگه... اما برای ما بسیار هیجان انگیزه...

یکمی میچرخیم...

میریم کنار رود سن...پر از رستوران های خوشگله...

ناهار یه ساندویچ هات داگ پنیری و یه پیتزا بسییییییی خوشمزه میخوریم... طعم غذاهاشون و پنیرهاشون بی نظیرهخوشمزه

هوا به شددددددت گرمه به خصوص برای مایی که از دمای 12 13 درجه اومدیم گرما خیلی بیشتر به چشم میاد. هم گرمه و هم شرجی...

خیلی خسته ایم... برمیگردیم هتل و اتاق مون رو تحویل میگیریم... از اتاق مون برج ایفل نصفه معلومه...

دو ساعتی میخوابیم... در واقع غش میکنیم...

غروب دوباره میزنیم بیرون...

میریم زیر ایفل... هوا همچنان به شدت گرمه... هم گرمه و هم پررررررر از ادم...

کلی عکس میگیریم...

کم کم شب که میشه جمعیت هم بیشتر میشه...

از کنار رود سن میریم تا خیابون معروف شانزه لیزه... تو راه همسری برام یه شاخه گل رز قرمز میخره...

خیابون شانزه لیزه یه خیابون پر از دار و درخت و پر از برندهای معروف...

میریم تو یه کافه... همسری نوشیدنی میگیره و من سوپ معروف پیاز فرانسوی که هرچیییییییییی از خوشمزگیش بگم کم گفتم خوشمزه عالی با طعم خوب پنیر...

باز هم میچرخیم و عکس میندازیم...

اخر شب برمیگردیم به سمت ایفل...

کنار خیابون و روی پل ها دسته دسته مردم در حال رقصن... رقص تانگو و رقص سالسا...

میشینیم رو پله ها و تماشا میکنیم... همسری میگه کاش ما هم این رقص رو بلد بودیم و الان با هم میرقصیدیم...

کلی حس و حال خوب تو فضا هست... انگار کلی عشق و انرزی مثبت موج میزنه...

اخر شب خسته و خوشحال برمیگردیم هتلقلب

ولی متاسفانه تو راه برگشت من 100 یورو ناقابل گم میکنم... خیلی اعصابم خورد میشه و حتی کمی گریه میکنم...

همسری هی میگه بابا فدای سرت! شد دیگه... ولی اعصاب خودم حسااااااااااااابی خورده... ضد حال بدی بود...

/ 39 نظر / 97 بازدید
نمایش نظرات قبلی
شهرزاد

دخملی من شنیدم تو انگلیس هزینه حمل و نقل و تردد خیلی بالاست. آیا درسته

مهشاد

كاملا اثرات زندگي در خارجه توي شما مشهوده ،سفر با اتوبوس و لذت بردن از تمام لحظات سفر حتي سرما و خستگيش به جاي سفر با هواپيما و اقامت تو هتل ٥ ستاره ??خوش باشين هميشه

mati

سلام دخملی جون امیدوارم لحظه لحظه زندگیتون پر از شادی و هیجان باشه[لبخند]

mati

ببخشید دخملی یه سوال برای یادگیری زبان از کجا باید شروع کنیم که تو یه کشور دیگه بتونیم گلیممون از آب بکشیم[چشمک]

لادني

واااي چقد خوب :) منم خيلي دوست دارم اون سوپ معروف رو تست كنم،عزيزم هميشه به اين روزاا❤️

الهه و همسري

سلام دخملي جونم من كه پر از هيجانم با خوندن اين مطالب چه برسه به تو آفرين به تو كه اونجا هم داري خوش مي گذروني وقتي داشتم مي خوندم همش مي گفتم يعني دارن كجا مي رن خدايا خدايا وقتي گفتي پاريس كلي ذوق زده شدم انگار خودم رفتم

آزاده

سلام خانمي مرسي از نوشتن سفرنامه لذت برديم بجز قسمت پول گم كردن كه البته من 100% مطمئنم دزديدن امكان نداره كسي پاريس رفته باشه و ازش چيزي ندزديده باشن اگه دقت كرده باشي ميدي خودشون كوله هاشونو جلوشون ميگيرين نه عقبشون خيلي حرفه‌اي هستن و اصلا متوجه نميشي شوهر خاله من يه آدم با 150 كيلو وزن و 180 قد يعني هيكلي داره براي خودش كيف پولشو همونجا دقيقا از جيب پش شلوارش زدن فكر كن يه لحظه فكر نكرده اگه شوهر خالم بفمه يه فوتش كنه طرف له ميشه اينقدر حرفه‌اي هستن اينا دفعع بعد خواستي برين اونجا خيلي بيشتر مواظب باش خانم گلي

زیبا

وای دخملی من عاشق سفرنامه هاتم اونقدر قشنگ جز به جز می نویسی که انگار خودم هم اونجام و همی چی را تجسم می کنم همیشه به سفر دخملی جان منتظر بقیش هستیم فقط اگه عکس هم بزاری دیگه عالیه [قلب][قلب]

ماه تاب

فداي سرت دوست عزيز..قضا بلا بود[لبخند][چشمک]

شهره مامان حسین

خرید نکردی؟