خاطرات...

چهارشنبه بیست وچهار دی ماه:

باید برم اداره... دو روز بی خبر نرفتم... مدیر مستقیمم خیلی باشعور و فهمیده است... هیچی نمیگه بنده خدا....

حس کار که دیگه ندارم... کاری هم نیست...

بیشتر با هم بچه ها مشغول حرفم....

ناهار به مناسبتاخرین روز بودن من اقای همکار مهربون ته چین شرف الا سلا م مهمون مون میکنه...

ساعت سه میرم ارایشگاه....

اصلاح و ابرو... موهامم کوتاه میکنم مصری فانتزی...

ساعت شش از اداره دل میکنم بالاخره.... تو راه خونه خودمونم که میمی زنگ میزنه.... رسیده دم خونهمامان.... بهش میگم برو بالا مام میایم:دی

سر راه میریم خرید.... برای مامان و خواهری یکی یک دستبند میخرم... میخوام همیشه با دیدنش یاد من باشن... شاید یه جورایی تشکر زحمتای این مدت....

ساعت نزدیک هشت میرسیم خونه مامان.... مامان و خواهری همه کارها رو کردن.... 

دوستامون کم کم میان.... شب خیلی خوبیه برای اخرین دورهمی... من انقدر همش اشکیم که مامان چند باری دعوام میکنه....

مامان و خواهری برای شام هم چند مدل غذا درست کردن.... ماکارونی.... چیکن استروگانف....کشک بادمجون.... الویه....

دیگه موقع رفتن بچه ها نه اشک من جمع میشه و نه اونا.... لحطه های سختین.... 

پنج شنبه بیست و پنجم دی :

صبح نه نشده که میزنیم بیرون.... فقط دلم میخواد کارها تموم بشن!!!

ارز میخریم.... بماند که دو ساعتی معطل میشیم چون اون مقدار مورد نطر ما موجود نیست و باید بیارن....

با مامان میریم محصر.... یه وکالت تام الاختیار بهش میدیم....

برمیگردیم خونه.... هنوز خورده ریزها وسط خونه است....

ساعت دو میریم سمت خونه مامان.... خواهری و مامان بزرگ و بابا بزرگم اومدن....

ناهار میخوریم.... دوش میگیرم.... میریم  سر خاک بابای همسری....بعد هم خونه مادرشوهری....

همه هستن.... شام هم مهمون برادرشوهری هستیم... کباب و جوجه... خواهرشوهری کوچیکه هم کلی غذاهای خوشمزه تو سفره گذاشته....

شب من تو اتاق میخوابمو همسری پیش مامان و خواهر زاده هاش؛)

جمعه بیست و ششم دی ماه:

حالم بی قراره... مادرشوهری میگه دم صبح ناله میکردم و مامانمو صدا میکردم.... 

صبحانه مفصلی میخوریم.... مادرشوهری قرار نیست شب بیاد فرودگاه...‌ بغلش میکنم... مخکم... سفت از ته دل....

میریم سمت خونه مامان....

مامانی برام فسنجون گذاشته و اش جو....

چقدر این ساعتای اخر بده.... درد داره....

بعد از ناهار همه با هم میریم خونه ما.... که بسیج بشیم خونه جمع بشه....

وقت خدافطی با خونه است.... به همسری میگم هولم نکن بزار سر فرصت همه جای خونه رو خوووووووب ببینم.... اههههه به این لحطه ها....

برمیگردیم خونه مامان.... خواهری یه گریه زاری جانانه راه میندازه.... حالم بده.... فقط میخوام  این ساعتا بگذره...

مامان مهربونم شام لوبیا پلو درست میکنه....

و هی منو خواهری رو دعوا میکنه که گریه بسه! شگون نداره!!

اما واقعا لحطه های سختیه...

چمدون ها رو هی باز و بسته میکنیم.... هی اصافه بارو کم میکنیم....

ساعت دیگه کندتر و کندتر میگذره....

هرچیم سرمو گرم میکنم فایده نداره.... دلم میخواد زمان همین جا متوقف بشه...

دوش میگیرم.... مامان موهامو یه سشوار خوشگل میکشه....

عصبیم... بیقرارم.... استرس دارم!!

ساعت یک برادرشوهری و یکیء از دوستامون میان.... راهی میشیم....

مامان بزرگ میشینه جلو و من وسط مامان و خواهری میشینم....

سر اتوبان نواب دو تا خواهر شوهری کوچیکا هم میان....

خیلی دارم سعی  میکنم حس اون دقیقه ها رو توصیف کنم...‌ اما نمیتونم.... فقط باید جای من باشی تا بفهمی.... الانم اشک تمام صورتمو پوشونده.... 

اخرین دقیقه ها.... سخختتتتتتت گذشتن.... تو فرودگاه همه شوخی میکردن... میخندیدن.... اما خوب معلومه که تو دلمون چه خبره....

چند باری شماره پروازمون رو میگن.... همسری میره تو صف تحویل بار....

دل کندن از بغل مامان و شونه های خواهری سخته... خیلییییییی سخت.... هرچی فشارشون دادم باز حس میکردم کمه....

همسری رسید اون جلو.... منتطر من بود.... دلم باهام نمیومد.... پاهام چسبیده بود به زمین.... توصیف حس و حال اون لحطم غیر ممکنه... محاله....

و بالاخره رسید اون لحطه گند جدایی.... تا جایی هم که چشمامون همو میدید دست تکون دایم.... بالاخره اومدیم که زندگی مون رو از اول بسازیم....

اشکم تموم نمیشه امشبگریه

/ 62 نظر / 50 بازدید
نمایش نظرات قبلی
mojgan

عزيزم با خواندن اين پست فقط گريه كردم چون ياد چندين سال قبل و روز ي كه براي اولين بار از خانواده جدا شدم افتادم درست است كه هر سال مي ايم و ميروم ولي اولين خداحافظي و وداع هيچ وقت يادم نميرود

سارا

عزیزم...سلام..خواننده ی خاموشتم...چقدر قشنگ نوشتی و چقدر من پابه پای نوشته هات بغضی شدم....الهی که قشنگترین و بهترین لحظه هارو داشته باشی و زندگیت پر از عشق باشه و سایه ی مامان گلت هزار سال بر سرت باشه.

آرزو

سلام عزیزم...منم کلییییییی گریه کردم با این نوشته هات ...با اینکه نزدیک 10 ماه از رفتن برادرم و خانومش میگذره هنوزم اشکم تموم نمیشه...یاد تمام اون لحظه های روز آخر رفتنشون افتادم...دوری خیلی بده خیلییییییییییی...

نسیم

وای اشکمو درآوردی دختر ..برات بهترینها رو آرزو میکنم شاد باشی و آروم

غریب آشنا

دخملی جون . چقدر برا این روزها ارزو کردی و خواستی و الان این همون ارزوته. تا جایی که از نوشته هات من خوندم و فهمیدم تو اینقد زبلی که بتونی کم کم مادر و خواهرت چه عرض کنم دوستات رو هم ببریپیش خودت[قلب][نیشخند[نیشخند]

وصال

دخملی اشکای منم سرازیر شد که[ناراحت] خدا رو شکر که این لحظه های سخت گذشتن. الهی شکر که لحظه های خوب و موفقیت های زیاد رو پیش رو دارید.

sheila

سلام خانمی، خیلی‌ وقته میخونمتون، اون روزِ آخر رو منم تجربه کردم و یکی‌ از بدترین روزهای عمرم بوده. هنوز بعد از ۱۵ سال وقتی‌ یادِ اون روز و شب و گریهِ پدرم تو فرودگاه میفتم می‌خوام بمیرم. امیدوارم تو زندگی‌ِ جدیدتون شاد و سلامت باشین. good luck

maryam

aziiizam, matnet sare sobhi boghzi ke az dirooz baham hast ro terekoond, [ناراحت] man dirooz bargashtam, ba inke 1 mah iran boodam ama mesle bargh va bad gozasht va alan ba hame vojood deltangit ro mifahmam oonghadr ke vase to sakhte in deltangi, chand barabaresh vase manman va khaharet sakhte, be har hal inja choizaye jadidi mesle dars va mashghooliata be zendegit ezafe mishe va gahi be shedat mashgoolet mikone va deltangit , ghata GAHI momkene faramooshet beshe, vali mvase maman va khaharet injoori nist. man va to kheili shabihe hamim, manam maman va khaharam baram mesle ye tike az ghalbam mimoonan ke ja gozashtameshoon hala ke in raho vase zendegit entekhab kardi bayad say koni ghavi bashi va be deltangit ghalabe koni ta ziad aziat nashi barat behtarinha rio arezoo mikonam dooste khoobam

marjan

سلام دوست خوبم بااینکه اولین باره این وبو میخونم ولی... با خوندن این پست اشک منم سرازیر شد........! . . امیدوارم همیشه موفق باشین![گل]

sheila

salam doostam, man US zendegi mikonam