آخر هفته...

پنج شنبه:

باید برم اداره... اجباری! خیلی سخته که روز پنج شنبه برم سرکار... واقعا نمیدونم قبلا چه جوری میرفتم و گاهی مجبور میشدم تا ساعت 4 و 5 هم بمونم...

ساعت 7 که الارم موبایلم زنگ میزنه قطعش میکنم!!‌یادم نیست که باید برم...

ساعت 8 یهو با صدای همسری از خواب میپرم...

سریع آژانس میگیرم... خدا رو شکر با اینکه خیلی نزدیک نیست اما چون مسیرم اتوبانیه ترافیک هم نداره و من ساعت 8:16 انگشت میزنم...

یه روز بیخود... کار زیادی نیست... بیشتر به حرف میگذره...

زنگ میزنم ارایشگاه... وقت ترمیم ناخن میگیرم...

ساعت دو میزنم بیرون... سر راه رنگ مو هم میخرم...

همسری قرار ناهار بیاد خونه... هوس ساندویچ هات داگ کردم...

تو نت می چرخم... موهامو رنگ میکنم... رنگ روی ابروهام هم میزارم...

همسری 4 میاد... خیلییییییی گشنمه... هرچی با خودم حرف زده بودم که نصف ساندویج رو بیشتر نخورم اما سر ناهار چیزی یادم نمیادعینک

همسری میره حموم منم سر فرصت ارایش میکنم و موهامو سشوار میکشم...

برای شب شلوار سرخابیمو و شال مشکلی سرخابی برمیدارم... یه بلیز سرخابی طوسی جدید هم برای خونه برمیدارم...

میریم سر خاک پدرشوهر... خواهران شوهر غیر از دومی همه هستن...

یه ساعتی هستیم...

امام زاده ای که پدرشوهر دفن شده خیلی جای با صفاییه... اروم... پر از دار و درخت...خواهر شوهر یک فلاسک چایی اورده... با شیرینی که ما برای خیرات خریدیم می خوریم...

نمیدونم تازگیا خواهر شوهر چهار زیاد به من متلک میگه یا من خیلی حساس شدم... ناخواسته باهاش یکمی سرسنگینم... البته نه سرسنگین اما مثل قبل باهاش بگو بخند نمیکنم... از حرفاش گاهی دلگیر میشم...

میریم دنبال مری... قراره برای تولد شوهریش شام بریم بیرون... خودش خبر نداره...

یکی از همکارای قدیمی من که دوست صمیمی با این همکارمه بردتش استخر! یعنی مری برنامه رو با اون هماهنگ کرده...

خونه مری اینا شلوارمو شالمو عوض میکنم...

میریم سمت پارک ملت... سر راه کیک هم میخریم...

ما نیم ساعتی زودتر میرسیم...

پسرا میان... کلی از دیدن اقای همکار قدیمی که خیلی هم حق به گردنم داره و خیلی چیزا یادم داده خوشحال میشم... اونم همین طور! کلی به یاد قدیم سر به سر هم میزاریم... پسر خوبیه... کمی هم شیطون و شوخ...

مرغ سوخاری و پیتزا میخوریم... ما براش ادکلن خریدیم...

بعد از شام همکار مجرد رو می پیچونیم و میریم خونه مری اینا... همچین ادمای پستی هستیم ما!نیشخند

بساط قلیون و پفک و نوشیدنی به راهه... تا ساعت دو پیش بچه ها هستیم... دارن به رفتن از ایران فک میکنن و هی تبادل اطلاعات می کنیم... برنامه شون یا کانادا یا انگلیس... هنوز تصمیم قطعی نگرفتن...

جمعه:

ساعت 10 بیدار میشیم... سوسیس بندری برای صبحانه درست میکنم... اما زیاد نمیچسبه... نون و پنیر رو ترجیح می دادم!

در حین صبحانه با خواهری اس مس بازی میکنیم و قرار میشه ناهار بریم خونه مامان...

به مامان زنگ میزنم... دودله که بره خونه دختر خالش... منم بهش میگم چه تصمیمی! چه کشکی... ما داریم ناهار میایم اونجا! بشین سر خونه زندگیت!چشمک

سر راه شیرینی می خریم...

مامان زرنگ من برای ناهار کرفس و میرزا قاسمی درست کرده...

برنامه سفر می زاریم... احتمالا اخر مهر ماه... شوهرخواهری نظرش روی کیشه... اما به دلیل برنامه های پیش رو باید بسیار بسیار زیاد مواظب هزینه هامون باشیم... به شمال راضیش می کنیم...

ساعت 3 همسری منو میزاره خونه و خودش میره سرکار...

من که گیج خوااااابم...

ساعت 7 دیگه بیدار میشم... خیلی دلم میخواد بیشتر بخوام اما نمیدونم چرا خوابم نمیبرهخنثی

برای ناهار فردای همسری میخوام باقالی پلو درست کنم... برنج خیس میکنم... باقالی هم میزارم بپزه... گوشت هم میزارم از فریزر بیرون...

اس مسی با همکارا هماهنگ میکنم که برای صبحانه فردا سوسیس بندری بخوریم!

درست میکنم و میکشم تو ظرف... گوجه و خیارشوهر هم خورد میکنم و میریزم تو یه ظرف دیگه...

تو نت می چرخم... جارو می کشم....

لباس ها اتو میکنم...

الان هم تو خونه تمیز نسشتم و به برنامه های که نمیدونم چه جوری پیش میرن فکر میکنم....

/ 29 نظر / 18 بازدید
نمایش نظرات قبلی
شیما

چون جوابشونو نمیدی پرو شدن یه دفعه که جواب بدی اخلاقشون خوشگل درست میشه [تایید]

الهه و همسری

سلام دخملی جان عجب آخر هفته باحالی داشتی پر از هیجان و کار دخملی بنده هم مثل شما در حال جاری دار شدنم فکر کنم خیلی مزه می ده نه؟[نیشخند]

بانو-دل می نوازد

صبحانه سوسیس بندری?? ?!!!… نه نکن با معده ات اینجور دخملی… [اضطراب]

بهاره

خیار شوهر[قهقهه] اخه چقدر توی فکر شوهری! همیشه به گشت و گذار و خوشی باشی.

skarlet

baba khosh be halet cheghad roozat khoshmaze migzare.[نیشخند] begoo in ferfere boodan az koja oomade? nagoo dokhmale ferfere banoo hasti[نیشخند] khahare man tabaghe paeenemoon e, yani too tehran hast(man hanoozam be oonja migam khoonamoon!) bad mamanam ke mikhast bege ba shoharesh sham ya nahar bian az yeki 2 rooz ghabl shoroo mikard[نیشخند][هیپنوتیزم]

پرنیان

عزیزم سه چهار ماه برای برنامه ریزی کافیه :) بعدشم ازونور کلی زمان داری که میتونی بشینی فکر کنی رو تک تک خواسته هات.. به خودت زمان بده. با آرامش همه چیز عالی میشه مطمئن باش. مثل نمره خوب آیلتس که گرفتی.. :*

راحله

گوجه و خیارشوهر هم خورد میکنم و میریزم تو یه ظرف دیگه... [نیشخند][نیشخند]

شیما

اوا خواهر مگه خیار شوهرم میشه خورد کرد شکنجه میشه که [قهقهه]

s.a

88871410 tell bego az taraf ahadi zang mizani kheiliarzooon mishe avale mehr az shomal behtare mashhad va tour khareji ham daran

آمارین

این مدل اومدن روز جمعه خونه ی مامانت من رو یاد خواهرم انداخت که بلخره هرطور شده جمعه ها ناهار خونه ی مامان هستن[نیشخند] منم که کلن سرقفلی روزای جمعه هستن یعنی این مامانا طفلکا یه روزم نمیتونن از دست ما ازاد باشن[زبان]