66

یکشنبه :‌

تمام طول راه فکرم پیشه فلشمه که نمی دونم کجاست ! وقتی میرسم بدون هیچ استراحتی شروع به گشتن میکنم .

نمی دونم مَثَل عدو شود سبب خیر اگرخدا خواهد صدق میکنه یا نه؟ گم شدن فلش باعث میشه تمام کشوهای خونه رو بریزم بیرون و بگردم و اجباراً مرتبشون کنم !

نیست که نیست ....

اعصابم خورد میشه .

یهو یادم می افته دیشب که قرار بود دوستامون بیان رو میز بود . هل هلکی برش داشتم . یادم میاد گذاشتمش تو جیب حوله ام !!

مامان زنگ میزنه قراره یه سری وسایل برای خواهری بده... حدود 7 با بابا میان . نیم ساعتی می شینن و میوه میخوریم و حرف می زنیم . مامان و بابا که میرن سریع دست به کار میشم . چند تایی رنگ دارم که میارم و همش رو قاطی می کنم و میزارم رو سرم ... امیدوارم که خوب بشه !

همسری میاد . شام می خوریم و وسایل من رو جمع می کنیم . همسری منقل رو میاره و ساکم رو میچینه .

یکمی جمع و جور می کنم . گرد گیری می کنم ...

دوشنبه :

همسری ساعت 8 میره . دلم می خواد بخوابم باز . سرم رو می کنم زیر پتو و چشمام رو می بندم . خوابم نمیبره . تا 9 وول می خورم و بیدار میشم . خواهری زنگ میزنه میگه لباس گرم بردارین !

جارو کشی میکنم . دستشویی رو می شورم . حموم میکنم و اماده میشم . همسری میاد دنبالم . ساعت 12 با دوست جون ترمینال قرار داریم .

هر دو با هم می رسیم . بلیط می خریم و سوار میشیم .

کلی از دیدن جعبه خوراکی ها ذوق می کنیم ! به خصوص من که ناهار نخوردم .

تو راه جدول حل می کنیم . مجله می خونیم و حرف می زنیم .

ساعت 4 می رسیم . یه ماشین می گیریم که در حد فضا بد رانندگی میکنه اولش می خندیم و بعد سفت همدیگه رو می گیریم !

الهییییییییییییییییی خواهری و دوستش کلی خونه شون رو تمیز کردن ! همه جا برق می زنه . یه پذیرایی حسابی میشیم . انواع بیسکویت و شکلات و پفک و مانچی !

حدود 5:30 یکی دیگه از دوستای خواهری میاد و میریم بیرون . بنزین می زنیم و بعد میریم سمت بستنی پانیذ ! بستنی هاش عالیه قیمت هاش هم ! اصلا با اینجا قابل مقایسه نیست . 

همون اول که میرسیم تا بچه ها دارن منو رو نگاه میکنن من یواشکی یه ده تومنی به اقاهه میدم میگم مابه التفاوتش رو حساب میکنم بعدا !

تیک تیک می لرزیم و بستنی می خوریم ! موقع حساب کردن خواهری و دوست جون می دون جلو . خواهری می پرسه اقا چه قدر شد ؟ اقا میگه 5 تومن !! - این همه بستنی 5 تومن !!! - خواهری تا دست می کنه تو کیفش اقا 5 تومن به من برمی گردونه !‌خواهری میگه چی شد ؟ میگم هیچی ! اقا می خواست 5 تومن به من پول بده !! بیاین بریم ...

میریم سمت سعدی . پاساژ گردی . چه قدر سردهههههههههه وایییییییییییی ...

چیز خاصی نمیخوایم ! میریم برای شام .

به پیشنهاد بچه ها میریم کارونسرا سنگی ... دو تا دیزی ، دو تا جوجه و یه دونه کباب و مخلفات می گیریم . کلی می خندیم و عکس می گیریم و شام می خوریم کلی تر !!

بر می گردیم خونه . بعد از اون همه شام یه چایی داغ و قلیون حسابی می چسبه . یکمی حرف می زنیم و حدود 1 می خوابیم ...

سه شنبه :

بچه ها 7 میرن بیمارستان . من و دوست جون می خوابیم تا 9 . با تلفن همسری بیدار میشیم . صبحانه می خوریم و میریم سمت بازار قدیمی ...

سرده خیلییییییییییی ...

یه عالمه ادویه می خریم . من و دوست جون یه عالمه هم لباس زی.... می خریم . چه حالییییییییی میده ! من عاشق این کارم !!

یه اقایی پیاز ریز می فروشه سه کیلو هزار ! به قول خودش اوچ کولو !! می خریم . گوجه و گوشت هم برای ناهار ظهر می خریم .

دوست جون سیخ هاش رو جا گذاشته . مجبور میشیم سیخ بخریم !

برای تولد خواهر زاده همسری یه سویی شرت خوشگل می خریم . دوست جون هم تولد پسر جاریشه و اونم یه سویی شرت می خره ...

حدود 1 بر می گردیم خونه . خریدها رو می زاریم و میریم سوپر . زغال می خریم . برای خواهری اشتراک می گیریم !

تا میرسیم دوست جون شروع میکنه به شستن ظرف های کثیف از دیشب تا حالا ! منم جمع و جور میکنم .

بچه ها حدود 2 میان . ناهار می خوریم . خواهری که اصلااااااا نمی خوره . میگه چون دیشب زیاده روی کرده امروز هیچی نمی خوره !

یه قلیون دیگه می کشیم و تند تند جمع می کنیم .

خواهری زنگ میزنه اژانس . با اتوبوس 4:30 راه می افتیم ... تو راه حرف می زنیم . میوه هایی که خواهری گذاشته می خوریم و می خوابیم !

همسری میاد دنبالم . یه ده دقیقه ای دیر می کنه . من تلفنی بهش میگم مطمئنی 10 دقیقه دیگه می رسی ؟ همسری بهش برمی خوره ! میگه با لحن بدی گفتی ...

با اخم میاد دنبالم . منم بهم بر می خوره . حرف نمی زنیم ...تقریبا نیمه قهر می مونیم ...

* سفر خیلیییییییییییی خوبی بود عالی ! واقعا خوش گذشت بهم ...

** موهام یه قهوه ای خیلی خوشرنگی شده !

*** فک کنم فروشنده های بازار اونجا خیلی از اینکه قیمت بگیری و چیزی نخری خوششون نمیاد ! برخورد بدی باهامون می کردن !

**** صبح همسری برای اینکه از دلم دربیاد منو برد کله پزی ! نیمه اشتی شدم باهاش ...

/ 48 نظر / 10 بازدید
نمایش نظرات قبلی
مژگان

خانی = خانمی در کامنت قبلی[خجالت]

اطلسی

نظر من کووووووووووووووووو؟!؟!!؟ببین منم مثه ارنیکا فک کردم دستبندت پیدا شده!

منظر

انقدر حرف داشتم..ولی نمیدونم چرا انقدر این آژت با نمک بود دخملی ججججججججججججججججججججججون [نیشخند]

عسلی و آقای همسر

خوشحالم كه بهتون خوش گذشته هوا انگار همه جاي ايران يخ بوده ... [خنده] اين خريده لباس ز .. فكر ميكنم يكي از لذتبخش ترين خريداي ما خانوما باشه !

فلورین

همیشه به سفر دخملی جون اون پیاز کوچولوها جون میده برای پیاز ترشی [نیشخند] همسری دلش تنگ شده بود برات شاید انتظار نداشته خوب شد زودی آشتی کردین.

بهار

ببین اگه رفتم دیگه پشت سرمم نگاه نکردم وبلاگمم تخته کردم نگی چرا ها ؟؟؟ چند روزه نوشتم نیومدی بخونی تا اطلاع ثانوی وبلاگ بهار تعطیله

شقایق

پس بودی اخمروز فقط چیزی ننوشتی هان؟ خوبی؟ دلم برات تنگ شده هانی

شقایق

فدای تو بشم من.ک نمی کردم باشی ..تو وبلاگ خانو خانوما نظرت رو ک خوندم منوجه شدم اومدی .انشاله ک زودی برمیگردی و سرشلوغی نداری[ماچ]

منظر

واییییییی من باز رگ شیطونیم زد بیرون :دی آخه کلاس کنسل شد منم ..اومدم از نت کتابخونه کش برم.. خوبی عزیز دلم؟؟؟؟؟؟؟؟![ماچ]

شیلا

خانمی اومدی زنجان اونم بی خبر؟ میگفتی میومدیم پیشواز خداکنه بهت خوش گذشته باشه[گل]