49

احساس میکنم یه کمی توضیح لازمه ! چون این پست کامنت خصوصی زیاد داشت !!

من عروس خوبی نبودم ... اصلا‌!! خیلی حساس بودم . به همه چی . به هر کسی که ادامه نسبتش اسم شوهر می اومد حساسیت داشتم ... کوچکترین حرفی باعث دعوا بین من و همسری می شد . با کوچک ترین چیزی ناراحت می شدم .

خیلی بی تجربه بودم .

کم کم یاد گرفتم . یاد گرفتم که مادرشوهر غول نیست ! اگه به چشم مادر عزیزترین کسِت بهش نگاه کنی دیگه از هر چیزی ناراحت نمیشی ...

یاد گرفتم که اگه مادرشوهرم حرفی میزنه از سر دلسوزیه و مهربونی - البته مادرشوهر من ذاتا ادم مهربونیه و بدجنس نیست ! -

یاد گرفتم من و مادرشوهرم دو نسل با هم اختلاف داریم . اختلافمون هم بیشتر از فقط اختلاف سن و ساله . مادرشوهر من یه خانوم مذهبی و سنتیه ! یاد گرفتم به تفاوت هامون احترام بزارم . صد البته مادرشوهری هم الان به این تفاوت ها احترام میزاره .

فهمیدم اگه گاهی مادرشوهرم چیزی بهم میگه ممکنه همون حرف رو مادر خودم هم بزنه . دیدم بی انصافیه از حرف مامان خودم ناراحت نشم اصلا اما حرف مادرشوهری برام بشه بدترین حرف دنیا !

داشتن رابطه خوب با دیگران علی الخصوص خانواده همسر سخته ! سخته که اگه چیزی می شنوی به روی خودت نیاری و بزاری به حساب اختلاف فرهنگی . سخته که اگه بر خلاف فکر و عقیده ات حرف بزنن سکوت کنی . سخته اگه بعضی چیزهایی که برات ارزشه برای اون ها ضد ارزش باشه و تو هیچی نگی . اما همه این ها به آرامش درونی خودت می ارزه !

به آرامشی که تو زندگیت میاد می ارزه ...

خیلی دیدم ادم هایی که اسم فامیل شوهر که میاد رفتارشون عوض میشه . برخوردهاشون متفاوت میشه . منم همین جوری بودم . اما یاد گرفتم باید به عزیزترین های همسرم احترام بزارم .

خیلی هاتون خصوصی گفتین چون همسرت اینجا رو می خونه تو این جوری می نویسی ! همسری من از همون اول ادرس وبلاگم رو داشت و هر از گاهی می خوند . البته کلا خیلی اینجا نمیاد . به قول خودش میگه اینجا حریم خصوصیه منه و دلش نمی خواد خیلی به حریمم وارد بشه . ضمن اینکه من از کسی ترسی ندارم . حرفی داشته باشم می زنم .

ضمن این که پنج شنبه اتفاقی افتاد که واقعا طرز برخورد مادرشوهری برام قابل احترام بود . اینکه من از پسرش گله کنم و اون بدون توجه به اینکه مادر همسریه کاملا حق رو به من بده . و به پسرش تشر بزنه ... به پسرش بگه شیرم رو حلالت نمیکنم اگه دختر مردم رو اذیت کنی ، اگه صدات رو روش بلند کنی ... فک نمیکنم هر مادری این کار رو بکنه ...

خلاصه اینکه تو رو خدا یکمی دیدتون رو عوض کنین . خیلی سخته ها اما غیر ممکن نیست ...

/ 57 نظر / 11 بازدید
نمایش نظرات قبلی
مامان یگانه

افرین ..خیلی قشنگ گفتی من هم کاملا باهات موافقم..........

عسلی و آقای همسر

خيلي بزرگ شدياااا .. آفرين دعا كن ما هم عاقل شيم !

آلما

خوب این دیدی خیلی خوبه خدا رو شکر که به این نتیجه رسیدی

سحر

یه جوری از روزمرگی هات می نویسی که آدم دل می خواد همش بخونه و بخونه و بخونه، امیدوارم در کنار همسری همیشه شاد شاد باشی و صد البته قدر مادرشوهر به این خوبی رو هم خیلی بدون که تقریبا نایابه...[ماچ]

سحر

خصوصی داری[نیشخند]

سحر

خب بهار خانم انگاری دلش خیلی از خانواده شوهری پره، ولی خدایی، من مادرشوهری دارم که پوز همه مادرشوهرها و خواهرشوهرهاتون رو می خوره، کلا همه بهش می گن هیولا[نیشخند] می خواستم تو وبلاگ خود بهار جون، کامنت بزارم ولی همه چیش بسته بود و رمزی[ناراحت].. حتی کامنت گذاشتنش

سحر

خصوصی داری عزیزم......[ماچ]

سحر

الان چک کن[ماچ]

سحر

اومد؟؟؟