روزانه

هوا همچنان گاهی سرد میشه اما بیشتر روزا خنکای مطبوعی داره...

یه جوری که صبح که از خواب بیدار میشم پنجره هال رو باز میکنم تا هوای خونه عوض بشه اما کمتر از یک ساعت بعد میبندمش چون یه خنکی ریزی میره زیر پوست تنم...

امروز درست اولین روز شش ماهگی از ورود به مرحله جدید زندگی...

تو جمع بندی امروز از همه روزهای ماه های گذشته بهتره!

من حالم بهتره و دلتنگیم قابل کنترل شده...

کم کم دارم با شهر و ادماش و هواش و کشور اشتی میکنم و ازشون حس خوب میگیرم...

به خصوص وقتی دیروز یه پیرزن مهرررررربون یهویی تو خیابون بهم لبخند ملیحی زد و وقتی نزدیک تر شد گفت که عاشق دخترای چشم و ابرو مشکیه و ارزو داشته با یک مرد شرقی ازدواج کنه که دختراش مو مشکی بشن و ازدواج نکرده و نشدن! و من از دید اون چقدر جذابم!قلب

حسم وقتی بهتر میشه که کم کم هشتاد درصد حرف ادما رو متوجه میشم و میتونم باهاشون حرف بزنم... اوایل بیشتر حدس میزدم کی چی میگه!!‌اما الان لهجه شون کم کم به گوشم اشنا شده...

حسم وقتی بهتر میشه که تو جلسه دفاع دانشگاه میتونم قشنگ حرف بزنم و انقدر ازشون حس های خوب بگیرم که فارغ از نتیجه حالم تا چند روز خوب باشه...

اون وقتی که هی بهم القا میکنن من چقدر باهوشم و بی نظیرم و از این حرفا! شاید همه شون تعارفات معمول باشه اما اینکه میبینم رییس فلان دانشگاه این همه حس خوب بهم منتقل میکنه حالم خوب تر میشه... حسی که متاسفانه اگه تو ایران بود قطعا چیزی متفاوت تر بود!‌

همین جوری که می نویسم سایت هواشناسی رو هم چک میکنم که ببینم اخر هفته چه جوریه و میشه یه برنامه پیک نیک با بچه ها بچینیم یا نه!‌ امیدوارم که بشه

******************

و اما اتفاق بد دیروز!!!!!!!!!!!!!!!عصبانیسبز

تو قطار خیلی ریلکس نشستم!!‌

یه اقایی هم پشت سرم نشسته...

تو فاصله ده دقیقه یک ربع یه چیزی از پشت به پایین پام میخوره...

برمیگردم اقاهه رو نگاه میکنم.. بسیار مرد محترمیه!

به قطع یقین میگم قدش بلنده و پاهاش رو دراز کرده و پاش خورده به پای من...

بی اهمیت میشم و پامو یکمی میارم جلوتر...

اما باز یه چیزی هی میخوره به پشت پام!

تا میخوام برگردم و محترمانه خواهش کنم که پاشو جمع کنه که شلوارم کثیف نشه یه صدای ریزی میاد!

یهو چشمم میوفته به زیر صندلی اقا!!!

یه سگ پشمالوووووو....

یا خدااااااااااااااا... یعنی از اون موقع تا حالا این سگه بوده که با پای من بازی میکرده

فقط بهش میگم لطفا سگت رو بردار که من جامو عوض کنم

پسر روبرویی هاج و واج منو نگاه میکنه...

ضربان قلبم رسیده به هزار!

بهش میگم من از سگ میترسم... اصلا فوبیای حیوون دارم!

تو کسری از ثانیه جامو و حتی واگنم رو عوض میکنم... اماااااا تا خود شب از برخورد این همه نزدیک یه سگ حالم بدهههههسبز

 

/ 17 نظر / 23 بازدید
نمایش نظرات قبلی
nassi

من از گربه به شدتتتتتتتتتتتتتتتتتت وحشت دارم[گریه][گریه][گریه] اصن نميتوني تصور كني

m.e.f

وای کاملا درکت میکنم منم از هیچ حیوونی نمیترسیدم ولی اینکه سگهایی با این عظمت انقدر بهم نزدیک بشن حس بدی رو بهم میده و نمیدونم چرا همش علاقه نشون میدن که بیان سمت من...

aftab mahtab

khoda roshokr ke halet behtare, khoda ra shokr ke dari yavash yavash adat mikoni. vaaaaaaaaaaaaay manam kheili az sag mitarsam injam ke mashala hame sag daran

پریسا

دخملییییی چه قدر این پستت حس خوب بهم داد خیلی خوشحالم برات البته لطفاً نظرت رو راجب هاپو عوض کن [چشمک] آخه خیلی دوست داشتنی هستند .

آتوسا

تو فوق العاده ای باهوش 'جذاب وزیبا''شک نکن دختر شرقی

نفیس

چقدر این پستت رو دوست داشتم . کاش من بیام بنویسم 80 درصد حرف آدما رو متوجه میشم [زبان] مطمینا هر روز بهتر از دیروز خواهد بود برات دخملی جون باهوش

samira

ayyyy dokhmaliii in ehsasoo man nesbat be goorbe daram. hata shaba ham khabe gorbe mibinam. kheili tasnake kheiliiii

منم لیلی

دخملی جون 6 ماه گذشت؟؟؟؟؟ چقدر زود گذشت!!!! خوشحالم که تونستی خودتو تطبیق بدی. چه حرف پر انرژی ای زد پیرزنه بهت. به سگم باید عادت کنی اونجا:) بلاگفای ما هم درست شد :)))))))))

بهنام

سلام. چرا اينقدر دير آپديت مي كنيد ؟

samira

kheili khooshaal misham vaqti az aramesh sohbat mikooni. kheili[گل]