تعطیلات...

چهارشنبه:

راس ساعت چهار میزنم بیرون.. همسری و اقای دوست خونه هستن... من که میرسم همسر حمومه... تمام وسایل جلوی در جمع هستن...

پسرا وسایل رو میبرن پایین... منم یه دوش سریع می گیرم... وقت نیست... سریع لباس می پوشم...

تو راه ارایش میکنم... حتی خط چشم میکشم!!

میریم سر راه دنبال مری...

میوفتیم اول جاده... مری میگه خیلی گشنمه... رودهن دو تا هات داگ می خریم... نصف می کنیم...

هوا عالیه... خرت و خرت تخمه می خوریم... گاهی هم پفک و چیپس و نوشابه...

با مری کلی حرف می زنیم... در مورد رفتن ... به شدت دارن تلاش میکنن برای پیدا کردن یه راه خوب و مطمئن...

کلی از خاطرات دو سال همکاری میگیم و سه تایی می خندیم... همسری هم که با ما خاطره مشترک نداره و فقط گوش میکنه....

یه چرت کوچولو میزنم...

ساعت نه میرسیم محمود اباد...

چندتایی ویلا می بینیم تا یکیش پسند میشه... تمیزه و مرتبه... با ویوی خیلی قشنگی از دریا...

پسرا میرن خرید...

من سریع قلیون رو راه میندازم...

پسرا برمیگردن...

همسری میگه خانوما فقط استراحت کنن ... ما هم که حرف گوش کن! فقط میشینیم و با مری قلیون می کشیم و همچنان تخمه می خوریم...

ساعت دوازده شام اماده میشه... کته با کباب تابه ای... دست پخت همسر... من که میگفتم سیرم اما مگه میشه از این شام خوشمزه گذشت؟!!

بازی می کنیم...

حرف می زنیم...

بچه ها هی از ما راهنمایی میخوان... ما هرچی که میدونیم بهشون میگیم...

پسرا بستنی سنتی خریدن... بی نهایت خوشمزه است...

ساعت دو من غش میکنم... هنوز صداشون رو میشنوم.. با خنده بیدارم میکنن اما من کاااااااملا بیهوش شدم...

پنج شنبه:

با صدای موج دریا بیدار میشم...

همسری بیداره... بالای سرم نشسته.... میگه چه خوشگل میخوابی! نیم ساعته دارم نگات میکنمخجالت

نونوایی سر کوچه است... اقای دوست داره املت درست میکنه...

رو همون لباس خونه یه مانتو میندازم و با همسری تو هوای عالی صبح پیاده میریم نون بخریم... نونوایی بسته است... نیم ساعتی پیاده روی میکنیم تا به نونوایی بعدی میرسیم... خیلی کیف میده... هوا تمیز و عالی... کلی حرف می زنیم...

بعد از صبحانه سریع برنج ظهر رو درست میکنیم...

من و مری ارایش می کنیم... پسرا وسایل ظهر رو جمع میکنن...

میریم سمت دریاچه الیمالات... یه جای عااااااااااالی... یه منظره بینظیر... هوای خوب... دفعه اوله که اومدیم... یه دریاچه تمیز و خوشگل تو دل جنگل...

عکس میگیریم... تنقلات می خوریم... قلیون هم که به پاست!

برای ناهار پسرا جوجه درست میکنن.. از خونه سیب زمینی هم اوردیم... بعد از ناهار سیب زمینی ها میرن زیر زغال...

یکمی دراز می کشیم....

حکم بازی می کنیم... من و مری هفت هیچ می بازیم... کلی میخندیمنیشخند

سیب زمینی ها اماده شدن بچه ها میخورن من اما میل ندارم... یه تیکه کوچولو میخورم... البته خیلی هم دوست ندارم!

تو راه برگشت دوباره بستنی می خریم... من هوس بستنی میوه ای کردم... شکلات و انبه و دارک اما خیلی بدمزه است... انقدری که نصفشو میندازم دور...

وسایل رو میزاریم ویلا و با قلیون و تخمه میریم لب دریا...

حیف هوا ابریه و غروب خورشیدی نیست...

یکمی سرده... باد خنک میاد...

قرار خرید داریم...

چندتایی فروشگاه میریم... یه بلیز سبز خوشگل می خرم...

میریم بازار... برای شام ماهی میخریم و بادمجون و سیر و گوجه...

من ماهی ها رو سرخ میکنم... با مشقت فراوان!! تو ماهی تابه روحی... خیلی سخته...

میرزا قاسمی هم درست میکنم...

مری هم هرچی ظرف از ظهر مونده و هرچی باز کثیف میشه تند تند میشوره...

بچه ها بساط نوشیدنی و مزه رو اماده میکنن.. من که بیشتر با مزه ها کیف میکنمنیشخند

شام می خوریم... یه عااااااااالمه ماهی... به زور خالی خالی میخوریم که تموم بشه...

پسرا نیمه مستن... حسابی بهشون می خندیم...

ساعت سه دیگه هرچهار تایی غش میکنیم...

جمعه:

ساعت 7 با صدای بارونی که میخوره به پنجره بیدار میشم...

خیلی سرده...

کولر رو خاموش میکنم...

یکمی غلت میزنم... دوباره میخوابم تا نه...

همسری بیداره...

بچه ها رو بیدار می کنیم...

صبحانه خامه و مربا و پنیر و انگور میخوریم...

وسایل رو جمع می کنیم...

دوش می گیریم...

برای ناهار گوشت سرخ می کنیم... کته درست می کنیم...

هوا عالیه... یه باد مطبوع و بارون خوب... پنجره بازه...

قیلون درست می کنیم و تو تراس ویلا روبروی دریا می شینیم... کلی هم عکس میگیریم...

ساعت دو ویلا رو تحویل می دیم...

جاده خیلی شلوغه...

خیلی ترافیک می خوریم...

همون اول جاده نگه میداریم و یکمی کلوچه و زیتون و مربا می خریم...

تو ماشین همش در حال خوردنیم... تخمه و چایی و کلوچه و انگور...

امل که میرسیم پسرا گشنه شونه... میگن چون بارونه نمیشه فعلا جایی ناهار بخوریم... دو تا پیتزا میخریم که مثلا ته دلمون رو بگیره... خیلی جلوی خودم رو می گیرم و دو تیکه بیشتر نمیخورم نیشخند

بیشتر راه رو تو ترافیک هستیم...

ساعت پنج یه جایی کنار جاده لب رودخونه میزنیم کنار...

ناهار میخوریم... چایی و قلیون و کلوچه هم که هست... خیلی می خندیم... به همه چی! هوا هم به شدت سرده... خودمون رو پتو پیچ کردیم!

ساعت نه دیگه میرسیم خونه... خسته و له از ترافیک...

سفر بسییییییییییییار خوبی بود... خیلی خیلی خستگی این چند وقت از تنمون بیرون اومد...

× شقایق خیلییییییییییی دلم میخواست بهت زنگ بزنم اما روم نشد... از بس که من خر و بی معرفتمخنثی

/ 32 نظر / 13 بازدید
نمایش نظرات قبلی
شیما

واااااااای بارون شمال دیگه بوی بارونم برامون شده آرزو برای اینکه آرزو به دل نمیرم میرم خاک خیس میکنم بو میکنم توهم زدم حسابی یه همچین آدمی هستم من [نیشخند][ابله]

شقایق

منم بلد بودم براتون پیتزا متری درست کنم ها :( بهم حق میدی ک الان ازت ناراحت و حتی دلخور باشم دیگه ؟ نمیدی؟ مطمئن باش هم من و هم امید از دیدنتون خیلی خوشحال میشیم .مگه اینکه اینقدری کنار ما بودن بهتون بد بگذره ک دوست نداشته باشین :(

خانم مدرن

سلام عزیزم..همیشه به سفر و گردش.دخملی جون یادمه تو هم مث من بفکر لاغر شدنی من ی سایت خوب پیدا کردم دوستداشتی دنبالش کن و البته اگه بتونی عکسهای اینستاگرام پریس جون رو هم ببینی که نویسنده ی همین سایته عالیه.... Www.cafeparis6.com اینم اینستاگرامش parissss6

سپیده

آره محمودآباد به دنیا اومدم،الانم کار و زندگیم همچنان همونجاست

سحر

سلام دخملی جونم خوبی خسته نباشید پس خستگی امتحان از تنت رفت بیرون درسته ببخشید شما تنهایی مسافرت نمیرید اصلا [قلب][قلب]

الی ناز

همیشه به سفر و خوشی...اخ اخ داغمو تازه کردی دخملی..شمال میخاستیم بریم جور نشد..فک کنم تا سال دیگه هم نشه..شما رفتین جای ما رو هم خالی کنین.

خانمی

عزیزم چرا جواب منو ندادی[ناراحت]

خانم کوچولو

به به همیشه به سفر و شادی. دخملی اینقدر خوشم میاد شما دو تا یه عالمه دوست دارین که مث خودتون زوج های جوون و شادی هستن. من خیلی دلم می خواد با همسری ارتباط داشته باشیم با دوست هایی که زن و شوهر همسن و سال و شبیه خودمون باشن.

الی ناز

هفته پیش مشهد بودم خواستیم ازونجا 3 روزه بریم شمال که من مریض شدم نشد.الانم که کلاسای همسری شروع شده..تازشم ما که مث شما نزدیک شمال نیستیم اراده کنیم شمال باشیم..شهر ما 1000 کیلومتر تا شمال راهه فقط رفت و برگشتمون دو روز طول میکشه.راستی دخملی وبمو میخونی؟تونستی سری بزن.خوشحال میشم

خانمی

قربونت بشم آخه من وبلاگم کجا بود