اخر هفته

چهارشنبه:

تو راه کلی ترافیکه...مسیری که هیچ وقت ترافیک نداره...

نزدیکای خونه تصادف شده...

کلی پلیس و امبولانس... یه نفر مرده... روی زمینه...

حالم بد میشه خیلی... اصلا چرا نگاه کردم؟!ناراحت

میرسم ارایشگاه با کلی تاخیر...

ناخونامو یه فرنچ گل گلی میکنم...

تو ارایشگاه مری اس میده که شب میان خونمون...

ساعت هفت تازه میرسم خونه...

سر راه میوه میخرم...

به سرعت سوپ شیر میزارمو و مواد قرمه سبزی رو میریزم تو زودپز....

تا هشت و نیم که بچه ها بیان همه کارامو کردم...

همسری هیئته... تا ساعت نه میاد...

شام میخوریم وبعدش حکم می زنیم...

به پیشنهاد من اسم فامیل بازی میکنیم کلیییییییییی می خندیم... نیشخند وایییییی بچه ها یه چیزایی می نوشتن که روده بر شدیم از خنده...

تا بچه ها میرن و میخوابیم ساعت حدود یک میشه...

پنج شنبه:

تا چشم باز میکنم زنگ میزنم خواهری...

میخوام ناهار برم خونه شونقلب

سریع صبحانه می خوریم...

همسری منو تا یه مسیری میبره.. دیرش شده... ترافیکه... من پیاده میشم اونم میره سرکار...

سر راه یه سر میرم محل کار مامان....

یکمی حرف می زنیم... چایی و سیب می خورم...

کلی پیاده روی میکنم...

خونه خواهری مثل همیشه پر از عشقه... پر از همه حس های خوب دنیا....

خواهری کوچولوی خوشگلم برام ناهار قیمه بادمجون درست کرده... میدونه که خیلی دوست دارم... عاشقتمممممممممم جوجه قلب

برای ناهار برام چندین جور ترشی مختلف میاره...

عجیییییییب مزه میده ناهار دست پخت خواهر کوچولو... ماچ

بعد از ناهار یه چرت میزنیم...

میخوام حدود پنج برگردم که نمیزاره... میگه بیا حرف بزنیم...

کلی حرفای خواهرانه میزنیم...

ساعت هفت و نیم دیگه اژانس میگیرم...

خیلی ترافیکه... یک ساعت تو راهم...

خونه رو یکمی جمع و جور میکنم...

همسری میاد...

چایی و میوه میخوریم... قلیون و فیلم و حرف...

جمعه:

ساعت ده و نیم بیدار میشیم...

به همسری میگم نون تازه میخوام... میگه بی خیال... حال ندارم برم..

سریع مانتو می پوشم که برم بخرم... میگه الکی گفتم میرم... بوسش میکنم.. میگم نه خودم میرم حالشو دارم...

یه نون بربری پر از خشخاش میخرم...

یه نون و پنیر و کره و چایی دبش میزنیم...

همسری میره سرکار...

خونه رو برق می ندازم...

برای ناهار برای خودم دمی گوجه درست میکنم...خیلی میچسبه بعد از کلی کار... با ترشی گل سیر...

میخوابم...

الانم که نشستم و چایی رو دم کردم و منتظر همسرم...

با کلی عذاب وجدان که چرا سال های قبل انقدررررررررررر سر هیئت رفتن به همسری گیر میدادم...

الهی بچم ماچ

امسال کلی خاااااااااانم شدم برای خودم..

-------------

خونه خواهر رفتن اونم از نوع خواهر کوچولوخیلیییییییییییییی لذت بخشه... خیلی خیلی زیادقلب

/ 31 نظر / 48 بازدید
نمایش نظرات قبلی
غریب آشنا

وای دخملی چه حالی داد بعد از مدتها اومدم کلی حس خوب ازت گرفتم کلی انرژی مثبت برات فرستادم ،

رویا

داشتن یه خواهر بزرگتر به این مهربونی هم کلی نعمته[قلب]

نصیب من

واقعا خوشبحاتون که اینقدر زندگی خوبی دارین .یاشایدم ازمشکلات نمینویسین .نمیدونم همیشه باخوندن وبتون یه حس خوشحالی بهم دست میده.ماشالله خیلی سرزنده وجمع خوبی دارین.خداروووووووشکررررررررر که اینقدر خوبین.مخصوصا شوهرتون که اینقدر خوبه.واقعا تهرانیا خیلی باحساسن.من اگه زندگی وجمع خونوادگی شمارو داشتم به هیچ وجه ایرانو ترک نمیکردم ومیموندم ایران پیش خونوادم...واقعا حسرت این روزارو میخورین هاااااا اگه برین

افسانه

آره منم کلی بهم مزه میده واسه همین همش خونه نسیمم...اونم کلی برام غذای خوشمزه درست میکنه

سمیرا

من همه اصول سوپ شیرو رعایت کردم ولی شیرش بریده بریده شد! شما شیرو کی اضافه میکنی؟ اول باید گرمش کرد؟ چقدر باید بمونه بعد زیرش خاموش بشه؟

اتوسا

پاینده باد ومستدام خواهرانه های زیباتون[قلب][قلب]

نفیس

من چرا جا انداخته بودم این پستو وایی یعنی رفتن خونه خواهر بهترین اتفاق هفته میتونه باشه کلی میچسبه دمی گوجه همون استنبولیه ؟[خوشمزه]

توفیق صحرا

سلام دخملی خانم. وبلاگ جالب و جذابی دارید. آفرین بر مشا. الهی همیشه سلامت و سربلند و شاد و خرم باشید. شما را لینک کردم.

خاطره

عزیزم من از ته قلبم میگم بهت که دلم روشنه و حتما حتما کارتان درست میشه ایشالله که بهترین ها برات اتفاق میفته چون دلت پاکه و لایقش هستی اسپیکمم دادم خیلی آسون بود اگزمینرم لهجه اش خیلی خوب بود و اکی بودم باهاش حالا باید ببینم چقدر بخشنده می باشد[نیشخند] برام خیلییی دعا کن تقریبا اکی از استاد گرفتم فقط منتظر جواب آزمونم