صرفا گزارشانه!

یکشنبه:

یهو ناگهانی!! موهام رو رنگ میکنم... تیره... چندتا رنگ رو قاطی میکنم... بادمجونی... قرمز مسی... قهوه ای... خیلی رنگ خوشگلی میشه... کلی با قیافه جدیدم بعد از دو سال کیف میکنم...از خود راضی

دوشنبه:

ساعت 6 بیدار میشم... همسری خیلی خسته است...

خوبه که موهام رو دیشب سشوار کردم... اروم اروم ارایش میکنم...

همسری رو ساعت 6:30 بیدار میکنم...

میرم تا خونه دوستش... حلیم میگیریم... یکمی همون دم در با دو تا دوستاش حرف می زنیم...

حدود 8 میرسیم خونه مادرشوهر...

خواهرشوهر 4 نذری داره... اصلا دلم نبود بیام اما به خاطر همسری ... حیف که مهربونیش یه جاهایی دست منو هم میبنده...

نذری فسنجون داره...

خورشت رو خودش پخته...

همسری هم برنج رو درست میکنه...

سر ظهر خواهرشوهر 3 و برادرشوهر و جاری هم میان...

من بیشتر ساکتم... دلم نمیخواد حرفی بزنم که در جوابش تیکه بشنوم!!

شلوار نو سبز روشنمو پوشیدم... روغن خورشت ریخته رو زمین و من نمی دونستم و نشستم روشو و شلوار بیچارم پر از لکه های روغن میشه...

با همسری میریم تا هیئتشون... یه کاری داره...

من میرم بالا... مامان دوستای خارجکی مون!! اونجاست... یکمی از شرایط ما میپرسه... خواهر دوست همسری هم احتمالا با ما راهیه... البته اون ازدواجیه... با برادر همین دوست ما! (خودشون با هم فامیلن)

کلا نیم ساعتی که اونجام همش حرف رفتنه... حرف شرایط... برای هم ارزوهای خوب میکنیم...

میریم خونه مامان...

ناهار نخورده...

فسنجون میخوریم...

همسری میره هیئت...

خیلی خوابم میاد... دوساعتی تو هال جلوی تی وی میخوابم...

ساعت 10 با مامان میزنیم بیرون...

یک ساعتی راه میریم... چندتایی دسته می بینیم...

همسری ساعت 1 میاد... شام نخورده... مامان خوابه...

دوشنبه:

همسری قبل از ساعت 9 بیدار شده...

مامان حلیم داغ میکنه... نون و پنیر و گردو و مربا...

همسری زود میره...

من و مامان بافتنی میبافیم... مامان ژاکت مامان بزرگی من شال گردن خودم...

سر ظهر یه سر میریم بیرون...

یه گربه کوچولو رو گیر کرده رو درخت نجات میدیم!

دراز کشیدم دوباره جلوی تی وی...

مامان هی میگه نخواب اما من چشمام خیلی زود گرم خواب میشه...

بیدار که میشم با مامان یه لیست بلند بالا می نویسیم... از وسایلی که باید ببرم ... از چیزایی که باید بخرم...

هم من بغضی میشم هم مامان...

همسری که میاد دلم نمیخواد برم خونه... به مامان عادت کردم...

تو راه خونه شمع روشن می کنیم... دعا میکنم...

چهارشنبه:

شب اخره هیئت همسریه...

خودش به بچه ها گفته بیان خونمون قیمه بخورن...

بچه ها حدود 9 میان...

همسری هم 10 خونه است.... قیمه میخوریم و ته دیگ ته چینی مخصوص!

پنج شنبه:

تا 11:30 خوابم...

یکمی با همسری قهرم...

میرم تا پارک تو کوچه... یکمی می دوم... یکمی هم با وسایل ورزش میکنم...

همسری زنگ میزنه...

حرف میزنیم... یکمی بهتر میشم!

دوباره میخوابم...

تاااا ساعت 9 شب! نمیدونم چمه...

گردگیری میکنم... یکمی جمع اوری...

بیشتر ولو افتادم!

جمعه:

ساعت 9:30 بیدار میشیم...

سریع بساط صبحانه رو اماده میکنم...

همسری زود میره...

یه سری دیگه لباس میریزم تو ماشین...

جارو میکنم...

خونه برق میوفته...

میرم سمت خونه مامان...

تا خواهری اینا بیان با مامان بافتنی میبافیم... فیلم می بینیم...

میوه میخوریم...

برای ناهار مامان مرغ درست کرده و خورشت کنگر... به به ...

ظهر نمیخوابم... مامان و خواهری نمیزارن...

همسری 6 میاد...

بستنی و پفک میخوریم... حلیم هم همسری اورده... خیلی میچسبه...

همسری هوس کباب تابه ای کرده...

من که دیگه میل شام ندارم...

مثلا هم که رژیمم!! اما میخوررررمنیشخند

* من عااااااااااااشق مامانم هستم... همین!قلب

/ 33 نظر / 27 بازدید
نمایش نظرات قبلی
نیلوفر

عزیزم امیدوارم ویزاتون اوکی بشه و به زودی تکلیفت معلوم بشه و نتیجه زحمتهاتون رو به بهترین شکل بگیرین. چون ممکنه خودم هم در آینده مثلا یک سال دیگه در شرایط الان تو قرار بگیرم، خیلیییی هیجان دارم برای پروسه مهاجرت تو :))

شهناز

سلام خانومی ..... خدا سایه مادرتون رو بالای سرتون حفظ کنه ....انشاالله که به حق این روز های عزیز. به هرچی که دوست دارید و خیر و صلاحتون هست برسید ...نگران مادر و خواهرنون هم نباشید ...انشاالله جابجا شدید و زندگی تون یک مقدار رو غلتک افتاد می تونید خیلی راحت همدیگر رو ببینید ..من الان کامنت بچه ها رو می خوندم یکی از بچه ها گفته بود که این جا وطن ادم نمیشه ...حقیقتش من هم با نظر این خانم مواققم ...به شرطی کهشرایط مالی و کاری رو ادم داشته باشه .. من خودم صرفا به خاطر شرایط بچه هام و تحصیلاتشون فعلا انگلیس رو ترجیح میدم .. که دلیلش هم این ه که بچه های من ایران به دنیا نیومدند و یک کلمه نمی تونند فارسی بنویسند . انشاالله خودت میایی و شرایط رو میبینی ....درسته یک مدت ادم بهش سخت میگذره و بع د از پرسه اقامت گرفتن همه چیز بهتر بهتر میشه .. اگه دوست داشتی این کامنت رو عمومی کن ....ولی یک چیز رو باید بهتون بگم که اگه تا دو سال پیش میومدید شرایط خیلی خیلیبهتر بود ....الان خیلی سخت گیر تر و محتاط تر شدند ....این رو گفتم که تمام جوانب رو مد نظر بگیرید ....انشاالله که خدا کمک تون میکنه ..... توکل به خدا

وصال

سلامم عزیز دلم ایشالا بدون هیچ مشکلی کاراتون روبراه بشه. مطمئنم که میشه. فقط واسه مامان و خواهرت خیلی سخت میشه اما عادت می کنن کم کم. عین دخترعموی خودم منم از وقتی مادر همسرم فوت کرد یعنی همین تابستون، خواهر همسرم که مجرده خیلی مودی شده و واقعا با بی محلیاش اعصاب نمیذاره واسه آدم. منم گذاشتم توی حال خودش بمونه با این که اوائل تمام احساسمو براش هزینه کردم اما کسی که نخواد قدر بدونه نمیدونه دیگه... مهم نیست اصلا

بانوی اردیبهشت

خوش بحالت که میتونی موهاتو رنگ کنی من که بخاطر نی نی اصلا نمیتونم بهشون دست بزنم موهام کلی سفیدهاش دراومده.....در مورد مامانها قطعا موجودات بی نظیر خداوندن سرشار از عاطفه و عشقن ..خدا در همه حال حفظشون کنه...بگو مامانت دعات کنه و خیالت راحت باشه که کارت انجام میشه ...آمین.... این احساسات هست شاید تا چند ماه اینده که بخواین برید شدیدتر هم بشه ..اصلا نگران نباش جلوشون رو نگیر بزار بیرون بریزن...اما یادت باشه اون بالاسریه عاشقته و حواسش بهت هست..../فاطمه.

مبارک باشه خیلی رنگ موهاتون خوشی هاتون هم پایدار! اگزمینرم یک آقای خیلی جوان به اسم ایمان یا ایمانی بود. همشم نیشش باز بود البته من خیلیی خوب ندادم یک سوال ازم پرسید: have you ever pat the nature? البته مضمونش این بود که معنی pat را نمیدانستم گفتم میشه دوباره بگی و دوباره گفت ولی اشتباه کردم نپرسیدم ازش معنی این کلمه مزخرف چی میشه. جوابش هم پرت و پلا گفتم خلاصه که امیدوارم نمره ام خوب بشه برام دعا کن :)

قاصدك

ايشالا مامان هميشه سالم باشن عزيزم .. مو قشنگ .. ناخن قشنگ [ماچ] . حيف شلوارت .. پاك ميشن لكه‌ها ؟؟ [ناراحت]

الیکا

یعنی دخملی این ویزا گرفتن کاملا آدم رو دق می ده واقعا هیچ انتظاری بدتر از این نیست الان من 5 ماه خورده ای از مدیکالم گذشته هنوز که هنوزه خبری از پاس ریکوئیست نیست این فکر و خیال آدم رو فرسوده می کنه یعنی من الان در شرایطی هستم که حتی برای یه خرید کوچیک هم فکر می کنم بخرم یا حالا که دارم می رم نخرم امیدوارم این کار برای تو با کمترین استرس پیش بره که حتما هم همین طوره چون هیچ کشوری اعصاب خورد کن تر از از کانادا نیست [عصبانی]

سمیرا

عزیزم معلوم نشده کی راهی هستید؟

خاطره

هلو[نیشخند] راستش خودمم هنوزززز نفهمیدم معنی سوالش چی میشد. آخه این چه سوالی بود از من پرسید[متفکر]. اگه این سوالو نمی پرسید می تونستم بگم خیلی خوشگل و با نمک بود[نیشخند]. مرسی عزیزم :*

Behi

دخملی جان شاید گفته path the nature .اینو اینگلیسیا زیاد به کار می برن وقتی از جاده جنگلی یا داخل جنگل رد میشن .xx