87

پنج شنبه :‌

همسری ظهر میاد دنبالم . قراره بریم خرید ... تولد مادرشوهریه . به پیشنهاد دوستم میریم سمت اریاشهر ... برای مادرشوهری چشمم یه کیف می بینه که خیلی خوشگه اما حراج خورده .

می خریمش . همسری میگه همین کافیه میگم نه ! میگه فک کن حراج نبود . میگم حالا که بود !

یه بلیز خوشگل هم می بینم و می خرمش . این جوری راضی تر میشم ...

همسری یه شلوار خوششششششگل ادیداس میبینه برام . بنده خدا دیگه از خانومانه !! لباس پوشیدن من ناامید شده ! دیگه پیشنهادی هم نمیده .خودش چشمش چیزهای اسپرت میبینه برام :دیییی

شلواره خیلی خوشگل و نازه . به زور همسری می خرمش !!

همسری میگه ناهار بریم کجا ؟

سریع میگم کباب ترکیه نشاط . اووووووووه بیشتر از 6-7 ساله نرفتم. میگم هی این دوستای من تو وبشون می نویسن رفتن نشاط کباب ترکی خوردن ، ادم دلش می خواد خوب !

همسری می خنده و میره اون سمتی .

چه قدر عوض شده . چه قدر بزرگ شده . اون موقعی که من یادم میاد یه مغازه کوچولو بود که همیشه دستای کارگراش کثیف بود ! اما الان همه شون دستکش و کلاه دارن با یه سالن بزرگ !

سر غذا همسری از میز عکس میگیره برای وبلاگ ! - اما من یادم رفته بیارمش :دیییییی-

میریم خونه و یه خواب تپل ! ای می چسبه ...

غروب هم میریم سمت خونه مادرشوهری . خیلی از کادوها خوشش میاد . میگه بلیزم رو می پوشم و کیفم رو دست میگیرم و باهاش میرم خواستگاری !

فک کنم قضیه خواستگاری برادرشوهری خیلی جدیه . یکمی در موردش حرف می زنیم .

جمعه :

با خواهری از هفته پیش قرار پاساژ پروانه عزیزززززززززز رو گذاشتیم .

حدود 11 میرسیم . خواهری به پیشنهاد خودش از من و همسری جدا میشه . میگه اینجوری همه راحت تریم !

من و همسری هی می چرخیم و هی کیف می کنیم . دو تا چراغ نفتی کوچولوووووو همسری می بینه و می خره . خیلی دوستشون دارم .

همسری یه بلیز خوشگل از این نوشته دار ها - متوجه شدین دیگه نه ؟ - خوشش میاد و به اصرار من می خره .

خواهری زنگ می زنه و میاد پیش ما . 

همسری غر میزنه که تو چرا هیچی نمی خری ! بهش میگم بابا جان چیزی لازم ندارم خوب !

بعد از خریدهای خواهری میام پایین و همسری یه پیراهن خوشگل میگیره . من از بس که همسری غر زده یه سارافون تو خونه ای می خرم ... همسری می خنده و خوشحال میشه :دی

وای که چه مزه ای میده ناهار اماده !‌مامان همه جوجه ها رو کباب کرده . ما هم که همگی گشنه ...

شب هم میریم خونه مامان بزرگی . خاله هم اونجاست . خوش می گذره اما خسته ام .

کلا من پنج شنبه جمعه ها خیلی خسته میشم . شنبه میام سرکار یکمی خستگی درکنم :‌دییییییییییی

* من و همسری یه تصمیم خیلی مهم و بزرگ برای زندگی مون گرفتیم . مطمئنم که تصمیم خوبیه چون بعد از مشورت با مامان و بابا اون ها هم تائیدمون کردن . کائنات انرژی و همکاری لطفا ... خودمون رو به شما می سپرم ...

** من 3 سالم که بود خونه مون رو عوض کردیم . تو خونه جدید من دو تا دوست داشتم . که یکی شون 2-3 سال بعد خونه شون رو عوض کرد و گمش کردم و اون یکی وقتی من 10 ساله بودم با خانوادش از ایران رفت و دیگه هیچ خبری از هم نداشتیم . حالا جفت شون رو تو فیس بوک پیدا کردم - یعنی دروغ چرا ؟ اونها منو پیدا کردن - خیلیییییییییییی ذوق زده ام ! اخییییییییی . هر دوشون گفتن باورشون نمیشه دخملی کوچولو ازدواج کرده :دییییییییی

/ 42 نظر / 10 بازدید
نمایش نظرات قبلی
روشن

کامنت من کجاست؟؟؟[متفکر]

گوش مروارید

مبارک باشد خریدات عجیجم... میگم چرا همه هی اسم کباب ترکی میارن جلوی من آخه؟[گریه]

بانو

تولد مادرشوهرت مبارک... امیدوارم تو تصمیمی که گرفتین به بهترین ها برسید....

روشن

خصوصیم رو دریافت کردی؟

روشن

نظرت چی بود. تصمیمم اشتباهه؟

مهرو

وووووووووووووووووی دخملی که من چقد بد شانسم آخه همسری منم میگفت ناهار بریم نشاط و من قبول نکردمو این شد که شام رفتیم.فکر کن اگه ناهار رفته بودیم دوستمو میدیددددددددددددددددددددم.[افسوس] میبینم که خریداتو دیگه میای سمت ما میخررررررررررری خواهر!!! فکر کنم انرژی عقشی و چسبیه منه که میکشدت سمت منااااااااااانننننن[بغل] راستی ایشالا اون تصمیمتونم به خوشی باشه دوستم[ماچ]

ساینا!.

خریدات مبارک عزیزم..قبلها عکسی میزاشتی اما الان دیگه نه.... ؟؟؟

اسما

مبارکه خریداتون....دستت درد نکنه عروس نمونه ای دیگه[نیشخند] انشالله هرچی میخوای همون بشه؟نمیخوای چیزی بهمون بگی؟ی راهنمایی کوچولو