صفحه ارسال مطلب جدید رو باز میکنم...

نه امروز بلکه هر روز!

واقعا نمیدونم چه به سر من و عشق به نوشتنم اومده...

ساعت ها تو ذهنم کلمات جاری میشن و من تو ذهنم می نویسم و به محضی که میخوام بیارمش روی کاغذ همه شون خشک میشن و من از این بابت بسیار غمگینم!

روزها و هفته ها با یه ارامش عجیب میگذره که این ارامشه چه بخوایم و چه نخوایم کم کمک رو ما هم تاثیر میزاره...

تنها چیزی که ارامش ذهنی مون رو تحت تاثیر قرار میده خبرهای اغلب ناخوشاینده که از ایران می شنویم...

با دوستام چت میکنم مینالن از گرما و گرونی و سختی ها و فشارها!

مینالن از تعدیل نیرو و گیر گزینشی و اخراج بعضی نیروها و احتمال زیاد اخراج خودشون...

مینالن از خیانت و هرزگی که روز به روز بیشتر و علنی تر میشه...

و من هی بیشتر غصه میخورم که چرا زودتر از ایران نمیومدم بیرون و چرا نمیشه برای اون ها کاری کرد...

غصه ام وقتی زیاد میشه که بی هیچ فکر و خیال افزایش اجاره و پول پیش خونه وقتی قرارداد خونه مون رو به اتمامه فقط با صاحبخونه حرف میزنیم و میگه یه روز بیاین برای شش ماهه بعدی هم اجاره رو تنظیم کنیم...

غصه ام میشه برای هم سن و سال هام که چه استرس هایی از دو ماه قبل از موعد اجاره دارن که بعد از افزایش اجاره هی باید چرتکه بندازن و هی حساب کتاب کنن که افزایشه به نفعه شونه یا جابجایی...

اینجا نمیگم بهشت برین که خداییش نیست!

مشکلات و مسایل خاص خودش رو داره... درگیری های ذهنی خاص خودش... و البته اخلاق ایرانی ما هم همیشه هست که به خودمون استرس و نگرانی میدیم... ولی همین که برای گذران روزمرگی مشکلی نداریم خدا رو روزی هزار بار شکر میکنیم...

همین که قیمت همه چی اینجا یه دامنه گسترده داره و میشه با توجه به قدرت خرید همه جیز داشت... همه چیز خرید... هر تفریحی داشت...

همین که تو رفتار بیشتر مردم ارامش هست به ادم چه بخواد و چه نخواد ارامش میده...

همین که صدای بوق نیست! وااااااقعا نیست...

صدای دعوای ناشی از تصادف نیست و فحش های بعدیش نیست...

همین که گرمای طاقت فرسا نیست...

همین که میری تو فروشگاه و اگه چیزی پیدا نکنی متصدی پا به پات راه میاد تا اون چیز دلخواه رو پیدا کنی... که اگه سوالی داشتی و جوابش رو نمیدونست تو کسری از ثانیه با تلفن مدیرش میاد پیشت تا ببینه تو چی میخوای حتی اگه اون چیز یه قالب پنیر باشه!!

همین ها چه بخوای و چه نخوای کم کم بهت حس خوب میده... حس اینکه چقدر تو به عنوان یه انسان مهمی... چه قدر ارزش داری!

همین ها کمکت میکنه که درد دوری و دلتننگی رو بتونی تحمل کنی... وگرنه یحتمل من وابسته به خانواده تا حالا خل شده بودم! نیشخند

پینشهاد امروز من: اقا! همگی جمع کنین بیاین کشور بزرگ خارج! دورهمی خووووووش میگذره ها قلب

/ 25 نظر / 36 بازدید
نمایش نظرات قبلی
رویا

عزیزدلم ان شاالله همیشه خوش باشین و آرامش داشته باشین جای ما هم خالی

sara

daghighan mese mn k yeho zehne poram khali az kalame ha mishan :|

مامان فرشته ها(طلوع)

خیلی خوبه خیلی خوب که اونجا انقده آرامش و رفاه هست کاش اینجام مث اونجا میشد که هیچکس نره,,آرزوی مسخره اییه داداشم یه هفته س رفته با خانواده ش...یه جای دوووور...میدونیم جاشون صددرصد خوبه و. ولی کاش دوری و دلتنگی نبود چه کنیم

آمارین

ای کاش کشور خودمون انقد جای خوبی برای زندگی بود که هیچکس دلخوشیهاش رو نمیزاشت و بره

پریسا

وقتی پای بچه و اینده اون در میون باشه به نظرت دیگه به خودت میرسی که فک کنی ؟من همش فک میکنم اگه منم بچه بودم و خانواده ام میکندن و میرفتن شاید اینده و زندگی من جور دیگه ای رقم میخورد به خاطر همین دلم میخواد کاری که دوست داشتم برام انجام بشه برای بچه ام انجام بدم ..واسه همین نمیدونم آیا تصمیم درستی هست یا نه ...ایا باید مصمم باشم به رفتن یا ...چرا میگی نه ..میتونی راهنمایی کنی عزیزم ..دوست دارم یکی که اشنا نیس با من و خارج از برنامه و زندگی منه بهم بگه چیکار کنم بهتره ...

سيما

عزيزم انشالله هميشه خوش باشيد[گل]

سارا

سلام دخملی جون.میشه لطفا نام موسسه ای که از طریق اون برای مهاجرت اقدام کردین و اگه وب سایت داره آدرس وب سایت یا شماره تماسشون را بهم بدی . ممنون میشم ازت. و یه سوال دیگه اینکه شما رشته فوق لیسانستو خودت اینجا انتخاب کردی؟ یا در دانشگاه ؟

سپیده

خوشحالم که همه چی بر وفق مراد امیدوارم هر روز زندگیت بهتر از روز قبل باشه دوست خوبم[قلب]

لادني

چقد خوبه كه آرامشت را با ما سهيم ميشي و از خوندن مطلب آرامش ميگيريم وگرنه....:) :-*

azarmedokht

منم خیلی دوست دارم اگر فرصتی برام پیش بیاد مهاجرت کنم بیشتر به دلیل آینده فرزندم. چون احساس میکنم اینجا موندن خیلی در حق بچه ها ظلمه ولی نمیدونم شاید خیلی احساسی دارم فکر میکنم