تعطیلات...

یکشنبه:

هنوز خسته سفریم... ساعت 11 به زور از خواب بیدار میشم...

باید بریم خونه مامان همسری...

دوش میگیرم... همسری هم بیدار میشه... صبحانه سرپایی میخوریم...

همه ساعت 2 جمع میشن خونه مادرشوهر...

سالگرد خاله همسریه... باید بریم مسجد...

تو مسجد یک ربعی همون جوری نشسته خوابم میبره... دختر خاله همسری هم همون موقع ظاهرا اومده پیشم و چند باری صدام کرده و بعد من نفهمیدم وبا خواهرشوهری کلی بهم خندیدن!!نیشخند

بعد از مسجد میریم سمت خونه خاله همسری... یه چایی و شیرینی و میوه...

ما دیگه نمی مونیم... راه میوفتیم سمت خونه مامان...

خواهری اینا رسیدن...

مامان یه میز خوووووووووشگل شب یلدایی چیده...قلب

خواهری نازم یه کیک محشر پخته... عاششششقتم اخه جوجه با این کیک بی نظیرتقلب

منم انار دون شده و تو زرورق پیچیده شده و با روبان تزیین شده و البالو خشک میبرم...

تنقلات میخوریم...

مامان به رسم هرساله برامون ماهی درست کرده...

ساعت 10 برمیگردیم خونه...

من هنوز خسته سفرم...

سه شنبه:

قرار بر استراحت مطلق داریم...

ساعت 10 و نیم بیدار میشم... همسری تو هال نشسته و تو نت مشغوله...

میفرستمش نون تازه بخره...

یه صبحانه دبش اماده میکنم... اصلا دیشب شام نخوردیم به ذوق همین صبحانه!خوشمزه

حلیم نذری... پنیر گردویی... کره.. مربای به  مامان پز...

خونه به غااااااااااااااااایت کثیفه... اصلا یه وضعی واقعا!

اما خیلی شیک چشمم رو به روی کثیفی می بندم و دو تا بالش میارم و روی زمین کنار همسری دراز میکشم و در حین دیدن فیلم دوباره خوابم میبره...

ساعت 3 بیدار میشیم...

شام ایرانی 3 میزاریم...

پفک میخوریم...

چایی با بیسکویت...

ساعت 5 میریم سمت خونه مادرشوهر...

قراره برای جاری شب یلدایی ببرن... البته که من بنابر دلایلی!! نمیخواستم برم و با تلفن مادرشوهر و خواهرشوهر کوچیکه راضی شدم...

همه چی خریدن و تزیین شده و اماده روی میز چیدن... فقط چیدن میوه مونده  که همسری با سلیقه زحمتشو میکشه...

برادرشوهری برای شام جوجه درست میکنه...

ساعت 8 خواهر شوهر 3 و 4 هم میرسن...

من کلا یکمی تو قیافه ام! اون هم بنا به دلایلی!!!چشمک

مامان جاری که از عید منو ندیده و من خودم میدونم از عید 3 کیلویی دوباره چاق شدم به روم میاره و میگه یکمی صورتت پر شده! منم میگم اخه بهم خیلیییییی خوش میگذره! اونم میگه ایشالا همیشه خوش بگذره...

مادرشوهر هم در دفاع از من میگه چیه بابا دوپاره استخووون! من بهش گفتم یکمی بخوره تا جون بگیره... و منی که از اصطلاح دوپاره استخون و جون گرفتن غرق در مه و افق شدم...ابله

خیلی حرف نمیزنم... شوهر خواهر شوهر 4 روبروی من نشسته و هی ریز ریز سربه سرم میزاره و میخندیم...

والا! چیه همیشه خوش و خوشحال و خندان و شوخی کنان!

آدم که جاری میشود باید گاهی خودش را بگیرد.. این از اوجب واجبات است! بله جانم!!نیشخند

/ 23 نظر / 46 بازدید
نمایش نظرات قبلی
آزاده

اميدوارم هميشه بهتون خوش بگزره خانمي راستي مگه اين جاري خانم از دوستانت نبود آيا كه حالا باعث ناراحتيت شده ايشالله حل ميشه خوبه كه همه هواتو دارن و دوست دارن از بس كه ماهي

آسمان

فکر کنم باید خوشحال باشم که جاری ندارم و در عوض شش تا خواهر شوهر دارم [عینک]

الهه و همسري

اوجب واجبات رو خوب اومدي واي توي مسجد بگو دختر چه جوري خوابت بد آخه معلومه خيلي خسته اي كلا يه خستگي هايي هست كه با يه روز و دو روز از تن بيرون نمي ره ايشالا سرانجام همه اين خستگي ها خوب باشه عزيزم

مینا

سلام. میدونی چیه من همیشه فکر میکنم اگه ازدواج کنم خانواده جدیدم چطوری میشن. خوبن بدن؟ باید باهاشون چطوری رفتار کنم. اصلا جاری یعنی چی. خواهر شوهر یعنی چی. ولی خب رفتارم با زن داداشم خوبه. البته اگر خوب نبود اگر اذیت میکرد حتما باهاش خوب نمیشدم. کلا الان تو افقم. انشا الله همیشه به سفر به خوشی.

شقایق

این اوجب واجباتت توی لوزالمعده ام :))))))))))))))

ماه پیشونی

دخملی عزیز سلام... با وبلاگ زیباااااا و شیرینت به تازگی آشنا شدم و لذت بردم از خوندنش هرچند که خودمم تازه کارم[زبان][قلب][قلب] ولی انگارید دیر رسیدمو میخوای به سلامتی بری[ناراحت][ناراحت][ناراحت] در هر صورت خوشحال میشم دوست وبلاگیت باشم و خوشحالتر اگه بهم سر بزنی[ماچ]

زمستون سبز در آمریکا

به به حانومی ،چه خبرای خوبی ... ادم خسته باشه اما خسته ی یه سفر ی که قراره مهم ترین اتفاق زندگیشو رقم بزنه ... امیدوارم تا الان خستگی سفر هم در رفته باشه .. عزیزم، خیلی خیلی برات خوشحال شدم، از صمیمی قلبم برات دعا می کنم که به خواسته ی دلت برسی و تکلیفت معلوم شه.. آقای همسر ما هم تشریف اوردن و خلاصه اون هم یه دو روزی ه همش خوابه ... 11ساعت توی وین و 2 ساعت توی واشنگتن به جز ساعتهای پروازش ، باید منتظر می موند... دلم براش سوخت ...[ناراحت] دخملی ، دلم تنگ شده بوداااا برات .... آخیش چه قدر خوبه ادم میره وب دوستاش [چشمک]

mojgan

سلام خانومي من المان هستم

ويدا

واي چقدر خنديدم تو مسجد خوابت برده بود[خنده] امان از دست جاري به نظرم براي خواهران شوهر هم بايد خودتو بگيري اونم نه يه ذره اين هوااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااا[نیشخند]

لادني

خوبه مثلا خودتون پيداش كردين جاري رووو!چرا هيچوقت جاري(جارو) دوست آدم نميشه؟!!:)