آرامش..

این هفته هفته ی جالبی داشتم... جالب و دوست داشتنی و پر از حس زنانگی... با اینکه خونه به شدتتت هرچه تمام تر کثیفه... با اینکه زیر ابروهام تک و توک موهای ریز داره... با اینکه هربار که حموم رفتم برعکس اکثر مواقع موهامو سشوار نکشیدم و فقط باز گذاشتم تا خشک بشن... با اینکه یک ماه از رنگ ریشه موهام گذشته و یه سانتی سیاهی دیده میشه... با اینکه روی گاز پر از لکه غذاهای خورده شده است... با اینکه که گرد سفید روی همه وسایل چوبی نشسته... با اینکه شیشه میزناهارخوری کدر شده... با اینکه دستشویی باید شسته بشه... با اینکه کلی لباس توی سبد هست که باید شسته بشه... با اینکه کلی لباس هست که باید اتو بشه... با همه اینکه ها این هفته هفته پر از ارامش اعصاب داشتم...

یکشنبه:

ساعت 8 بیدار میشم... همسر میره نون بربری تازه میخره... یه صبحانه مفصل اماده میکنم... بی خیال هر چی رژیم مسخره است...

دراز میکشیم... من سر کتابایی که دیگه تقریبا تمام هال رو گرفتن و همسر سر لپ تاپ...

ظهر میشه... دلمون ضعف میره... همسر میره تو اشپزخونه و من همچنان سر کتابام... کباب تابه ای درست میکنه... با اون دستپخت معرکه اش...

بعد از ناهار میره... من همچنان سر کتابا تاااااااااااا ساعت 12 که همسربرمیگرده... دیگه جمع میکنم هرچی وسایل اموزشیه و میچسبم به همسر...

یه بشقاب میوه اماده میکنم... چایی می خوریم... قلیون می کشیم... ساعت نزدیک دو میخوابیم...

دوشنبه:

باز با بوی نون بربری تازه بیدار میشم... با سفره صبحانه ای که همسر اماده کرده... با بوی یه املت دبش...

اس مس میده که کلاس باشه برای ساعت سه؟ میگم من اوکیم...

دوباره کتابا رو پهن زمین میکنم... گاهی نا امیدانه و گاهی با حرفای خوب همسر امیدوارانه...

همسر مرغ میزاره بپزه...برنج خیس میکنه...

خوابش میبره... برنج رو دم میکنم... هویج و زرشک و پیاز داغ سرخ میکنم... مرغ ها رو تو کره و زعفرون تفت میدم...

یه ناهار خوشمزه میخوریم... در چشم باد می بینیم...

با هم میریم بیرون... اون سرکار من کلاس....

دو ساعت فقط حرف می زنیم...

یه دسته گل خوشگل میخرم...

میام خونه...

گلها میرن تو گلدون روی میز ناهار خوری درست زیر پنجره...

باز من می مونم و یه خروار کتاب و تست...

ساعت دوازده میشه... برای رسیدنش و دیدنش بیتابم باز...

باز برنامه دیشب... ساختمان پزشکان می بینیم... هرکدوم روی یه مبل خوابمون برده... ساعت 3 میریم تو تخت...

سه شنبه:

صدای دوش اب میاد... مامان زنگ میزنه که مطمئن باشه بیدارم...

تا دارم اماده میشم دو تا لیوان هات چاکلت گذاشته روی کانتر... تا برسیم به محل امتحان بهم حرفای خوب میزنه...

امتحان اسپیکینگ کمتر سخت تر از چیزیکه انتظار داشتم... هرچی میگه جواب دادم حالا چقدر غلط غولوط نمیدونم اما چیزی رو بی جواب نزاشتم...

میام بیرون داره پشت در قدم میزنه... همون جا بوسم میکنه.. میگه خسته نباشی خانومم...

قدم میزنیم تا میرسیم به خیابون لاله زار.... میگه بریم ساندویچ کثیفی؟

سوسیس بندری میخورم و همسر مرغ و جیگر...

پیچ شمرون از هم جدا میشیم... اون میره سرکار من میام خونه...

خسته ام اما یه خستگی مطبوع...

گوشت و لوبیا رو تفت میدم و سبزی می ریزم و میزارم بدون هیچ عجله ای برای خودشون تو قابلمه برقصن و اماده بشن...

ساعت سه و نیم غش میکنم از خستگی درس... یه ساعت بیشتر نمی خوابم... باید برم کلاس...

خیلی خسته ام... ذهنم خسته است... همسر میگه امشب دیگه درس تعطیل... میریم پیش بچه ها... ماکارونی میخوریم و حرف می زنیم و بهم انرژی مثبت میدن...

چهارشنبه:

نون و کره و مرباو عسل... چه خوبه هر روز یه مدل صبحانه می خوریم...

باز برنامه هر روز... ولو میشیم رو زمین... هر کسی سر کار خودش...

ماهی میزاره بیرون... یه بسته بادمجون کبابی...

پلوی کته با بوی کره...

میرزا قاسمی با سیر فراوون...

سیر ترشی اعلا...

بدترین لحظه های این روزا لحظه های رفتنشه... اون میره و من میمونم و چند تا کتاب...

ساعت 7... خسته شدم... میرم بیرون... چند تا شلیل و سیب و خیار...

کمتر از ده دقیقه میشه اما یکمی حالمو جا میاره...

میخورم و می خونم...

دوازده که میاد برنامه مشخصه... پفک و قلیون و ساختمان پزشکان و بشقاب میوه...

پنج شنبه:

نون و پنیر و گوجه و خیار... صبحانه مبسوط... چند تا ناگت مرغ...

زودتر میره... چون پنج شنبه است کارش بیشتره...

و من میمونم و کتابا تا دوازده شب که بیاد...

میاد خسته است... یکمی کسله... پفک زیاد نمیخوره... فقط چند تا تیکه انبه...

خوابش میاد... منم ... زودتر از شبای دیگه می خوابیم...

جمعه:

و امروز... صبح زودتر رفت... که شب زودتر بیاد که زودتر بخوابیم که فردا باید هفت بزنیم بیرون...

که برم امتحانی رو بدم که سرنوشت خیلی چیزا تو دستشه... تو نمره شه...

امروز دیگه نفسای اخره... نفسای اخره این کتابا و من هی به خودم الکی یا راستکی دلداری میدم که امتحان دومی در کار نیست و تو همین اولیش من بهترین نمره لازم رو می گیرم...

امشب زود میاد که بریم بیرون شام بخوریم و هشتمین سالگرد عقمون رو گرامی بداریم و برای فردا که روز مهمیه اماده بشیم

فردا ساعت 9 به مدت 160 دقیقه منو از تمام انرژی های مثبت و دعاهای خیرتون بی نصیب نزارین... فردا سرنوشت خیلی چیزا تو اون 160 دقیقه برام مشخص میشه...

/ 50 نظر / 7 بازدید
نمایش نظرات قبلی
ليلا

عزيزي تو منكه ميدونم پست بعديت چيه مياي ميگي واااااي باورم نميشه٧ گرفتم

مريم

عزيزم نتونستم كامنت بذارم،،چون كلي مريض داشتم(انكال بودم)ولي خيلي واست انرژي مثبت فرستادم،چون قبل از مهاجرتم منم اين مراحلو گذروندم،ولي يه چي مطمينم و اون اينه كه تو ميييييييتوني

ساناز

سلام دخملی جان جان نگران نباش عزیزم بهت که گفتم آدم همیشه فکر می کنه ریدینگ رو خراب کرده... راستی تو چند میخوای؟

سپیده

امتحان خوب بود؟کلی دیروز به یادت بودم و واست دعا کردم[قلب]

آمارین

خسته نباشی دخملی جون. امیدوارم نتیجه رضایت بخش باشه راستی دیگه سرکار نمیری؟

الی ناز

چقد این پستت منو یاد یک ماه پیش میندازه که آزمون داشتم و دقیقا اوضاع و احوال خودم و خونه زندگیم همین بود..هیییییییچ نگران نباش دخملی جون تو حسابی تلاش کردی و حتما بهترین نمره مال توئه

افسون@

عزیزم ان شاله بهترین ها برات اتفاق می افته

خانم کوچولو

خسته نباشی عزیزم. همش به یادت بودم. زود بیا بگو که 7 گرفتی و خلاصصصصصصصص.

الی ناز

آزمون منم سخت بود تا 10روز دیگه نتیجش میاد خدا کنه نتیجه امتحان دو تامون خوب باشه.من که حتما باید امسال قبول بشم سال دیگه واسم دیره

روناک

دخملی جون ایشالا نمره لازم رو میگیری..عزیزم پستت رو همون روز خوندم و حسابی برات انرژی مثبت فرستادم ولی با گوشی نشد کامنت بدم