روزانه...

لای پنجره هال رو باز میکنم... اسمون مثل اغلب وقتا ابریه...

یه باد خوب و سردی میاد.... ولی دلنشینه....

قهومو میخورم و فکر میکنم...

اینجا بیییییش از حد ارومه... سکوته...

تنها صدای همیشگیه خونه صدای نفس های منه...

البته الان باد میپیچه تو کرکره ها و صدای قشنگی میده...

صدای گاز هم میاد که لوبیاهای  چشم بلبلی کوچولو دارن میپزن که تبدیل به پلوی لوبیا چشم بلبلی خوشمزه بشن....

صدای پرنده ها مثل همیشه میاد... شهر ما دریا نداره ولی نمیدونم چرا مرغ دریایی داره! صدای بامزه ایی دارن...

امروز سه ماه از ورودمون میگذره... امروز تی وی مون نصب شد و حالا کلی کانال خارجکی !! داریم...

لپ تاپم که همدم این روزای منه و توش پر از مقاله های نصف و نیمه است که باید تا ده می همه شون جمع و جور و تموم بشن و برن دانشگاه!!

تو این سکوت خونه فکر میکنم...

فکرای عجیب غریب... دلتنگی هم که بک گراند همه این روزهامه...

فکرام گاهی سر و سامون میگیرن تبدیل میشن به ایده...

اما بزرگ ترین و بی جواب ترینشون هنوز مونده...

ایا مهاجرت کار خوبیه؟ ایا ما کار درستی کردیم؟ ایا دلم میخواد اینجا بمونم یا دلم میخواد برگردم؟!!! 

اف کورس!!! الان تا همین لحظه تمام وجودم میخواد که برگردم....

/ 35 نظر / 32 بازدید
نمایش نظرات قبلی
افسون

والا به قرعان برگردی من خودم خفت میکنم[خنده]

افسون

[قلب][قلب][قلب][قلب][قلب][قلب][قلب][قلب][قلب][قلب][قلب][قلب][قلب][قلب][قلب][قلب][قلب][قلب][قلب][قلب][قلب][قلب][قلب][قلب][قلب][قلب][قلب][قلب][قلب][قلب][قلب][قلب][قلب][قلب][قلب][قلب][قلب][قلب][قلب]

افسون

آهان گفته باشم پول رستوران رو ازت میگیرم و اون گریه هایی که برات کردم هم کوفتت بشه. [مغرور][ابرو]

افسون

ولی گذشته از شوخی. مرده شور این ایران روببرن که زندگی توش مصیبته و رفتن ازش یه جور دیگه مصیبت کهن دیارا دیار یارا دل از تو کندم ولی ندانم که گر گریزم کجا گریزم وگر بمانم کجا بمام و در ضمن برای تصمیم گرفتن خیلی زوده. آدم باید تلاشش رو انجام بده و خودش رو در مسیر سرنوشت قرار بده. مطمئن باش هر جا باشی می تونی بهترین خاطرات رو درست کنی و شاد باشی می بوسمت

سمیرا

نمیشه فهمید آدمیزاد چه جوریه یه روز مشتاق یه روز مردد ..خب این طبیعیه همیشه تو هر شرایطی هستیم حسرت یه موقعیت دیگه رو داریم ولی من مطمینم شما اونجا یه زندگی خوب و آرومو پیش میبرید و موفق میشید

هانیه

دانشگاهی تو انگلیس هست که فاند بده؟

فاطمه زهرا

سلام.من از مدتها قبل خاطراتت رو می خوندم اما هیچ وقت نظر نمیدادم....امروز که این پست رو حوندم یاد روزهایی که داشتم افتادم.من یه دختر کاملا وابسته بودم.لیسانسم رو با ایتکه یه رتبه فوق العاده خوب آوردم برای اینکه پیش خونواده ام باشم دانشگاه مازندران خوندم.برا ارشدم مصادف شد با یه سری مریضی و درمانش و من نتونستم برا کتکور رتبه خوب بیارم.در نتیجه زاهدان قبول شدم.براممثل کابوس بود رفتن.انگار داشتم میرفتم تو سیاهچال.روز آخر خیلی گریه کردم ....مخصوصا لحظه خداحافظی از مادرم.روزای اول برام سخت بود.همش میخواستم یه فرصت گسر بیارم و برم شمال....اما وقتی یه مدت گذشت همون زاهدان برام دلپذیر شد.دوستش داشتم.الان هم دلتنگشم.تو هم تازه اومدی.به خودت زمان بده.باور کن چون هتوز خاطره زیادی نداری برات سخته.برو خرید.درس بخون...باور کن سال دیگه همین موقع ها برات راحتتره موندن.به این فکر کن که باز برمیگردی ایران....امید به برگشت آدمو سرپا نگه میداره...امیدوارم همیشه شاد باشی رفیق

مرضیه

افسون جون بی زحمت یه سری هم به وبلاگ خودت بزن که دیگه ما دق کردیم از بس پست یکسال پیشو خوندیم ایشاللهدخملی جون همیشه موفق و شاد و پیروز باشی.از شرایط اونجا برامون بیشتر بنویس

sara

سلام. سالهاست خواننده وبلاگتونم اما خاموش چون اصولن کم حرفم اما اینبار روشن شدم چون حرف دل منو گفتید منم 7ماهه مهاجرت کردم و تحصیلی البته تحصیل بهانه بود برای گرفتن ویزا و بعدش اقامت و .... اما تمام این 7ماه از خودم پرسیدم آیا کار درستی کردم!؟ تنهایی خیلی آدمو اذیت میکنه تو غربت... امیدوارم چند سال دیگه از تصمیم بزرگی که گرفتیم راضی باشیم

sara

سلام منم امیدوارم روزهای روشنی در انتظارم باشه من برلین هستم عزیزم