حکمت ؟ رحمت ؟ معجزه ؟!!

هیچ وقت به معجزه اعتقاد نداشتم ! اصلا برام مفهمومش معلوم نبود .

من همیشه ایمان قلبی خیلی زیادی داشتم اما نمی دونم یهو چی شد که همه چی ضعیف شد ! همه چیزهایی که روزی برام ارزش بود یهو برام غیر منطقی و غیر واقعی شد .

نمی دونم چی شد ! از شنبه تا امروز نمی دونم واقعا چی شد !!

شنبه :‌

قرار بر این شد که یکی از همکارهای خانم دیگه از اول ماه نیاد . ناراحت شدم براش . بهش عادت کرده بودم .

اما خوب گاهی چیزهایی پیش میاد که چاره ای جز قبولش نیست ...

یکشنبه :

مدیر مالی صدام می کنه . میگه از اول ماه منم باید یک روز در میون بیام سرکار با حقوق و مزایای نصف !!

ناراحت میشم . بهم برمی خوره . هرجوری تو فکر خودم حساب کتاب می کنم به این نتیجه می رسم که اومدن فایده ای نداره !! اما چیزی نمیگم . میگم باشه ...

همسری باهام صحبت میکنه . میگه دیوونه !! خوشحال باش. برای خودت استراحت کن . استخر برو . کلاس زبان برو . این فرصته برای استراحت . تا عید کیف کن و بعد از عید دنبال کار باش ...

دوشنبه :

تصمیمم رو میگیرم به نیومدن . شب کلی با بابا و همسری حرف می زنم و همه با نیومدن موافقن .

همش سعی میکنم به خودم بقبولونم که خوشحالم !! که این یک موقعیت فوق العاده است . می تونم استراحت کنم و تفریح اما ته دلم غمگینم ...

شب دوباره حرف هایی رو که می خوام به مدیرعامل بزنم مرور می کنم و می خوابم .

همسری میگه یه چیزی نذر کن . می گم من اعتقاد ن ... حرفم رو قطع میکنه میگه حالا این بار هم امتحان کن ضرر که نمی کنی !! به نیت حضرت رقیه پول نذر بچه های محک میکنم ...

سه شنبه :‌

میام شرکت روی میز مدیر مالی یه نامه از مدیر عامل می بینم . کنجکار میشم و می خونم .

اسم تک تک پرسنل آورده شده ... دو نفری از بچه ها باید برن . سه نفر هم باید یک روز در میون بیان . اما فقط !! من و یکی از اقایون همکار قرار شده هر روز بیایم !! علاوه بر اینکه تو نامه ذکر شده خانم ... (یعنی من ) به علت داشتن توانایی لازم اندکی ترفیع مقام بگیره !! و مجددا ذکر شده که بعد از محول شدن وظایف جدید در مورد اضافه شدن حقوق هم با من صحبت خواهد شد !!

این حرف چه چیز دیگه ای غیر از لطف خدا می تونه باشه ؟! چه چیزی دیگه ای جز معجزه می تونه باشه ؟!

دلم از صبح یه جوریه ...

/ 55 نظر / 26 بازدید
نمایش نظرات قبلی
مهرناز

حالا اعتقاد پیدا کردی؟ منم دلم لرزید موفق باشی[گل]

الهه

خیلی خبر خوشحال کننده ای بود.......[لبخند] من شخصاً دوست ندارم این اتفاق رو به هیچ چیز دیگه ای ربطش بدم مگر اینکه خدا همیشه به فکر بنده هاش هست و دوم همون دلیلی که تو نامه هم نوشته بود.....قابلیت های شخصی شما...چراکه اگه اینو ثابت نکرده بودی به اون آقایون هرنذر دیگه ای هم که کرده بودی شکتو بیشتر می کرد!

خانم خانما

مبارکه عزیزم خدا حواسش به تک تک بنده هاش هست [ماچ]

گیتی

وای دخملی... خونه آنا اینا یادته؟ یادمه چقدر نگران بودی و تو فکر یه کار جدید... وای خدای من چقدر خوشحالللللللمممممممممم... گاهی این نشونه ها خیلی به آدم می چسبه... یه رد پای معنوی تو زندگی خیلی روحو تازه می کنه... خیلی انگیزه می ده به آدم... خدا رو شکر ... باید سور بدی دوستم[نیشخند]

شقایق

سلام جگر خانوم من.خوبی دوست جونم؟

نفَس

[بغل]وووووو دخملی دلم یه جوری شد بغضم گرفت خیلی برات خوشحال شدم آرزو میکنم همیشه تو زندگیت اطف خدا شامل حالت باشه [ماچ]

فیروزه

چه قدر خوب ... خیلی خوشحال شدم ... خدا رو شکر [قلب]

عاطی

اشک تو چشمام جمع شد ,ایشالا قبولت باشه [گل]

پریا

دخملی جون دیدی خدا چقدر بزرگه و مهربون. فکر کنم می خواست بهت بزرگیشو نشون بده. شایدم یه تلنگری بهت زدی تا اعتقادت بیشتر بشه عزیزم. برات خوشحالم .

اطلسی

ببین منم مثه تو شکه شدم!خوشحالتر شدم که داری به حکمت اعتقاد پیدا میکنی!یادته یه روزی بت گفتم باید تو شرتیطش باشی تا حرفمو بفهمی؟یادته گفتم باید برات پیش بیاد تا بفهمی منظورمو؟!حالا اینه...ایشالا که این ترفیع مایه رشد و خیرتون باشه عزیزممممممممم