اخر هفته آنه!

پنج شنبه:

کرکره کیپ تا کیپ بسته است... یه نور خوشگلی روی صورت همسرک افتاده... تو خواب و بیداری به تارهای سفید روی شقیقه هاش نگاه میکنم... اوایل از دیدن تارهای سفیدش دلم خیلی میگرفت... نمیخواستم پیر بشه... اما حالا! حس میکنم گردی از تجربه است که روی پیشونی هامون نشسته!

ساعت 11 دیگه به زور بیدار میشم...

کتفم هنوز دردناکه اما خیلی بهتر شده...

همسری میره خرید... نون بربری تازه و داغ... تخم مرغ... میوه...

یه املت دبش میزنیم...خوشمزه

میوفتیم به جون خونه...

همسری جارو میکشه و من نم نم گردگیری میکنم...

اتاق دومی میشه دسته گل! از امتحان ایلتسم یه عااااااااالمه کتاب گوشه و کنار اتاق پخش بود.ابله

مامان زنگ میزنه میگه ناهار بیاین اینجا... بهش میگم مهمون داریم و نمیرسیم...

دوست همسری و خانمش قراره ساعت 2 بیان اما 1:30 زنگ میزنن که دم خونه هستن... خدا رو شکر خونه تمیز و مرتب شده فقط من هنوز نه لباس مناسب پوشیدم و نه ارایش کردم!

تو کسری از ثانیه یه رژ لب کج و کوله و یه خط چشم نه چندان تمیز میکشم!نیشخند

من نمی شناسمشون... اومدن برای دیدن وسایل...

یه جعبه بزرگ شیرینی اوردن...

چایی میارم... میوه هم هست...

پسر بچه شون خیلی شیطونه... مامانش هم بییییییییی خیال! فقط هی بهش میگه بریم خونه ال میکنم و بل میکنم... بچه هم میخنده... و همچنان به پرش هاش روی همه چیییییییز ادامه میده!عصبانی

خانمه هی با من بحث بچه میکنه... دلم میخواد بهش بگم بابا به تو چه! اما لبخند میزنم... میگم به هر حال هر کسی زندگی خودشه داره...

یک ساعتی هستن... قرار میشه خبر بدن...

فیلم رد کارپت رو میزاریم.. چایی.. میوه... قلیون...

همسری خوابش میبره...

منم فیلم رو قطع میکنم.. به نظرم خیلی بی مزه است!

خورش قرمه سبزی برای ناهار فردای همسری داره اروم اروم میپزه... برنج هم کته میکنم...

دوش میگیرم...

همسری بیدار میشه...

کم کم حاضر میشیم...

میمی و همسریش میان دنبالمون... ما رو دعوت کردن رستوران تهران- پاریس... دمشون گرررررررررم...قلب

غذاش بی نهایت عالیه... خووووووشمزه... و خیلی هم گرون!خوشمزه

بعد از شام میریم خونه میمی... دخترش رو از خونه مامانش برمیداره...

وایییییییی که چقدر خوردنی و خوشمزه شده این دختر...ماچ

شیرییییییییییین زبون... دوست داشتنی... تو دل برو... حسابی با همسری جور شدن...

خیلی این دختر شیرینه هزار ماشالا...

بساط تخمه و اجیل و میوه و شکلات و قلیون تا پاسی از شب به راهه!

جمعه:

ساعت 10 بیدار میشیم...

همسری میگه صبحانه نمیخوره...

خودش کتری میزاره...

هات چاکلت میخوره و شیرینی...

جلوی در موقع رفتنش به سرکار یکمی بحث مون میشه...نه خیلی جدی اما خوب...ناراحت

یکمی تو خونه می چرخم..

میرم سمت خونه مامان...

ناهار خوشمزه میخوریم... قرمه سبزی توووووووپ...

مامان شام ایرانی قسمت دو رو ندیده...

وسط هاش علیرغم مقاومت زیاد خوابم میبره...

ساعت 5 بیدار میشم...

شلغم میخوریم...

مامان خوشگلم از دخی خاله از فرنگ برگشته اش! مقادیری لباس خووووشگل خریده... برای من و خواهری هم تونیک... لباس زیر مخمل گل برجسته بسی خوشگل... زیورالات...لبخند

با مامان میریم پیاده روی... تو مسیر خونه ما...

من دیگه یه تیکه ای سوار ماشین میشم...

مواد لوبیا پلو درست میکنم..

برنج خیس میکنم...

وسط هاش با دوستای وایبری مشغولم...

از نگرانی ها و استرس ها و فکر و خیال های این روزام میگم... بچه ها ارومم میکنن...

همسری ساعت 1 خسته میاد خونه...

شب که دارم چشمامو مبیندم خدا رو شکر میکنم که روزهای خوبی داشتم... هرچند دوز فکر و خیااااااااااالش بسییییییییییییییار بالاست!

*میمی قشنگم باز هم ممنون بابت شام بسیاااااااااار خوشمزه و شب عالیی که برامون ساختی... دختر جیگرتووووووو قربونماچ

/ 19 نظر / 39 بازدید
نمایش نظرات قبلی
مینا

من متنفرم از مادرهایی که بچه هاشونو جمع نمی کنند. در ضمن عاشق قورمه سبزیم. خدا کنه روزهایی که دوست داری برسن زود زود برسن.

مجی

خانم مهربون خبر خوبه توی راهه

اليكا

واي من نمي خواهم ناله كنم اما مي فهممت چون خودمم دارم از انتظار خفه مي شم مخصوصا كه سركارم ديگه نمي رم و فقط منتظر يه خبر اميدوارم همه منتظر ها زودتر تكليفشون مشخص شه دختري براي منم دعا كن

سمیرا

یعنی دارید وسایلو میفروشید که برید؟ مشخص شده زمانتون؟ وای من دیوونه میشم از این بچه ها...فقطم حرص میخورم! به خانمه میگفتی الان تو چه تاجی به سر مملکت زدی با این بچه ت؟!

آشتی

همیشه خوش باشید. آره. یه روزهایی اتفاق خاصی نمی افته ولی آدم آرامش داره![قلب]

مهسا !

دخملییییییییییی اگه رفتی باید بازم اینجا بنویسیااااااااا و نری خارجی شی کلاس بذاری دیگه نیای بنویسی قرمه سبزی پختی [ناراحت] نصف انگیزه من واسه زندگی غذاهایی که اینجا درست میکنی [نیشخند]

زمستون سبز در آمریکا

قربون قلب مهربونت ، جواب بعضی ها رو فقط باید با سکوت بدی .. مطمئنم اونا حسرت زندگی تو رو می خوردن که این حسرت و این جوری نشون دادن ... بچه یه نعمت ه واقعا ، اما به موقع اش ... مثلا برای خود ه من ، اگه الان توی این شرایط بخوام به خاطر دل این و اون بچه دار بشم ، باید قید تمام ارزوهامو بزنم و شاید یه چند سالی توی همین ایران گیر کنم ... بقیه هم این و میدونن ،و چون نمی خوان تو ر و توی مرحله ی بعدی زندگی موفق ببینن ، هی میخوان مثلا با نشون دادن ه اینکه دلسوزت هستن ،یه جورایی مانع بتراشن توی مسیرت... یه مثال دیگه هم بزنم .. من برادرم و خانومش ، 6ساله که بچه ندارن، توی این 6 سال ، باورت میشه حتی یک بار ازش نپرسیدم ، پس کی ؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟ اما اون از همون ماه اول ازدواجم تا حالم یه خورده بد میشه میگه ، نکنه خبرایی ه و................ حالا بگذریم ... اما سکوت بهترین کاری ه که میشه کرد ،چون به خودمون هم ارامش میده

شیما

بعضیا نمیدونم نفهمن یا خودشونو میزنن به نفهمی بچه خودش وحشتناک هست چه برسه به دومیش [ابله]

ويدا

اووووووووووووووووووف اينقدر بدم مياد يكي در مورد اين مسايل از آدم بپرسه كه نگووووووووووووووو منم جديدا چند تا از دوستام هي ميگن چرا دومي رو نمياري؟ ما اگه جاي تو بوديم ال ميكرديم وبل ميكرديم منم دلم ميخواد يه بار بگم حالا كه نيستي پس تز الكي هم نده[سبز]

ويدا

[ماچ]دست مي مي درد نكنه ماهه اين دختر ماه