عجیبا قریبا!

انقدر همه چی سریع اتفاق افتاد...

انقدر زندگی یهو رفت روی دور تند که نفهمیدم چی شد...

فقط یادمه سه شنبه 16 دی ماه بود... شب سالگرد فوت بابا... ساعت 6:40 بعد از ظهر بود... همسر مریض بود... هر دو خونه بودیم...

یادمه هی بچه ها از صبح بهم میگفتن امشب بابات بهت هدیه میده... دلم یه جوری بود...

تلفن زنگ خورد...

با دیدن شمارش دلمون بد لرزید...

گوشی رو که برداشتم منشی بود... سلام و احوالپرسی معمولی کرد... وصل کرد به آقای مشاور...

باز هم سلام و علیک معمولی... بعد با صدای غمگینی گفت! متاسفم... این کلمه رو که شنیدم بند دلم ریخت... تو همون چند هزارم ثانیه نشستم رو مبل... وا رفتم... به چشمای همسر نگاه کردم... گنگ بودم... همون چند هزارم ثانیه برام چند ساااااااال شد انگار!

جملش ادامه داشت... متاسفم که ... شما و همسرتون هر دو ویزا گرفتین...خندید...

شل شدم... اشکی بود که جاری شد...

حسم؟!! نمیدونم تو اون لحظه چی بود.. هر چی که بود خوشحالی نبود... مطمئنم! یه حجم عظیمی از نگرانی و استرس و دلتنگی و فکر و خیال بود...

اشک ریختم... همسر سکوت مطلق! چشمای عسلیش نمدار بود...

زنگ زدم به مامان... تا گفتم الو... گفت چی شد؟! تا خواستم سر به سرش بزارم بغضم ترکید...

ترسید... فک کرد منفی بوده... گفتم مامان ویزامون اومد...مامان خیلییییییییییییی خوشحالی کرد... اخراش یهو بغضش ترکید...

خواهری کشیک بود... زنگ زدم جواب نداد...

حالا اون وسط یادمه فقط اشکی بود که می ریختم...

حسم هنوز خوشحالی نبود! قطعا نبود... استرس هی کمتر شد و هی حجم دلتنگی انبوه شد... بزرک شد... بغض شد... ترکید! دیگه بندم نمی اومد!!!

زنگ زدم به شوهرخواهری... گوشی رو که برداشت... گفتم هِلووووو! گفت شوخی نکن! تا خواستم حرف بزنم گریه کردم...

خواهری زنگ زد... جیییییغ زد و خوشحالی کرد و من هنوز اشکی بودم...

همسر... هنوز سکوت مطلق! برای اولین بار بود که نمی تونستم ذهنشو بخونم... به چی تو اون سکوت فکر میکرد نمیدونم! نفهمیدم... شایدم انقدر حال خودم گیج و گنگ بود که نمی تونستم اونو بفهمم...

با مامان و خواهری چندین بااااااااااااااااار حرف زدم... صداشون بغضی بود می فهمیدم... اما به من می خندیدن... من فقط اشک می ریختم!

حالم طبیعی نبود... هنوزم نیست! فقط اشک می ریختم... هنوزم می ریزم!

تماااااااااااااااام زندگی 8 سالم رو جمع کردم وکردمشون دو تا چمدون سی کیلویی...

جمعه شب میریم که یه زندگی جدید رو فرسنگ هااااااااااااا دور از اینجا بسازیم و تجریه کنیم...

به قول یکی از دوستام انقدر فاصله بین ویزا و رفتن کم بود که من حتی فرصت نکردم دوره شوک و غمگینی رو هندل کنم!

خلاصه! می گفتم... جمعه به یازی خدا و توکل فقط به خودش میریم که با یه دنیای دیگه دنیای رنگی خودمون رو بسازیم...

خیلی حرف تو دلمه... خیلی فکر تو سرمه... اما نمیدونم چرا نمی تونم بنویسم... یعنی می دونم چرا! فکرم جمع نیست... به شدت خسته جسمی و روحیم... تمام خونه و زندگی در عرض چند روز جمع شد... کار به غاااااااااااااااایت سختی بود....

روحم هم که خیلی خسته است... چشمای اشکی خواهری و صدای بغضی مامان دیونم میکنه...

پشمونم میکنه..

حس الان این لحظم اینه که دلم میخواد فراااااااااااااااار کنم... حس الان این لحظم پشیمونیه محض و بس...

دعای خیرتون رو بدرقه راه ما کنید تا بهترین اتفاق ها بیوفته... در اولین فرصت میام...

* اومدن ویزا درست تو شب سالگرد بابا یه جس خاصی داشت... یه حس گنگی بین غمگینی و خوشحالی و دلتنگی...

* خیلی خیلی غمگین تر از اونم که بتونم بیان کنم...

/ 44 نظر / 56 بازدید
نمایش نظرات قبلی
سایه

واااایییی مبارکهههه . چقدر واسه هدفتون تلاش کردین و همیشه رسیدن به هدف نتیجه تلاشهای بی وقفست. نوش جونتون موفقیت. مطمئنم که بهترینها در انتطارتونه

فاطمه

مبارکه باشه خانومی. پس ما الان داریم با دخملی فرنگی حرف می زنیم. دلم گرفت از رفتنت. طفلی مامان و خواهریت ... [قلب]

افسون@

دخملی جون جدی جدی داری میری .. ان شاله موفقیت پشت هم برات اتفاق بیفته .. به حدی که دلتنکی زیاد سراغت نیاد راستی من بعد این همه خوندن اینجا باورت می شه نمیدونم کدوم کشور می رید ؟!! می شه راهنماییم کنی خخخ

نفیس

بهترینا براتون رقم میخوره مطمئنم خدا به همراتون

ازاده

سلام دخملی عزیزم. همیشه خاموش میخوندمت امیدوارم بهترین اتفاقات تو زندگیه قشنگتون بیفته و دستای گرم و مهربون خدا همیشه همراهتون باشه

ماه پیشونی

عزیز دللللللللللللللللللم منم پر از بغض و دلتنگی شدم با نوشته هات و حتی با زنگ اون تلفن اما فقط و فقط برات میتونم آرزوی داشتن و ساختن یه زندگیه زیبا و موفق رو بکنم امیدوارم هرگز حس پشیمونی ذره ایی هم سراغت نیاد میدونم خیلی سخته...تا حدیکه از توان من خارجه اما صبر و گذر زمان بهترین اتفاقاتو برات رقم میزنه فقط زود زود بیا و از حال خودت باخبرمون کن

ترلان

اصلا فکرشم نمیکردم که توی فضای مجازی هم ادم بتونه انقدر وابسته بشه ....همین که به صورت یه خواننده خاموش بیام هرروز بخونم که چیکار کردی و از نوشته هات انرژی بگیرم انگار برام کافی بود ....من دو سه سالی هست که خاموشم ..اما الان اومدم بگم که از رفتنت دلم واقعا گرفت...نمیشناختمت ..اما انگار یه جورایی بهت وابسته شده بودم ...دلم برات تنگ میشه دوست بسیار صمیمی مجازی من ...برایت ارزوی بهترینها رو دارم .....امیدوارم وقتی جا افتادی بازم برامون از روزانه هات بگی ...منتظرت هستم ..و روی ماهتو میبوسم

مر

میگم چه قدرت تخیلی داری با این قدرت چرا داستانای علمی - تخیلی نمی نویسی؟برو خودتو بذار سرکار

مینا

[ناراحت]الان کجایی دخملی؟ در چه حالی؟ یعنی کی دیگه میتونی بیای اینجا بنویسی؟ نکنه دیگه اصلا نیای اینجا؟

مهربانوت

کجایی تو دختر جاااانننننن؟ بدو بیا یه خبر بده ...