دخملی - 33

سه شنبه :

میرم منیریه و برای همسری یه کاپشن شلوار خیلیییییی خوشگل نایک می خرم . فقط راه دورش خیلی اذیتم میکنه . تا میرسم خونه ساعت 7:40 است و همسری سفره افطار رو اماده کرده .

بعد از افطار یک ساعت می خوابم و بعد با همسری وسایل رو جمع و جور می کنیم . چمدون تقریبا بسته میشه .

همسری ساعت 1 می خوابه و من تا 2:30 بیدارم و کارهای شخصی ام رو انجام میدم .

چهارشنبه :

همسری صبح ساعت 8 میره و من می خوابم تاااااااااااااااااا 11 ! واقعا چه کیفی میده . همش به حال خانم های خانه دار غبطه می خورم . به این فک میکنم که تو اولین فرصت یه دو سه روزی مرخصی می گیرم و می مونم خونه ...

میرم بیرون که یه سری خریدهای اخر رو بکنم . برای خودم پن کیک می خرم و مام . ظرف یکبار مصرف هم می خرم .

وقتی میرسم خونه اول شروع به نظافت می کنم . اخلاق بدی دارم که وقتی میخوام برم مسافرت باید همه جا از تمیزی برق بزنه ! جارو می کشم و گاز رو پاک می کنم و دستشویی رو می شورم.

وسط این کارها ، وسایل مسافرت رو هم سر و سامون میدم . همسری که میاد تقریبا کارهام تموم شده .

املت درست میکنم و می خوریم.

آقای دوست حدود ساعت 2:40 میاد دنبالمون. بنزین می زنیم و میریم سمت خونه اونها.

خونه شون تو مسیر رفته .

وقتی میرسیم خانم دوست همه کارهاش رو کرده و اماده است .

تا وسایل رو میچینیم و حرکت می کنیم میشه ساعت 5 .

جاده انقدر قشنگ و سر سبزه که خدا می دونه.

 بعد از کندوان یه مه شدید میشه . انقدر مه زیاده که فاصله یک متری مون معلوم نیست.

یه جایی می ایستیم و یکی یک دونه ساندویچ کوچولو از کالباس های شام درست می کنیم و می خوریم.

تو ماشین حرف بچه میشه و خانم و اقای دوست یکمی بحثشون میشه . اقای دوست اعتقاد داره که نزدیک 6 سال از ازدواجشون گذشته و دیگه باید به فکر بچه باشن و دوست جون من میگه نه !  میگه 6 سال گذشته که باشه خوب ما زود ازدواج کردیم و یکمی بحثشون میشه و دلخور میشن از هم . من و همسری سعی می کنیم میونه رو بگیریم.

شاممون رو همون تو راه می خوریم .

قراره بریم خونه قدیمی پدربزرگ شوهرخواهر وشوهری کوچیکه تو شهسوار که تو جنگله. یه کلبه قدیمی چوبیه 120 ساله !!

حدود 11 میرسیم .

همسری و اقای دوست هر کاری می کنن نه پمپ اب رو پیدا می کنن و نه فیوز برق رو ! چون خیلی تاریکه .

هوا هم به شدت گرمه . همگی موافقیم که دو روز می خوایم خوش بگذرونیم و فایده نداره امشب تو این گرما و بی ابی و بی برقی بمونیم !

خانم و اقای دوست هم اشتی می کنن ...

زنگ میزنیم به اشنای دوست همسری و ویلا میگیریم .

برمی گردیم سمت چالوس . حدود 12 میرسیم . خانم صاحبخونه این دفعه یکمی دندون گرده اما چاره ای نیست !‌ ویلای دفعه پیش پره ...

به محض رسیدن بساط قلیون و چیپس و ماست مون رو پهن می کنیم.

بعدش هم حکم بازی می کنیم و من و دوست جون می بازیم ! تا 4 صبح مشغول بازی و حرف و خنده ایم ...

پنج شنبه :

همسری ساعت 9 به زور بیدارمون می کنه. صبحانه نیمرو می خوریم و میریم سمت شهر.

همسری چند تا کار بانکی داره و تا حدود 11 ما رو دم چند تا بانک نگه میداره !!

سراغ یه قنادی خوب رو میگیریم و کیک می خریم.

میریم دریا و کلییییییی عکس می اندازیم. کلی می خندیم سر عکس انداختن ها ...

بعدش هم میریم مهرگان.

من دو تا بلوز می خرم و یک کیف .

*

*

*

همسری هم یه بلوز حلقه ای می خره که من خیلی دوستش دارم.

*

برای خواهری هم برای روز پزشک یه سوئیشرت خوشگل می خرم.

تا برمی گردیم ویلا حدود 2 میشه.

خانم دوست مشغول درست کردن کباب   ها میشه ... منم برنج رو اماده می کنم و سفره رو می چینم.

بعد از ناهار قلیون میکشیم و یکمی ولو می افتیم.

بعد یهو تصمیم می گیریم جشن سالگردمون رو بگیریم !! تند تند لباس های خوشگل می پوشیم و کیک مون رو میاریم و باهاش عکس می اندازیم. ( دوست جون با دست افتاد روی کیک و یکمی روش خراب شد ! )

کادوی همسری رو میدم و کلیییییییییی ذوق می کنه. خیلی خوشش میاد. من هم که کادوم رو تهران از همسری گرفته بودم !

دوست جونم هم ظهر برای از مهرگان کادو خرید. از این برسه خوشم اومد و دوست جون برای کادو برام خریدش !

یه ذره هم می رقصیم .

کیک و چای می خوریم .

جراحت رو می بینیم و می خواهیم بخوابیم که همسری پیشنهاد میده نخوابیم ! میگه از روزمون استفاده کنیم خواب همیشه هست !

میریم سمت نمک آبرود. واقعا که طبیعت زیبایی داره . روح ادم واقعا تازه میشه !

یکمی می چرخیم و عکس های خوشگل می اندازیم. بعدش دوباره میریم لب دریا و یک ساعتی می شینیم و حرف می زنیم.

لب دریا یه تصمیم مهم میگیریم ! اینکه جوجه هامون رو برای شام بخوریم !!

تو راه برگشت میریم حصیری فروش ها . من برای مامان وخواهری مربای بهارنارنج می خرم و یه بسته کلوچه. همسری هم برای مامان و خواهرهاش کلوچه می خره.

همسری و اقای دوست مسخره بازی درمیارن و یه عالمه عکس های خنده دار میاندازن.

تا میرسیم خونه 8:30 شده. جراحت رو می بینیم. من و دوست جون یکمی دراز میکشیم تو اتاق و همسری برنج رو اماده می کنه ...

بعدش هم تو تراس جوجه ها رو درست میکنه ...

بعد از شام حدود ساعت 11:30 همسری و اقای دوست میگن نیم ساعت می خوان بخوابن و بعد بیدار بشن.

من و دوست جون میریم تو حیاط و رو دو تا صندلی رو تراس می نشینیم . هوا خوبه و یه نمه بارون هم میاد. با هم درد و دل می کنیم و ریز ریز می خندیم.

ساعت 1:30 همسری و اقای دوست رو به زور بیدار می کنیم . حکم بازی می کنیم و من و دوست جون دوباره می بازیم ... قلیون می کشیم و کیک و نسکافه می خوریم .

تا می خوابیم دوباره میشه ساعت 3 !

جمعه :‌

همسری دوباره ساعت 8:30 بیدارمون می کنه .

بساط صبحانه مون رو بر می داریم و میریم لب دریا. نون تازه هم تو راه می خریم . نون و پنیر و چایی با نون تازه لب دریا و هوای خنک ! واااااااقعا مزه میده .

بعدش هم همگی میریم تو آب . با بلیز و شلوار . خدا رو شکر همسری تو این جور موارد اصلا بددل نیست . روسری هم سر نمی کنیم !

تا حدود 12 تو آب بازی می کنیم . خیلی مزه میده. من خیلی وقته که تو دریا نرفتم . شاید حدود 3-4 سال ! یکمی دوست ندارم . احساس می کنم خیلی کثیفه اما این بار به اصرار دوست جون میرم و خوشحالم از اینکه رفتم !

بعدش هم قلیون می کشیم و یه ذره خوراکی می خوریم.

لب اب یه عالمه ماهی های کوچولو میان و میرن. با شال دوست جون یه عااااااالمه ماهی های ریز می گیریم و کلی می خندیم .

بعدش دوباره میریزیمشون تو دریا !!

1 میایم سمت ویلا و تند تند جمع و جور می کنیم.

برای ناهار به پیشنهاد دوست جون واویشگا (؟) درست می کنیم و یه کمی میرزا قاسمی

قرار میشه ناهارمون رو تو جاده بخوریم. برنج رو هم اماده می کنیم . حدود 3 از ویلا می زنیم بیرون.

اول جاده طبق معمول یکمی ترافیکه .

یه جای سرسبز  برای ناهار مستقر میشیم. وای که چه قدر بهمون مزه میده.

بعدش هم همسری مهربونم چون می دونم دلم بلال می خواد سریع آتیش  درست میکنه و بلال  هامون رو روش کباب می کنیم.

حدود 6 جمع می کنیم و راه می افتیم .

ساعت 9:30 هم میرسیم خونه دوستامون. قرار میشه شب بمونیم و صبح دوست همسری ما رو برسونه خونه .

شام هم نون و پنیر و خیار و گوجه و کره مربا می خوریم. 

* این بار هم سفرمون خیلییییییی خوب بود و خدا رو شکر خیلی خوب تموم شد . دوستامون هم سفرهای خیلی خیلی خوبی هستن خدا رو شکر !

** شقایق جونم، دوست مهربونم بازم ممنون خانمی . خیلی به من لطف داری تو . دوستامون بهم میگفتن بابا دم دوستت گرم ! چه قدر هوامون رو داره قلبماچ

*** برای سالگرد ازدواجمون بابا 100 تومن و مامان 60 تومن پول دادن بهمون. خواهری هم برای من یه مانتوی جینگولی خیلیییییییی خوشگل و یه شال جینگولی تر و برای همسری یه کیف پول از چرم مشهد گرفته ... دستشون درد نکنه ...

**** ببخشید خیلی طولانیه . دلم می خواست همه چی ثبت بشه ...

/ 57 نظر / 8 بازدید
نمایش نظرات قبلی
لوسی منگولا

سلام عزیزم خیلی خوشحالم که بهتون خوش گذشته .وقتی وبلاگتو میخونم باور کن از خوشحالیت خوشحالم و از ناراحتیت ناراحت دوست دارم دخملی جونم .خصوصی داری بیا[ماچ]

نسیم

دهنم آب افتاد دخملی جون ایشالله همیشه به تفریح باشه میگم یه سوال این مهرگان که گفتی کجاس؟

رعنایی

سلام عزیزم ... تبریک فراوان... خوشحالم که کلی خوش گذشته... اما حیف هیچکدوم عکسات باز نشد...ان شالله همیشه به شادی باشی... [ماچ]راستی قشنگ و مو به مو سفرنامه مینویسی[قلب]

~دختر بـهــــــار~

کی آپ می کنی امروز عزیزم؟ ما منتظریما[پلک] راستییییییی میسی منو لینک کردی. لطف کردی خانومی تو این دوران غصه خیلی خوشحالم کردی. میسیییییییییییییییی[بغل]

مهر

همیشه به سفر عزیزم... همه ی عکسات عالی بودن[دست] کادو و خریدات هم مبارکه

طلوع

همیشه به شادی و گردش باشین و همیشه مثل الان شاد و خوشبخت!!!!!!!! بلوز و کیفت هم خوشجیل بودن......مبارکت باشه.

بهار

بازم تبریک میگم عزیزم خوشحالم که سالگردتون بازم براتون یه خاطره خوش شد ... همیشه به گردش و تفریح خانمی ... خریدا و کادوهاتونم مبارک باشه ... خوش بحالت که همسریت حساس نیست ...

ریحان

تبریک عزیزم راستی از همه بیشتر غذاهاش حال میده هاااااا[نیشخند]

~دختر بـهــــــار~

نیست من خودم پشت سر هم آپ میکنم که البته فکر کنم کسی هم نمی خونه [نیشخند]با این وجود نمی دونم چرا آپ می کنم. ولی خوب طرز نگارش خیلی جذابی داری خانومی آدم خسته نمیشه همش دوست داره بخونه. خودشو توی لحظه احساس میکنه واسه همین تند تند منتظر آپ میمونم[گل][پلک][قلب]