75

سه شنبه :

قراره بریم خونه خواهر شوهری کوچیکه . همسریش سفر کاری رفته تایلند و چین . حدود 8 می رسیم . تا میرم تو اتاق که لباس هام رو عوض کنم می بینم چند تا وال استیکر !! خیلیییی خوشگل خریده . ذوق کنان از اتاق میرم بیرون و ازش می پرسم . از یه جای خیلی نزدیک که بلدم خریده !

ننشسته دوباره شال و کلاه می کنیم و با همسری میریم اونجا برای خرید وال استیکر ! سه تا خوشگلش رو می خرم . کلی ذوق زده ام !

9 دوباره برمی گردیم . مشغول شام هستیم که مامان یه خبر بد بهم میده . حالم بد میشه . مجبورم حفظ ظاهر کنم اصلا نمی فهمم چی خوردم !‌

چهارشنبه :

بر خلاف میلم حدود  9 بیدار میشم . از همسری خواهش میکنم پرده ها رو برام دربیاره . همسری 9:30 میره و من می مونم و یه دنیا کاری که تو ذهنم نقشه اش رو کشیدم !

اول میرم سراغ بوفه . یه دنیا کثیفه ! تمام ظرف هاش رو می شورم و خودش رو برق می اندازم . ظرف های خشک شده رو می چینم ...

بعد هم سراغ اشپزخونه ! جای ادویه ها ،‌ نخود لوبیا ها ، قند و شکر و چای شسته میشن و برق می افتن ... یخچال و ماکرو و ماشین لباسشویی و ظرف شویی به لطف سیف عزیز کاملا تمیز و خوشبو میشن ...

برچسب های خوشگلی که دیشب خریدم رو روی یخچال می زنم . کلی خودم ذوق می کنم ...

تا 4 دائم مشغول کارم . قراره شب بریم خونه مادرشوهری . صبح مرخص شده . همسری میاد و خیلی خسته است ! میگه شب نریم اونجا . میگم مامان دلخور نشه ؟ میگه نه بهش زنگ میزنم میگم خیلی خسته ام ...

ساعت 5 نشده که می خوابیم . چه لذتی بالاتر از خواب بعد از اون همه کار ؟!

6:30 با صدای تلفن بیدار میشم . بابائه ! میگه شب بیاین اینجا . میگم همسری خسته است خوابه ! میگه خوب بزار خوب بخوابه بعد دیگه حتما خستگی اش دررفته ! بعد شام بیاین اینجا ...

دلم می خواست خونه باشیم اما نمی تونم به بابا نه بگم !‌

پنج شنبه :‌

صبح حسابی می خوابم . تا 11 ! دلی از عزا در میارم ...

ناهار قراره بریم خونه مامان اینا ابگوشت خورون !‌

شب هم همسری شام مهمونمون می کنه . دو تایی میریم بیرون و دو نوع ژامبون و نون و گوجه و خیارشور می خریم و بر می گردیم خونه مامان اینا.

کلی سر شام می خندیم .

اخر شب که بر می گردیم تا حدود 1:30 بیداریم و دو تا قهوه تلخخخخ می بینیم ...

جمعه :

ناهار دعوتیم خونه مامان همسری به مناسبت تولد خواهرزاده همسری . 

یه ناهار تپل تولدانه - کباب کوبیده ، ماهی سفید تو فری ، تهچین سمنانی، سوپ شیر ، پیراشکی - می خوریم .

بعد از ناهار هم تولد بازی ... ما براش یه بلیز بسیار زیبا : دی ، یه شال و یه مقداری لوازم تحریر خریدیم...

بقیه اما همه پول میدن . من هدیه خریدن رو بیشتر دوست دارم !‌

عصری هم بر می گردیم خونه ...

همسری یه ساعتی می خوابه و من پرده های شسته شده رو اتو می کنم ... دراز می کشم تا همسری بیدار بشه ...

اکادمی می بینیم . خیلی دوستشون دارم خیلیییییییی . کسری رو از همه بیشتر ! با نمکه خوب ! دوست دارم برنده بشه ...

* بابای گلم دوشنبه باید بره بیمارستان برای انژیو ! خیلی یه دفعه ای و اتفاقی فهمیدیم بابا مشکل داره . خبر بدی که گفتم این بود . خیلی نگرانم . می دونم انژیو چیز خاصی نیست ! اما از اینکه بابا تو سن 51 سالگی بخواد مشکل داشته باشه خیلی ناراحتم ...

/ 55 نظر / 16 بازدید
نمایش نظرات قبلی
منظر

آرهههههههههه؟؟؟! ميگن امكانات تو پايتختِ ..راست ميگن ![نیشخند]

شقایق

دوستی جونم دید تا بهت تلیدم سر خر ها اومدن ؟ حتمنی امشب بهت می تلم .دلم خیلی برای تو و الما تنگ شده ...[ناراحت]

زهرا

دخملی جونم بابا بهترن؟حاله مادر شوهرت خوبه که ان شاالله؟نمی نویسی؟

روشن

عزیزم حال بابات چطوره؟ خودت خوبی؟ [گل]

فیروزه

سلام ... دخملی جان آنژیو انجام شد؟ بابا حوبن؟

آلما

امروز بیمارستانی؟ حال بابت خوبه؟ ایمدوارم همه چیز به خوبی پیش بره. نگران نباش

شقایق

امیدوارم حال بابایی خوب باشه .

سودابه

سلام پس کامنت من کو؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟

گیتی

عزیزم امروز گمونم نباشی... آرزو می کنم پدرت هیچ مشکلی نداشته باشه عزیزم... اگه تونستی خبرای خوبو برامون بذار گلم...

سپیده

سلام عزیز دلم.پدرت آنژیو کرد؟1اصلاَ نگران نباش ایشالا که چیز مهمی نیست و زودی خوب می شن.یه وقتی غصه نخوری[لبخند]