روزهای زندگی ما !

دارم مواد کتلت رو اماده می کنم که اقای دوست زنگ میزنه خونه . یکمی کل کل می کنیم و گوشی رو میدم به همسری . میگه پاشین بیاین اینجا . همسری میگه نه شما بیاین ! ما امشب ماشین دستمون نیست .

یکمی با هم حرف می زنن و قرار میشه شام بخورن بیان . من میگم شامتون رو بردارین بیارین . منم دارم کتلت درست میکنم .

دوست جون میگه من زنگ زدم برامون جوجه بیارن میخوای بکنمش 4 تا ؟ میگم نه ! ما هم کتلت داریم .

ساعت 9 بچه ها می رسن . خوش می گذره کلی می خندیم .

همسری به دوست جونم تخته یاد میده و با هم بازی می کنن . من و اقای دوست هم با هم قلیون می کشیم !

* امروز منتظر یه خبر خوبم . انرژی بفرستین لطفا ...

** آی من حرصم میگیره بخش های خصوصی هیچ وقت هیچی ندارن ! آااااااااااااااااای حرصی ام الان !!!

نوشته شده در ۱۳۸٩/٩/۱٠ساعت ٩:٥٦ ‎ق.ظ توسط دخملی نظرات ()