روزهای زندگی ما !

مامان هر چی اصرار می کنه شام بریم خونه شون میگم نه ! شام می خوریم و میایم .

سریع مشغول نظافت اساسی میشم چون نمی دونم بابا تکلیفش چی میشه ! اگه موندنی باشه شب مامان رو میارم خونه خودمون ...

همسری میاد . شام می خوریم و همه جا رو برق می اندازم . 9 از خونه می زنیم بیرون و ده دقیقه بعد میرسیم خونه مامان اینا ...

بابا یکمی استرس داره اما بروز نمیده !‌رفتارش ولی کاملا مشخصه ...

هی میگه اگه دکتر گفت عمل قلب باز باید بکنه نزارین ها! بیارینم بیرون و بریم پیش چند تا دکتر دیگه . میگیم بابااااااااااااااا مگه عمل به این الکیه ؟! بابا هیچی نیست ...

تا 12:30 بیداریم . همه می خوابن اما من تا صبح - دور از جونتون- جون می کنم! خیلی خیلی بد می خوابم ...

دوشنبه :

ساعت گذاشتم 6:15. مامان می خواست یه ربع به 6 بیدار بشه . بابا می خواست حموم کنه . ساعتم که زنگ میزنه همسری میگه پاشو فک کنم مامان اینا خواب موندن.

مامان رو بیدار میکنم و خودم دوباره یه ربعی کش و قوس میام !

7 از خونه می زنیم بیرون . تا برسیم و پذیرش کنیم و بابا بستری بشه ساعت میشه 9 ...

باهزار ترفند و کلک من و مامان میریم بالا پشت در اتاق عمل ... بابا ساعت 10 خودش سرم به دست میاد میگه دارم میرم برای انژیو ... سعی می کنم هی با مامان شوخی کنم و بخندونمش تا کمتر مضطرب باشه ...

ساعت 11 دکتر رو می بینیم . میگه سه تا رگش گرفتگی داره اما هر سه زیر 60 درصده و این یعنی احتمالا با دارو برطرف میشه . کلی خوشحال میشیم ...

سریع میام پایین پیش همسری . همسری حسابی سرش شلوغه ! موبایل من و مامان و بابا دستشه ! بنده خدا یک ریز داره تلفن های به خصوص دوستای بابا رو جواب میده !

نمیزارن بمونیم . همسری من و مامان رو برمی گردونه خونه . خودش میره یکمی به کاراش برسه ...

مامان می خواد بره سرکار من نمیزارم !! میگم الان 12 باید دوباره 2 بزنی بیرون که بریم بیمارستان . ول کننننننن بابا ! بیا بریم خونه عشق و حال !!!

به پیشنهاد من برای ناهار ماکارونی درست می کنیم . مامان جارو می کشه و من تند تند گردگیری می کنم !

همسری 1:30 میاد . ناهار می خوریم و میریم بیمارستان.

بابا خیلی کلافه است . اتاق خصوصی خالی نداشتن و یه نفر دیگه تو اتاقه . بابا خیلی تو این مورد سختگیره ! کلافه و عصبی شده !

ساعت 4 همسری من و مامان رو میرسونه خونه و خودش دوباره برمی گرده بیمارستان تا کارهای ترخیص بابا رو انجام بده ...

من سریع سوپ میزارم و مرغ ها رو اماده میکنم . می خوام ارمنی پلو درست کنم - این غذا رو سال هاست درست میکنیم اما اسمش رو از وبلاگ خاتون عزیزم یاد گرفتم :دی-

بابا و همسری ساعت 6 میرسن . بابا اصلا نمینشینه ! می پره تو حموم . همسری میگه دکتر گفته امشب حموم نکن ! اما بابا میگه اصلا امکان نداره ! زودی میام ...

همسری باید بره جایی کار داره ... طفلکی خیلی خسته شده امروز ... دستش درد نکنه ...

بعد از شام حدود 9 من روی مبل دراز میکشم و نمی فهمم کی خوابم می بره... ساعت حدود10:30 صدای همسری رو می شنوم که اومده اما نمی تونم چشمام رو باز کنم ...

* خیلی روز پر از استرسی بود خیلی ... دیدن بابا تو لباس بیمارستان برام خیلی دردآور بود . واقعا الهی که هیچ پدر مادری مریض نباشن هیچ وقت ...

** این همه مهربونی های همسری باعث مهروبونی اجباری !! من شده ...

 

نوشته شده در ۱۳۸٩/٩/٩ساعت ٩:٢٤ ‎ق.ظ توسط دخملی نظرات ()