روزهای زندگی ما !

سه شنبه :

قراره بریم خونه خواهر شوهری کوچیکه . همسریش سفر کاری رفته تایلند و چین . حدود 8 می رسیم . تا میرم تو اتاق که لباس هام رو عوض کنم می بینم چند تا وال استیکر !! خیلیییی خوشگل خریده . ذوق کنان از اتاق میرم بیرون و ازش می پرسم . از یه جای خیلی نزدیک که بلدم خریده !

ننشسته دوباره شال و کلاه می کنیم و با همسری میریم اونجا برای خرید وال استیکر ! سه تا خوشگلش رو می خرم . کلی ذوق زده ام !

9 دوباره برمی گردیم . مشغول شام هستیم که مامان یه خبر بد بهم میده . حالم بد میشه . مجبورم حفظ ظاهر کنم اصلا نمی فهمم چی خوردم !‌

چهارشنبه :

بر خلاف میلم حدود  9 بیدار میشم . از همسری خواهش میکنم پرده ها رو برام دربیاره . همسری 9:30 میره و من می مونم و یه دنیا کاری که تو ذهنم نقشه اش رو کشیدم !

اول میرم سراغ بوفه . یه دنیا کثیفه ! تمام ظرف هاش رو می شورم و خودش رو برق می اندازم . ظرف های خشک شده رو می چینم ...

بعد هم سراغ اشپزخونه ! جای ادویه ها ،‌ نخود لوبیا ها ، قند و شکر و چای شسته میشن و برق می افتن ... یخچال و ماکرو و ماشین لباسشویی و ظرف شویی به لطف سیف عزیز کاملا تمیز و خوشبو میشن ...

برچسب های خوشگلی که دیشب خریدم رو روی یخچال می زنم . کلی خودم ذوق می کنم ...

تا 4 دائم مشغول کارم . قراره شب بریم خونه مادرشوهری . صبح مرخص شده . همسری میاد و خیلی خسته است ! میگه شب نریم اونجا . میگم مامان دلخور نشه ؟ میگه نه بهش زنگ میزنم میگم خیلی خسته ام ...

ساعت 5 نشده که می خوابیم . چه لذتی بالاتر از خواب بعد از اون همه کار ؟!

6:30 با صدای تلفن بیدار میشم . بابائه ! میگه شب بیاین اینجا . میگم همسری خسته است خوابه ! میگه خوب بزار خوب بخوابه بعد دیگه حتما خستگی اش دررفته ! بعد شام بیاین اینجا ...

دلم می خواست خونه باشیم اما نمی تونم به بابا نه بگم !‌

پنج شنبه :‌

صبح حسابی می خوابم . تا 11 ! دلی از عزا در میارم ...

ناهار قراره بریم خونه مامان اینا ابگوشت خورون !‌

شب هم همسری شام مهمونمون می کنه . دو تایی میریم بیرون و دو نوع ژامبون و نون و گوجه و خیارشور می خریم و بر می گردیم خونه مامان اینا.

کلی سر شام می خندیم .

اخر شب که بر می گردیم تا حدود 1:30 بیداریم و دو تا قهوه تلخخخخ می بینیم ...

جمعه :

ناهار دعوتیم خونه مامان همسری به مناسبت تولد خواهرزاده همسری . 

یه ناهار تپل تولدانه - کباب کوبیده ، ماهی سفید تو فری ، تهچین سمنانی، سوپ شیر ، پیراشکی - می خوریم .

بعد از ناهار هم تولد بازی ... ما براش یه بلیز بسیار زیبا : دی ، یه شال و یه مقداری لوازم تحریر خریدیم...

بقیه اما همه پول میدن . من هدیه خریدن رو بیشتر دوست دارم !‌

عصری هم بر می گردیم خونه ...

همسری یه ساعتی می خوابه و من پرده های شسته شده رو اتو می کنم ... دراز می کشم تا همسری بیدار بشه ...

اکادمی می بینیم . خیلی دوستشون دارم خیلیییییییی . کسری رو از همه بیشتر ! با نمکه خوب ! دوست دارم برنده بشه ...

* بابای گلم دوشنبه باید بره بیمارستان برای انژیو ! خیلی یه دفعه ای و اتفاقی فهمیدیم بابا مشکل داره . خبر بدی که گفتم این بود . خیلی نگرانم . می دونم انژیو چیز خاصی نیست ! اما از اینکه بابا تو سن 51 سالگی بخواد مشکل داشته باشه خیلی ناراحتم ...

نوشته شده در ۱۳۸٩/٩/٦ساعت ۱٠:۳٦ ‎ق.ظ توسط دخملی نظرات ()