روزهای زندگی ما !

ساعت 4 میرم سمت خونه . باید اول برم خرید میوه . همسری میگه من میرم اما می ترسم دیر و زود بشه و من دوباره استرس بگیرم ...

تا میرسم خونه 5 شده . اول از هر کاری باقالی ها رو می زارم بپزه . بعد هم کرم شکلاتم رو اماده می کنم .

مواد لازانیا درست شده که همسری می رسه .

بهم کمک میکنه تا لازانیا رو اماده کنم . اماده میشه و میره تو فر .

همسری سر برنجه و من دارم تند تند جمع آوری می کنم . می خورم به دیس قرمز و زرد خوشگله سرویسم . می افته و هزار تیکه میشه .

ناخوداگاه گریه ام میگیره . میرم تو اتاق . همسری میاد در رو باز نمی کنم . هی دلم می خواد یه گیری بهش بدم و بگم تقصیر تو بود اما واقعا چیزی پیدا نمی کنم !‌ بنده خدا اصلا از جاش تکون نخورده بود اخه !

تو همین هیر و ویر مامان زنگ میزنه . همسری بهش میگه دخملی داره گریه میکنه به شدت !! دیسش شکسته و این داره خودش رو می کشه . گوشی رو میده به من . مامان باهام دعوا میکنه ! میگه شکستنی ماله شکستنه ! خجالت بکش  . خودت شکستی گیر دادی به اون بنده خدا .پاشو خجالت بکش داره برات مهمون میاد زشت نیست تو رو با چشمای اشکی ببینن !

انقدری گریه دارم که میرم تو حموم . بدون توجه به هیچ کاری !

بازم گریه میکنم تا حالم جا بیاد .

میام بیرون همسری برنج رو دم کرده . میوه ها رو شسته و چیده و بقایای دیس شکسته رو هم جارو کرده ...

یکمی بهتر شدم .

ظرف اردو خوریم و اماده میکنم و ترشی آلبالو ، ترشی کلم قرمز ، ترشی مخلوط و فلفل ترشی می ریزم ...

سالاد رو درست می کنم ...

دارم قارچ های روی سوپ رو خورد میکنم که دوست جون و همسریش می رسن .

همسری اش رو 2-3 بار دیگه بیرون دیده بودیم ...

شب خوبی برای ما میشه برای دوست جون و همسریش نمی دونم !

فقط اینکه همه غذاهام موند . دوست جون و همسریش هیچیییییییییی نخوردن !!‌

باقالی پلو و مرغ که همون جوری رفت تو یخچال ...

همسری و همسری دوست جون تخته بازی می کنن . فک کنم همسری برنده میشه مژه

* دیشب یکی از دوستای گل وبلاگی و همسریش مهمون ما بودن .

** دیشب طنین و عسلی اش مهمون ما بودن .

نوشته شده در ۱۳۸٩/۸/٢٤ساعت ۸:٢٦ ‎ق.ظ توسط دخملی نظرات ()