روزهای زندگی ما !

ظهر پنج شنبه تو راه به همسری زنگ می زنم . میگه ناهار میاد خونه .

سریع مرغ میزارم و تو برنجم سبزی پلویی میریزم که بشه سبزی پلو !

همسری حدود 3 میاد . یه عاااااااااااالمه ناهار می خوریم : دیی . بعدش هم یه خواب عالی ! تا حدود 6:30 می خوابیم اونم کجا ؟! جلوی تی وی ، به خاطر همسری !

بیدار که میشیم هی با همسری فک می کنیم کجا بریم ؟ من میگم بریم سمت آریاااااا شهرررررر . اووووووووه من ان !! ساله که نرفتم اونوری !

همسری اما مخالفه ! میگه بریم یه جای نزدیک ...

در نهایت زور همسری می چربه و میریم جای نزدیک !

همسری میگه شام بریم گردباااااااد !‌من اول میگم نه بابا چه خبره ! اما بعد میگم اوکی ...

میریم سمت رستوران . اول یه سر تو پاساژ صفوووووویه محبوب می چرخیم . یه بوت می بینم زیبااااااااااااا و راحت !‌ اقاهه میگه 237 ! همسری احساساتی شده می خواد کارت بکشه و بخره ! میگم حالا بیا بریم !

حدود 9 میریم برای شام ... یه شام حسابی می خوریم ... تا 11 تو رستورانیم . کلی حرف می زنیم و می خندیم و می خوریم !

بعدش میریم پارک مللللللت . هوا عالیه ! یه عالمه راه میریم .

تا میایم خونه 12 شده ...

جمعه :‌

با همسری تا 10 می خوابیم !‌ این اتفاق جزو موارد نادره !‌ چون اصولا همسری ساعت 8 دیره دیر بیداره ...

صبحانه اماده می کنم . مربای زرشک و سیب و هویج !

بعد از صبحانه میریم خونه مادرشوهری ... خواهر شوهری 3 و دختر خاله همسری که باهاش خیلی راحتیم هم اونجاست ...

بعد از ناهار حرف ازدواج برادرشوهری میشه باز ... خواهرهای همسری یه دختری رو در نظر گرفتن که همسری به شدت !! مخالفه ... مادرشوهری هم تقریبا مخالفه ! سنش خیلی کمه . 17 سالش فقط ! منم یه بار می پرم وسط و میگم که منم مخافم ! میگم برادرشوهری خیلی سره !

خواهر شوهری میگه تو چون ح... رو دوست داری این جوری فک میکنی !

اما از نظر من واقعا برادرشوهری حیفه !! انتخاب های خیلی بهتری می تونه داشته باشه ...

ساعت 4 همسری میگه بریم ؟ میگم چرا انقدر زود ؟ نشستیم خوب ! میگه نه دیگه بریم خونه ...

تا می رسیم فیلم دموکراسی تو روز روووووووشن رو می زاریم . فیلم قشنگیه من خیلی خوشم میاد خیلی ... تا داریم فیلم می بینیم با همسری هویج و گل کلم ها رو خورد می کنیم . یعنی همسری می کنه : دییییییی

منم ذرت ها رو دون می کنم ...

بعد از فیلم می پرم تو آشپزخونه که از دیروز به امان خدا ولش کردم ... مشغول نظافت و شام میشم ... 

آکادمی موزیک رو می بینیم ! همه شون رو دوست دارم ... فروغ و کسری رو بیشتر !

* مامان اینا ها نبودن . خواهری این هفته امتحان داره و نیومده بود . مامان اینا رفته بودن پیشش ... دلم براشون تنگ شده ...

** از یه چیزایی غمگینم ... یه چیزایی فکرم رو مشغول کرده ... غصه دارم کمی ...

نوشته شده در ۱۳۸٩/۸/٢٢ساعت ۸:٢٠ ‎ق.ظ توسط دخملی نظرات ()