روزهای زندگی ما !

یکشنبه :‌

تمام طول راه فکرم پیشه فلشمه که نمی دونم کجاست ! وقتی میرسم بدون هیچ استراحتی شروع به گشتن میکنم .

نمی دونم مَثَل عدو شود سبب خیر اگرخدا خواهد صدق میکنه یا نه؟ گم شدن فلش باعث میشه تمام کشوهای خونه رو بریزم بیرون و بگردم و اجباراً مرتبشون کنم !

نیست که نیست ....

اعصابم خورد میشه .

یهو یادم می افته دیشب که قرار بود دوستامون بیان رو میز بود . هل هلکی برش داشتم . یادم میاد گذاشتمش تو جیب حوله ام !!

مامان زنگ میزنه قراره یه سری وسایل برای خواهری بده... حدود 7 با بابا میان . نیم ساعتی می شینن و میوه میخوریم و حرف می زنیم . مامان و بابا که میرن سریع دست به کار میشم . چند تایی رنگ دارم که میارم و همش رو قاطی می کنم و میزارم رو سرم ... امیدوارم که خوب بشه !

همسری میاد . شام می خوریم و وسایل من رو جمع می کنیم . همسری منقل رو میاره و ساکم رو میچینه .

یکمی جمع و جور می کنم . گرد گیری می کنم ...

دوشنبه :

همسری ساعت 8 میره . دلم می خواد بخوابم باز . سرم رو می کنم زیر پتو و چشمام رو می بندم . خوابم نمیبره . تا 9 وول می خورم و بیدار میشم . خواهری زنگ میزنه میگه لباس گرم بردارین !

جارو کشی میکنم . دستشویی رو می شورم . حموم میکنم و اماده میشم . همسری میاد دنبالم . ساعت 12 با دوست جون ترمینال قرار داریم .

هر دو با هم می رسیم . بلیط می خریم و سوار میشیم .

کلی از دیدن جعبه خوراکی ها ذوق می کنیم ! به خصوص من که ناهار نخوردم .

تو راه جدول حل می کنیم . مجله می خونیم و حرف می زنیم .

ساعت 4 می رسیم . یه ماشین می گیریم که در حد فضا بد رانندگی میکنه اولش می خندیم و بعد سفت همدیگه رو می گیریم !

الهییییییییییییییییی خواهری و دوستش کلی خونه شون رو تمیز کردن ! همه جا برق می زنه . یه پذیرایی حسابی میشیم . انواع بیسکویت و شکلات و پفک و مانچی !

حدود 5:30 یکی دیگه از دوستای خواهری میاد و میریم بیرون . بنزین می زنیم و بعد میریم سمت بستنی پانیذ ! بستنی هاش عالیه قیمت هاش هم ! اصلا با اینجا قابل مقایسه نیست . 

همون اول که میرسیم تا بچه ها دارن منو رو نگاه میکنن من یواشکی یه ده تومنی به اقاهه میدم میگم مابه التفاوتش رو حساب میکنم بعدا !

تیک تیک می لرزیم و بستنی می خوریم ! موقع حساب کردن خواهری و دوست جون می دون جلو . خواهری می پرسه اقا چه قدر شد ؟ اقا میگه 5 تومن !! - این همه بستنی 5 تومن !!! - خواهری تا دست می کنه تو کیفش اقا 5 تومن به من برمی گردونه !‌خواهری میگه چی شد ؟ میگم هیچی ! اقا می خواست 5 تومن به من پول بده !! بیاین بریم ...

میریم سمت سعدی . پاساژ گردی . چه قدر سردهههههههههه وایییییییییییی ...

چیز خاصی نمیخوایم ! میریم برای شام .

به پیشنهاد بچه ها میریم کارونسرا سنگی ... دو تا دیزی ، دو تا جوجه و یه دونه کباب و مخلفات می گیریم . کلی می خندیم و عکس می گیریم و شام می خوریم کلی تر !!

بر می گردیم خونه . بعد از اون همه شام یه چایی داغ و قلیون حسابی می چسبه . یکمی حرف می زنیم و حدود 1 می خوابیم ...

سه شنبه :

بچه ها 7 میرن بیمارستان . من و دوست جون می خوابیم تا 9 . با تلفن همسری بیدار میشیم . صبحانه می خوریم و میریم سمت بازار قدیمی ...

سرده خیلییییییییییی ...

یه عالمه ادویه می خریم . من و دوست جون یه عالمه هم لباس زی.... می خریم . چه حالییییییییی میده ! من عاشق این کارم !!

یه اقایی پیاز ریز می فروشه سه کیلو هزار ! به قول خودش اوچ کولو !! می خریم . گوجه و گوشت هم برای ناهار ظهر می خریم .

دوست جون سیخ هاش رو جا گذاشته . مجبور میشیم سیخ بخریم !

برای تولد خواهر زاده همسری یه سویی شرت خوشگل می خریم . دوست جون هم تولد پسر جاریشه و اونم یه سویی شرت می خره ...

حدود 1 بر می گردیم خونه . خریدها رو می زاریم و میریم سوپر . زغال می خریم . برای خواهری اشتراک می گیریم !

تا میرسیم دوست جون شروع میکنه به شستن ظرف های کثیف از دیشب تا حالا ! منم جمع و جور میکنم .

بچه ها حدود 2 میان . ناهار می خوریم . خواهری که اصلااااااا نمی خوره . میگه چون دیشب زیاده روی کرده امروز هیچی نمی خوره !

یه قلیون دیگه می کشیم و تند تند جمع می کنیم .

خواهری زنگ میزنه اژانس . با اتوبوس 4:30 راه می افتیم ... تو راه حرف می زنیم . میوه هایی که خواهری گذاشته می خوریم و می خوابیم !

همسری میاد دنبالم . یه ده دقیقه ای دیر می کنه . من تلفنی بهش میگم مطمئنی 10 دقیقه دیگه می رسی ؟ همسری بهش برمی خوره ! میگه با لحن بدی گفتی ...

با اخم میاد دنبالم . منم بهم بر می خوره . حرف نمی زنیم ...تقریبا نیمه قهر می مونیم ...

* سفر خیلیییییییییییی خوبی بود عالی ! واقعا خوش گذشت بهم ...

** موهام یه قهوه ای خیلی خوشرنگی شده !

*** فک کنم فروشنده های بازار اونجا خیلی از اینکه قیمت بگیری و چیزی نخری خوششون نمیاد ! برخورد بدی باهامون می کردن !

**** صبح همسری برای اینکه از دلم دربیاد منو برد کله پزی ! نیمه اشتی شدم باهاش ...

نوشته شده در ۱۳۸٩/۸/۱٢ساعت ٩:٥۱ ‎ق.ظ توسط دخملی نظرات ()