روزهای زندگی ما !

خیلی عجیبه که بعضی وقت ها با بعضی ها عجیب همدلم ! دوست جون یکی از همون ادم هاست .

اغلب موارد که می خوام بهش زنگ بزنم خودش زودتر زنگ میزنه !

شماره اش که روی گوشم می افته خنده ام میگیره . بهش میگم همین الان می خواستم بهت زنگ بزنم .

برای شب دعوتمون میکنه . هر چی اصرار میکنم که شما بیاین میگه نه !

تا می رسیم خونه سریع دوش می گیرم و اماده میشیم .

6 از خونه می زنیم بیرون . مستقیم میریم گل فروشی . یه دسته گل خیلی خوشگل می خریم . میریم سمت خونه مامان اینا . برای بابا شعر تولد می خونیم و گل رو بهش میدیم .

مامان میگه لازم نبود این همه زحمت بکشین . اما من میگم یه دونه بابا که بیشتر نداریم !!

یه کمی کیک از پریشب مونده می خوریم . یکمی حرف می زنیم . 6:45 می زنیم بیرون .

خونه مامان همسری نزدیک خونه دوستامونه . اول یه سر میریم اونجا . بنده خدا هنوز درد داره . هنوز نفسش گاهی می گیره . یکمی حرف می زنیم .

پدرشوهری یه چیزی میگه خیلی بهم بر می خوره . اصلا بغض میکنم . موقع بیرون اومدن هم یه کاری می کنه که خیلی خیلی ناراحت میشم .

تا میشینیم تو ماشین ناراحتی ام رو میگم . همسری خودش خیلی ناراحت و عصبی شده . می بینم اینجوریه کش نمیدم . میگه شبم خراب شد . میگم فراموشش کن ...

شام سبزی پلو ماهی می خوریم با سیر فراوان : دیییییییی

بازی میکنیم . حرف می زنیم . قلیون می کشیم و می خندیم .

جمع دوستانمون رو خیلی دوست دارم . خیلی با هم راحتیم . هیچ تظاهر و کلاس و چشم و هم چشمی توش نیست .

با دوست جون جدول حل میکنیم . یه کلمه زشتی !! توش اشتباهی در میاد که اشکمون از خنده در میاد !! آقای دوست میگه خواهشا جدول تون رو بزارین کنار تا به فساد کشیده نشده !!

خونه که می رسیم همسری از خستگی غش میکنه اما من از شدت ناراحتی حرفی که شد و رفتاری که دیدم بد خواب شدم . تا صبح هم خواب های بد دیدم ...

* یه سری حرف ها هست که باید زده بشه . احساس میکنم نمی تونم رودر رو به همسری بگم . شاید براش ایمیل بزنم ! نمی دونم ... فعلا که فکرم خیلی مشغوله . خیلی ...

** دوست جون عزیزم ، ایشالا که خوشبخت بشی . برات بهترین ها رو ارزو میکنم چشمکقلب

نوشته شده در ۱۳۸٩/۸/٢ساعت ٩:۱٧ ‎ق.ظ توسط دخملی نظرات ()