روزهای زندگی ما !

چند هفته ای میشه که با همسری تصمیم گرفتیم شب ها اصلا برنج نخوریم . اما با سیر ترشی که از فروشگاه می خریم مجبور به پیمان شکنی هستیم !

به محض رسیدن برنج خیس می کنم .  همسری گوشت ها رو پاک میکنه و من بقیه خریدها رو جابه جا می کنم .

تند تند کارهام رو میکنم که قهوه تلخخخخ ببینیم .

اب برنج رو میزارم و ماهی ها رو اماده میکنم .

همسری ماهی ها رو سرخ میکنه .

فلفل ترشی و سیر ترشی اماده میکنم .

غذاها رو که می کشم همسری سریع یه قسمت دیگه قهوه تلخخخ میزاره تو دستگاه . شام می خوریم و فیلم می بینیم . من عااااااشق این کارم !

* اگه احیانا فک میکنین این بوی سیر ترشی از منه سخته در اشتباهین ! من که سیر نخوردم !!

** دیشب در مورد یه موضوعی که فکرم رو به شدت مشغول کرده بود با همسری حرف زدم و خدا رو شکر همسری همه جوره بهم اطمینان داد . از خودم راضیم که با ارامش تمام حرفم رو مطرح کردم و نتیجه خوبی هم گرفتم !

*** چه قدر شب زود خوابیدن خوبه ! دو سه شبه ساعت 11 می خوابم و صبح حسابی سرحالم !

**** راستی گفتم دوستم که همش منتظر زنگش بودم هفته پیش چهارشنبه بهم بالاخره زنگ زد ؟ منم بهش گفتم عزیزم من جایی هستم نمی تونم صحبت کنم خودم بهت زنگ میزنم . حالا هنوزه که زنگ بزنم : دییییییییییی

نوشته شده در ۱۳۸٩/٧/٢۸ساعت ٩:٢٦ ‎ق.ظ توسط دخملی نظرات ()