روزهای زندگی ما !

همسری میاد دنبالم و میریم سمت بیمارستان . تمام طول راه به این فکر میکنم که امروز دیگه حتما با خواهر شوهری 2 رو در رو میشم - تمام این چند روز اتفاقی اصلا همدیگه رو ندیدیم -

تمام مدت با خودم و ذهنم کلنجار میرم که چی بگم و چی کار کنم . که یکمی سرسنگین باشم و خیلی باهاش حرف نزنم ... تصمیم میگیرم ناراحتی ام رو نشون بدم ...

وقتی می رسیم اولین نفر می بینمش ... تمام مدت راه به این فکر کرده بودم که باهاش روبوسی نمیکنم و فقط دست میدم ! اما نمیشه ... وقتی می بینم میاد سمتم منم میرم جلو . سه چهار بار صورتم رو می بوسه و من همه دلخوری ها و ناراحتی هام متاسفانه !! دود میشه میره هوا ! لبخند میزنم و حال خودش و بچه هاش رو می پرسم ...

میاد کنارم می ایسته و میگه بیاین خونه ما . میگم شما هم تشریف بیارین . میگه کدورت ها رو بزارین کنار . یه سوء تفاهم هایی بوده . میگم من از شما کدورتی ندارم که !‌ خوشحال هم میشم تشریف بیارین ...

بازم بوسم میکنه ...

مادرشوهری میگه پرستار ccu ازم پرسیده 5 تا دختر داری ؟ گفتم نه 4 تا . یکی عروسمه . پرستاره میگه خووووووووووش به حالت !‌ چه عروسی !!

می خندم میگم اره دیگه ! چه پرستار با شعوری !!

میرسیم خونه دوست جون زنگ میزنه برای احوال پرسی . همسری بهش میگه شب بعد از شام میام خونه تون .

دراز کشیدیم قهوه تلخ می بینیم . همسری یهو میگه میخوام شام ببرمت یه جای خوب ! میگم کجا ؟ نه بابا ! یه چیزی تو خونه می خوریم . میگه نه ! یه جایی نزدیک شرکت یه رستوران ترکیه ای باز شده . رفتم تحقیق کردم . خیلی عالیه ...

می خندم ...

ساعت 8 میریم برای شام . یه پیده سفارش میدیم و یه پرس کباب ترکی . غذاش عالیه . ما هر دو خوشمون میاد ...

قدم می زنیم یکمی و من دو تا مجله جدول می خرم . یکی برای خودم و یکی برای دوست جون .

اونجا هم که مثل همیشه ! خوش می گذره . شراب دست ساز !! می خوریم سرکه سرکه ! حلاله حلال : دی

به دوست جون میگم باهاش ترشی کلم درست کن . خیلی خوشمزه میشه ...

ساعت 2 هم برمیگردیم خونه .

* خوابم میاد !

** دستم خیلی خیلی بهتره .

*** مادرشوهری صبح انژیو شد بالاخره ... یه رگش ظاهرا 90 درصد گرفتگی داره . دکتر گفته مثل اینکه باید بالن بزنن ... حالا باید همسری باهاش صحبت کنه ببینه چی میگه ! خدا کنه زودتر خوب بشه ...

نوشته شده در ۱۳۸٩/٧/٢٦ساعت ٩:۱۳ ‎ق.ظ توسط دخملی نظرات ()