روزهای زندگی ما !

ساعت 3 از شرکت میزنم بیرون . همسری کار داره می دونم اما اصرار میکنه که همراهم بیاد . قبول نمی کنم . میگم چیزی نیست که ! هر چی گفت مو به مو بهت میگم . بالاخره راضیش میکنم .

مطب خیلی شلوغه . بیش از حد . چند مورد شکستگی اومدن که دکتر هی میره گچ میگیره و 10 دقیقه ای طول میکشه .

بالاخره ساعت 6 میرم تو .

تا نوار رو میبینه همون تشخیص رو میده . میگه عمل درمانی قطعیه اما میزاریمش اخرین مرحله . فعلا سعی می کنیم راه های دیگه ای امتحان کنیم .

میگه برات یه تزریق میدم فعلا فقط برای دست راستت . اگه جواب داد و تا 60% خوب شد دست چپ هم می زنیم . وگرنه که نمی زنیم !

میگم تزریقش کورتنه ؟

میگه بله ! بیخود نگو که خوب نیست و کورتن بده . خیلی از داروهایی که می خوریم بده و خیلی ضرر داره اما گاهی چاره ای نیست ! باید داره !!

میخندم . میگم دکتر چه قدر عصبانی هستین !

دکتر هم خنده اش می گیره ...

میگه برو از داروخانه بگیر بیار برات بزنم . میگم اخه الان تنهام !

میگه من میخوام بزنم تو یار و یاور می خوای ؟

میگم دلگرمی باشم . میگه چه دلگرمی از دکتر بالاتر ؟!

برو بگیرو بیا ...

تو دلم می خندم میگم بشین تا بیام ! من آمپول ویتامین هم تنهایی نمی زنم !!

...

خسته میرسم خونه . سریع گوشت در میارم . میخوام همبرگر درست کنم .

همسری حدود 8 میرسه خونه . کلی تند تند برام تعریف میکنه از روزی که داشته .

دارم همبرگر ها رو سرخ میکنم که دوست جون زنگ میزنه . میخواد ببینه دکتر چی گفته . بعد یهو میگه پاشین بیاین اینجا . هی میگم نه بابا ! همسری میگه اگه حالش رو داری بگو میایم !

به دوست جون میگم تعارف زدی گرفت ! میایم ... دوست جون خوشحال میشه .

سریع شام می خوریم و راه می افتیم ...

ساعت 10 میرسیم .

کلی حرف و شوخی و خنده ... ساعت 1 تازه میشینیم به منچ بازی کردن ! چه حااااااااااااالی میده ! من اول میشم !

میرسیم خونه 2 شده . برادر همسری اس مس میده بیداری ؟!

همسری می ترسه و سریع زنگ میزنه . متاسفانه می فهمهه یکی از دوستاش فوت کرده . همسری خیلی ناراحت میشه . زنگ میزنه به آقای دوست . دوست مشترک شون بوده ... دلم یه جوری میشه ...

* دوست همسری ظاهرا سکته کرده . خیلی ناراحت شدم با اینکه ندیده بودمش اما از همسری و دوستش اسمش رو زیاد شنیده بودم ...

** دیشب که برگشتیم خونه یه دونه کرم درست تو راهرو جلوی گلدون ها دیدم . یه کره گنده اندازه یه انگشت . صبح هم درست همون جا یکی دیگه دیدم . از  چیه یعنی ؟ صبح همسری همه گلدون ها رو گذاشت بیرون تا هوا بخورن . اعصابم خورده . اصلا از گلدون هام بدم اومده ... می دونید از چیه ؟!

*** راستی گفته بودم خواهرشوهری برامون یه وام گرفت . 2 تومن . دستش درد نکنه ... فعلا برنامه ای براش نداریم . تا چی پیش بیاد !

نوشته شده در ۱۳۸٩/٧/۱٩ساعت ٩:٥٢ ‎ق.ظ توسط دخملی نظرات ()