روزهای زندگی ما !

چهارشنبه :

زودتر میرم خونه . قراره بریم خونه دوستامون . می خوام برای تولد دوست جونم کیک درست کنم. ساعت 4 همسری زنگ میزنه . میگه آقای دوست میاد دنبالت !!

میگم من هنوز خیلی کار دارم .تازه دارم وسایل کیک رو اماده می کنم ...

میگه اگه بخوای خودت بری خیلی اذیت میشی ...

به آقای دوست میگه ساعت 5 بیاد دنبالم .

می افتم رو دور تند ... انقدر تند کار میکنم خودم خنده ام می گیره ...

اولش که سوار ماشین میشم یکمی معذبم ... اما آقای دوست یکمی خاطراه میگه و من راحت تر میشم ...

میریم سر راه دنبال همسری .

شب خوبی میشه . کلیییییییییی می خندیم . دوست جون خیلی از گلی که خریدم براش خوشش میاد . میگه این بهترین کادوی تولدیه که گرفتم !!

کیکم اما خوب نمیشه ! از یه دستور جدید درست کردم ... خیلی بوی تخم مرغ میده . خوشم نمیاد ...- کیک اسفنجی با خامه و گردو -

پنج شنبه :‌

خواهری سر ظهر میاد شرکت پیش من ... میریم پاساژ ون_ک دوباره ...

یه مانتوی خوشگل می خرم . به خیال خودم برای سرکار !

با خواهری میرم خونه مامان اینا ...

غروب با مامان و خواهری میریم بیرون . یکمی می چرخیم .

همسری دیر میاد . حدود 9 . خیلی خسته است .

میگه مانتوت مناسب سرکار نیست ... تو ذوقم می خوره .

...

جمعه :

ساعت 6 از خونه مامان اینا میایم خونه خودمون . قراره با دوستامون بریم کوه .

وسایل رو جمع می کنم . دیشب الویه درست کردم برای صبحانه . قند و شکر هم برمی دارم .

با همسری بحث میکنیم . از دستش دلخور میشم ... بیخودی حساس شده ...

ساعت 7:30 بچه ها میان .

با تله کابین میریم تا ایستگاه 2 . همون جا بساط می کنیم و صبحانه می خوریم .من الویه بردم و دوست جونم پنیر و خامه و چای ...

بعدش هم میایم به سمت پایین .

تو چشمه یکی از دوستای همسری رو میبینیم .- دوستش شب قبل اس مس داده بود به همسری بریم کوه که همسری پیچونده بودش - ضایع میشیییییییییم : دی

هنوز با همسری قهریم ...

ناهار میریم خونه مادرشوهری ...

شام هم خونه مامان بزرگ من . همسری بازم اعصاب من رو خورد می کنه .... خیلیییییییی رو مامانم حساس شده ... به شدت با هم قهر می کنیم ...

شنبه :

نمیام شرکت . چه حالیییییییییی میده ...

تا ساعت 1 خوابم !! یعنی لذت بیشتر از این چی می خوام ؟!

با تلفن دوست جونم بیدار میشم . انقدر دلم از همسری پره شروع می کنم به درد و دل ...

کلی با هم حرف می زنیم .

بعد از تلفن می افتم به جون خونه . CIF عزیزم رو بر می دارم همه آشپزخونه رو تمیز می کنم .

یکمی هم تغییر دکور میدم . به گلدون هام سر و سامون میدم .

ساعت 3 دوست جون زنگ میزنه . میخواد ببینه با همسری آشتی کردیم ؟ میگم نه !‌

از دستش دلخورم .

میگم شب میاین اینجا ؟ یکمی حرف بزنیم ؟ همسری یکمی دیدش بد شده . بیاین مشکل ما رو حل کنین .

دوست جون قبول میکنه . میگه پس بعد از شام . هر چی میگم شام میگه نه !

تا ساعت 6 من هنوز مشغول آشپزخونه هستم . همه جا برق میزنه . کیف میکنم !

دوست جون زنگ میزنه . میگه من شام تاس کباب درست کردم . میارمش خونه شما . تو هم یه چیز کوچیک بزار .

میگم کشک بادمجون دوست دارین ؟ میگه خیلیییییی ...

سریع میرم بیرون خرید . یکمی میوه می خرم  و نون تافتون تازه ...

شام رو میزام . میوه ها رو میشورم و می چینم . سالاد درست میکنم .

همسری ساعت 9 میاد . اصلا با هم حرف نمی زنیم ...قهریم خوب !

بچه ها حدود 9:40 میرسن .

بعد از شام سر حرف رو باز می کنیم . بچه ها خیلی خوب با همسری حرف می زنن ... همسری قبول می کنه به خاطر مشکلاتش یکمی تند شده ... یکمی بداخلاق شده ... جلوی بچه ها دست می اندازه گردنم و بوسم می کنه . عذر خواهی میکنه ...

خدا کنه از حساسیت هاش کم شده باشه ...

* آقای همسر من می فهممت و درکت میکنم . بیشتر وقت ها هم بهت حق میدم لطفا شما هم منو درک کن !

** مدیونید اگه ما رو چشم بزنید نیشخند

نوشته شده در ۱۳۸٩/٧/٤ساعت ۱٠:٠٠ ‎ق.ظ توسط دخملی نظرات ()