روزهای زندگی ما !

وقتی میرسم خونه با عجیب ترین !! صحنه ممکن روبرو میشم . شیشه گازم شکسته !! شیشه در گاز . تویه تمام خونه پخش شده .

لحظه اول نمی دونم چی کار کنم ! داد بزنم ؟ گریه کنم ؟ غصه بخورم ؟ یه آن به خودم میام ...می بینم هیچ کدوم از اون کارها فایده نداره ! فقط باید به خودم مسلط بشم همین !!

فک میکنم بهتره اول یه دوش بگیرم .

...

بعدش موهام رو خشک می کنم و آرایش می کنم . دوست عزیزم قراره بیاد و من خوشحالم !

تمام آْشپزخونه رو جارو می کشم . کیسه جارو پر میشه و من بلد نیستم عوضش کنم . روی گاز پر از شیشه است ...

میزنم به رگ بی خیالی ! چون کاره دیگه ای نمی تونم کنم .

بیسکوئیت میچینم و هندونه قاچ می کنم . بستنی هم آماده می کنم و میزارم یخچال .

منتظر دوست جونم میشینم ...

عجب هوایییییییییییی ... دلم برای همسری خیلی تنگه ...

دوستم حدود 6 میرسه .زحمت کشیده چیپس و ماست موسیر خریده ... 

کلی با هم حرف می زنیم ... به من که خیلی خوش می گذره و کلی روحیه ام عوض میشه دوست جونم رو نمی دونم ...

موقع رفتن پررو میشم و از دوست جون خواهش می کنم منو تو مسیر خونه مامان اینا بزاره ..

بعد از شام بابا احساس درد تویه قفسه سینه اش میکنه . دردش انقدری زیاده که خودش می ترسه و میگه بریم کلینیک ...

خدا رو شکر چیزی نیست . نوار قلبش خوبه . دکتر میگه یا عصبیه و یا از معده اش .

خیلی نگران شدیم ...

* ممنون دوستم . خیلی زحمت کشیدی که اومدی . واقعا لطف کردی و خوشحالم کردی قلب

** همسری ، واقعاااااااااا دیگه خیلی دلتنگت هستم . تو رو خدا زودتر بیا نگران

*** باباییی گلم لطفا همیشه خوب باش ...

 

نوشته شده در ۱۳۸٩/٦/٢٩ساعت ٩:٠٠ ‎ق.ظ توسط دخملی نظرات ()