روزهای زندگی ما !

دختر خونه بابا بودن هم گاهی وقت ها لذت بخشه !!

با همسری حدود 4 میریم خونه . تو راه همسری میگه که ناهار نخورده و گشنه است . میگم منم همین طور ! همسری میگه نون بربری بخریم بریم عصرونه بخوریم ؟ میگم اوهوم !

میریم نونوایی بسته است . میریم سمت نونوایی تافتون اونم بسته است .

همسری میگه چی کار کنیم ؟! میگم پیتزا بخوریم ؟ میگه اره ! از کجا بگیرم ؟

میگم موادش رو جز خمیرش خونه داریم . خمیر بگیریم بریم خودمون درست کنیم ؟ با خوشحالی میگه اووووووووهوم !

تا میرسیم خونه همسری مشغول اماده کرده پیتزا میشه . منم جمع و جور می کنم .

یه پیتزای مشتیییییییییی همسری پز می خوریم ! واقعا در حق همسریم ظلم شده ! همسری اگه فست فود داشت واقعا خیلی موفق میشد ...

همسری حدود 6:30 با همکارش قرار داره . ساعت 5:15 میگه یه چرتی بزنیم ؟

ساعت کوک میکنم برای 6:10 اما از استرس خواب موندن خوابم نمیبره !

...

ساعت 6:30 همسری راهی میشه . دلم پر از استرس میشه و غصه اما سریع به خودم غلبه می کنم . براش آرزوی موفقیت می کنم ...

یکمی خونه رو جمع می کنم و 7 از خونه می زنم بیرون . میرم سمت خونه مامان اینا. سر راه یکمی خرید می کنم . یه گل سر خوشگل کوچولو برای خودم می خرم . یه دونه هم برای مامان ...

8 میرسم اونجا. مامان برام کوکوی سیب زمینی - که می دونه عاشقشم - درست کرده و عدسی !

دو تا سیخ جوجه هم اماده کرده . میگم چه خبره ؟!

میگه می خوام دلتنگ همسریت نباشی !

برای اینکه مامان نفهمه و ناراحت نشه مجبورم با اشتهای تمام غذا بخورم !

بعد از شام هم با بابا کلی خربزه می خوریم و می خندیم .

...

فقط قسمت شب خوابیدنش برام سخته . بدون همسری ! عادت دارم شب ها به صدای نفس های همسری ... به دستای همیشه گرم و تپلی اش ... تا صبح خیلی سخت می خوابم خیلی . به خصوص که همسری هم تو راهه ...

نوشته شده در ۱۳۸٩/٦/٢۸ساعت ٩:۱۱ ‎ق.ظ توسط دخملی نظرات ()