روزهای زندگی ما !

سر ظهر حدود ساعت ١٢ در حال خوندن وبلاگ پاییز ، بهار ، زمستون ...

شنیده بودم که پاساژ ونک فروش ویژه داره. با خوندن وبلاگ دوست عزیزم همین طور که پشت میز به حالت ولو !! دراومدم از پشت دیوایدرها به همکارم میگم : پاساژ ونک فروش ویژه داره ... میای یه روز بریم ببینیم چه خبره ؟

میگه : اره اتفاقا خواهر من اومده ...یه تاپ های خوشگلی هم خریده !

همین جوری که هنوز دستم زیر چونه مه می گم :‌ تو کار داری ؟ میای الان بریم ؟

میگه : آآآآآآآآآره ! و به سرعت کامپوترش رو لاگ آف می کنه و میگه بریم !

ساعت 12:15 از شرکت جیم می زنیم و آقای همکار بهمون می خنده ... میگه برین خوش بگذره ... میگم ما یک ساعته برمی گردیم ... میگه بعید می دونم !! و میخنده ...

کلی با همکار خانمی می گردیم ... قسمت من میشه یه مانتوی فیلی خیلی خیلی خوشگل و خوشرنگ ... آقاهه قسم می خوره قبل از حراجم 75 بوده و من 39 تومن می خرمش ... خوشحالم !

ساعت 2 زنگ می زنم شرکت ... آقای همکار میگه هیچ خبری نیست ... من تنهام ...نمی خواد بیاین ...

بازم می گردیم ... همکار خانمی هم یه مانتوی خنک تابستونه و یه تونیک می خره ...

ساعت 2:50 برمی گردیم شرکت ... من انگار که راه قرض دارم ...

...

افطاری قراره بریم خونه مادرشوهری ... کلی خوشجیل می کنم ... موهامو هم سر حوصله سشوار می کشم ...

دوست مادرشوهری - از این خانم های مومن و نورانیه - اومده اونجا به خاطر من . مادرشوهری میگه عاشق من شده !! هی قربون صدقه ام میره ... میگه مادرشوهرت انقدر ازت تعریف می کنه که خدا می دونه . تو چی کار می کنی براش مگه ؟

میخندم . میگم هیچی به خدا . خودشون خوبن و لطف دارن به من ...

مادرشوهری برای افطار اش رشته بی نهایت خوشمزه درست کرده ...

بعد از افطار همسری میره پیش یکی از دوستاش و من و مادرشوهری و دوستش میشینیم به حرف زدن . عاشق روحیه مادرشوهری هستم. همیشه اهل بگو بخنده . اهل شوخیه . با اینکه خیلی از من بزرگتره - دقیقا همسن مامان بزرگه منه - اما از حرف زدن باهاش خسته نمیشم . خاطرات قدیم رو انقد با مزه تعریف می کنه که ادم خوشش میاد .

حدود 9:30 شام می خوریم . قرمه سبزی و آلبالو پلو . با اینکه سیرم اما از دست پخت مادرشوهری نمیشه گذشت !

بعد از شام به زور ظرف ها رو می شورم. مادر شوهری به خاطر من رفته دستکش خریده . میگه حالا که میخوای بشوری دستکش دستت کن . الهیییییی می دونه دست هام حساسیت داره . - عروس بدجنس :‌واه واه رفته دستکش خریده من ظرف ها رو بشورم شیطان- بهم میاد بدجنس بشم نه ؟!

حدود 10:30 میایم بیرون و میریم خونه دوستامون. اونجام که مثل همیشه خوش می گذره ...

* برادر خانم دوست که -نمی دونم یادتونه یا نه - حدود 7 تومن به وکیل پول داده بود برای اقامت استرالیا ، وکیله پولشون رو خورده و یه آب هم روش ! همون وکیلی که ما هم رفتیم پیشش و هی وسوسه اش بودیم ...

** سه چهار دفعه است با دوستامون حکم که بازی می کنیم من و دوست جون به طرز فجیعی می بازیم ... هر بار 7-0 ... چرا اون وقت ؟!!!!!!!

*** یه عالمه عکس و دستور غذایی تو صف وایسادن برای نوشتن تو وب آشپزی . اما ماه رمضونه و تنبلی ! قول میدم که از شنبه تند تند آپ کنم ... انقدر اونجا ننوشتم صدای همسری هم دراومده ...

**** امروز میخوام برای اولین بار در طول زندگی مشترک ،‌ آبگوشت بار بزارم : دیییی

***** به چی بگم ؟ دعوایم نمی کنید ؟ امروز سالگرد نامزدی مونه : دییییییی گیتی جونم عشقم ، ما اول عروسی کردیم بعد عقد و بعد نامزد ... گفتم خودم بگم اذیت نشی نیشخند عشق منی تووووووووووووووووو دختر ... حالا واقعا یکی دو تا از دوستان خصوصی ترتیب این سالگردها رو پرسیده بودن ، ما 14 شهریور 85 عقد کردیم ، یه عقد مختصر تو خونه - از محضر بدم می اومد- بعد 17 شهریور جشن نامزدی مفصل داشتیم ... هی یادش به خیر . جشنمون از یه عروسی مفصل تر بود ... چه قدر دلم خواست اون روز ها رو ... سال بعدش هم 6 شهریور 86 عروسی کردیم . به همین سادگی و خوشمزگی ... تازه امروز تولد شناسنامه ای همسری هم هست !

****** موهام رو هم رنگ نکردم ! همسری گفت عاشق رنگ موهای فعلیمه ... گفت بهم خیلی میاد . منم که شوهر ذلیلللللللللللللل ! گفت چشم !!!

بچه ها ؟ کی گفته شنبه تعطیله ؟ کسی خودش شنیده ؟ کجا تعطیل کرده ؟ دوباره فقط جاهای دولتی ؟!! کسی خبر موثق که خودش خونده یا شنیده باشه داره ؟

نوشته شده در ۱۳۸٩/٦/۱٧ساعت ۸:٤٧ ‎ق.ظ توسط دخملی نظرات ()