روزهای زندگی ما !

سه شنبه :

میرم منیریه و برای همسری یه کاپشن شلوار خیلیییییی خوشگل نایک می خرم . فقط راه دورش خیلی اذیتم میکنه . تا میرسم خونه ساعت 7:40 است و همسری سفره افطار رو اماده کرده .

بعد از افطار یک ساعت می خوابم و بعد با همسری وسایل رو جمع و جور می کنیم . چمدون تقریبا بسته میشه .

همسری ساعت 1 می خوابه و من تا 2:30 بیدارم و کارهای شخصی ام رو انجام میدم .

چهارشنبه :

همسری صبح ساعت 8 میره و من می خوابم تاااااااااااااااااا 11 ! واقعا چه کیفی میده . همش به حال خانم های خانه دار غبطه می خورم . به این فک میکنم که تو اولین فرصت یه دو سه روزی مرخصی می گیرم و می مونم خونه ...

میرم بیرون که یه سری خریدهای اخر رو بکنم . برای خودم پن کیک می خرم و مام . ظرف یکبار مصرف هم می خرم .

وقتی میرسم خونه اول شروع به نظافت می کنم . اخلاق بدی دارم که وقتی میخوام برم مسافرت باید همه جا از تمیزی برق بزنه ! جارو می کشم و گاز رو پاک می کنم و دستشویی رو می شورم.

وسط این کارها ، وسایل مسافرت رو هم سر و سامون میدم . همسری که میاد تقریبا کارهام تموم شده .

املت درست میکنم و می خوریم.

آقای دوست حدود ساعت 2:40 میاد دنبالمون. بنزین می زنیم و میریم سمت خونه اونها.

خونه شون تو مسیر رفته .

وقتی میرسیم خانم دوست همه کارهاش رو کرده و اماده است .

تا وسایل رو میچینیم و حرکت می کنیم میشه ساعت 5 .

جاده انقدر قشنگ و سر سبزه که خدا می دونه.

 بعد از کندوان یه مه شدید میشه . انقدر مه زیاده که فاصله یک متری مون معلوم نیست.

یه جایی می ایستیم و یکی یک دونه ساندویچ کوچولو از کالباس های شام درست می کنیم و می خوریم.

تو ماشین حرف بچه میشه و خانم و اقای دوست یکمی بحثشون میشه . اقای دوست اعتقاد داره که نزدیک 6 سال از ازدواجشون گذشته و دیگه باید به فکر بچه باشن و دوست جون من میگه نه !  میگه 6 سال گذشته که باشه خوب ما زود ازدواج کردیم و یکمی بحثشون میشه و دلخور میشن از هم . من و همسری سعی می کنیم میونه رو بگیریم.

شاممون رو همون تو راه می خوریم .

قراره بریم خونه قدیمی پدربزرگ شوهرخواهر وشوهری کوچیکه تو شهسوار که تو جنگله. یه کلبه قدیمی چوبیه 120 ساله !!

حدود 11 میرسیم .

همسری و اقای دوست هر کاری می کنن نه پمپ اب رو پیدا می کنن و نه فیوز برق رو ! چون خیلی تاریکه .

هوا هم به شدت گرمه . همگی موافقیم که دو روز می خوایم خوش بگذرونیم و فایده نداره امشب تو این گرما و بی ابی و بی برقی بمونیم !

خانم و اقای دوست هم اشتی می کنن ...

زنگ میزنیم به اشنای دوست همسری و ویلا میگیریم .

برمی گردیم سمت چالوس . حدود 12 میرسیم . خانم صاحبخونه این دفعه یکمی دندون گرده اما چاره ای نیست !‌ ویلای دفعه پیش پره ...

به محض رسیدن بساط قلیون و چیپس و ماست مون رو پهن می کنیم.

بعدش هم حکم بازی می کنیم و من و دوست جون می بازیم ! تا 4 صبح مشغول بازی و حرف و خنده ایم ...

پنج شنبه :

همسری ساعت 9 به زور بیدارمون می کنه. صبحانه نیمرو می خوریم و میریم سمت شهر.

همسری چند تا کار بانکی داره و تا حدود 11 ما رو دم چند تا بانک نگه میداره !!

سراغ یه قنادی خوب رو میگیریم و کیک می خریم.

میریم دریا و کلییییییی عکس می اندازیم. کلی می خندیم سر عکس انداختن ها ...

بعدش هم میریم مهرگان.

من دو تا بلوز می خرم و یک کیف .

*

*

*

همسری هم یه بلوز حلقه ای می خره که من خیلی دوستش دارم.

*

برای خواهری هم برای روز پزشک یه سوئیشرت خوشگل می خرم.

تا برمی گردیم ویلا حدود 2 میشه.

خانم دوست مشغول درست کردن کباب   ها میشه ... منم برنج رو اماده می کنم و سفره رو می چینم.

بعد از ناهار قلیون میکشیم و یکمی ولو می افتیم.

بعد یهو تصمیم می گیریم جشن سالگردمون رو بگیریم !! تند تند لباس های خوشگل می پوشیم و کیک مون رو میاریم و باهاش عکس می اندازیم. ( دوست جون با دست افتاد روی کیک و یکمی روش خراب شد ! )

کادوی همسری رو میدم و کلیییییییییی ذوق می کنه. خیلی خوشش میاد. من هم که کادوم رو تهران از همسری گرفته بودم !

دوست جونم هم ظهر برای از مهرگان کادو خرید. از این برسه خوشم اومد و دوست جون برای کادو برام خریدش !

یه ذره هم می رقصیم .

کیک و چای می خوریم .

جراحت رو می بینیم و می خواهیم بخوابیم که همسری پیشنهاد میده نخوابیم ! میگه از روزمون استفاده کنیم خواب همیشه هست !

میریم سمت نمک آبرود. واقعا که طبیعت زیبایی داره . روح ادم واقعا تازه میشه !

یکمی می چرخیم و عکس های خوشگل می اندازیم. بعدش دوباره میریم لب دریا و یک ساعتی می شینیم و حرف می زنیم.

لب دریا یه تصمیم مهم میگیریم ! اینکه جوجه هامون رو برای شام بخوریم !!

تو راه برگشت میریم حصیری فروش ها . من برای مامان وخواهری مربای بهارنارنج می خرم و یه بسته کلوچه. همسری هم برای مامان و خواهرهاش کلوچه می خره.

همسری و اقای دوست مسخره بازی درمیارن و یه عالمه عکس های خنده دار میاندازن.

تا میرسیم خونه 8:30 شده. جراحت رو می بینیم. من و دوست جون یکمی دراز میکشیم تو اتاق و همسری برنج رو اماده می کنه ...

بعدش هم تو تراس جوجه ها رو درست میکنه ...

بعد از شام حدود ساعت 11:30 همسری و اقای دوست میگن نیم ساعت می خوان بخوابن و بعد بیدار بشن.

من و دوست جون میریم تو حیاط و رو دو تا صندلی رو تراس می نشینیم . هوا خوبه و یه نمه بارون هم میاد. با هم درد و دل می کنیم و ریز ریز می خندیم.

ساعت 1:30 همسری و اقای دوست رو به زور بیدار می کنیم . حکم بازی می کنیم و من و دوست جون دوباره می بازیم ... قلیون می کشیم و کیک و نسکافه می خوریم .

تا می خوابیم دوباره میشه ساعت 3 !

جمعه :‌

همسری دوباره ساعت 8:30 بیدارمون می کنه .

بساط صبحانه مون رو بر می داریم و میریم لب دریا. نون تازه هم تو راه می خریم . نون و پنیر و چایی با نون تازه لب دریا و هوای خنک ! واااااااقعا مزه میده .

بعدش هم همگی میریم تو آب . با بلیز و شلوار . خدا رو شکر همسری تو این جور موارد اصلا بددل نیست . روسری هم سر نمی کنیم !

تا حدود 12 تو آب بازی می کنیم . خیلی مزه میده. من خیلی وقته که تو دریا نرفتم . شاید حدود 3-4 سال ! یکمی دوست ندارم . احساس می کنم خیلی کثیفه اما این بار به اصرار دوست جون میرم و خوشحالم از اینکه رفتم !

بعدش هم قلیون می کشیم و یه ذره خوراکی می خوریم.

لب اب یه عالمه ماهی های کوچولو میان و میرن. با شال دوست جون یه عااااااالمه ماهی های ریز می گیریم و کلی می خندیم .

بعدش دوباره میریزیمشون تو دریا !!

1 میایم سمت ویلا و تند تند جمع و جور می کنیم.

برای ناهار به پیشنهاد دوست جون واویشگا (؟) درست می کنیم و یه کمی میرزا قاسمی

قرار میشه ناهارمون رو تو جاده بخوریم. برنج رو هم اماده می کنیم . حدود 3 از ویلا می زنیم بیرون.

اول جاده طبق معمول یکمی ترافیکه .

یه جای سرسبز  برای ناهار مستقر میشیم. وای که چه قدر بهمون مزه میده.

بعدش هم همسری مهربونم چون می دونم دلم بلال می خواد سریع آتیش  درست میکنه و بلال  هامون رو روش کباب می کنیم.

حدود 6 جمع می کنیم و راه می افتیم .

ساعت 9:30 هم میرسیم خونه دوستامون. قرار میشه شب بمونیم و صبح دوست همسری ما رو برسونه خونه .

شام هم نون و پنیر و خیار و گوجه و کره مربا می خوریم. 

* این بار هم سفرمون خیلییییییی خوب بود و خدا رو شکر خیلی خوب تموم شد . دوستامون هم سفرهای خیلی خیلی خوبی هستن خدا رو شکر !

** شقایق جونم، دوست مهربونم بازم ممنون خانمی . خیلی به من لطف داری تو . دوستامون بهم میگفتن بابا دم دوستت گرم ! چه قدر هوامون رو داره قلبماچ

*** برای سالگرد ازدواجمون بابا 100 تومن و مامان 60 تومن پول دادن بهمون. خواهری هم برای من یه مانتوی جینگولی خیلیییییییی خوشگل و یه شال جینگولی تر و برای همسری یه کیف پول از چرم مشهد گرفته ... دستشون درد نکنه ...

**** ببخشید خیلی طولانیه . دلم می خواست همه چی ثبت بشه ...

نوشته شده در ۱۳۸٩/٦/۸ساعت ۸:٥۳ ‎ق.ظ توسط دخملی نظرات ()