روزهای زندگی ما !

همسری میاد دنبالم و با هم میریم خونه. انقدر گیج خوابم که حتی مانتو و مقنعه ام رو هم آویزون نمی کنم ! پرتشون می کنم رو تخت !

ساعت 6:30 با تلفن مامان بیدار میشیم. اومدن ماشین رو بدن به ما. همسری میره مامان اینا رو برسونه و برگرده . منم حموم می کنم ...

همسری که میاد اماده میشیم و میریم خونه دوست جون ها .

دوستامون روزه نیستن اما میشینن با ما یه دل سیر افطار می خورن. من از آشی که مامان پخته بود و بهم داده بود بردم. یه عالمه آش می خوریم . کلی تعریف می کنن از اشه .

بعد از افطار دوست جونم موهام رو کوتاه می کنه . نه خیلی کوتاه. قدش رو دست نمی زنه و فقط از رو خوردش می کنه . روی موهام به خاطر دکلره ها خیلی داغون بود .

بعدش هم برام یه ردیف زیر موهام با مهره می بافه .

وسوسه میشه که اونم مهره بندازه تو موهاش. من براش می بافم . کلی ذوق می کنیم دوتایی !

ساعت 10:30 شده و صدای اقایون از تو حال درمیاد که گشنه هستن .

دوست جون یه مدل مرغ خیلی خوشمزه درست کرده با باقالی پلو . باهاش اتمام حجت کرده بودم که فقط یه مدل ! گفتم تو یه مدل درست کن تا منم از این به بعد فقط یه مدل غذا درست کنم . خدا کنه سر حرفم بمونم !!

تا ساعت 2 مشغول بازی هستیم و بعدش برنامه سفر رو برای آخرین بار فیکس می کنیم. کلی ذوق سفر دارم ...

* احتمالا فردا با مامان میریم منیر.یه برای همسری خرید . بچه ها از سمت ونک چه جوری میشه رفت اونجا ؟ نمی تونم از خود همسری بپرسم خوب! اگه پیشنهاد دیگه ای هم به ذهنتون میرسه باز ممنون میشم بگین ... اگه غیر از منیر.یه جای دیگه ای هم  برای خرید لباس ورزشی خوب سراغ دارین بهم بگین این همه راه نریم تا اونجا ... ممنون ...

نوشته شده در ۱۳۸٩/٦/۱ساعت ۱٠:٢٧ ‎ق.ظ توسط دخملی نظرات ()