روزهای زندگی ما !

مهربانم !

خاطره تلخ رفتنت امروز بیشتر از هر روز دیگری درد آور است... امروز انگار بیشتر از هر زمان دیگری جای خالی خنده هایت به چشم می آید ...

7 سال گذشت... به ظاهر گذشت اما کسی نمیداند بی تو و صدای دلنشینت چه 7 سال سختی گذشت ... کسی نمی داند لحظه لحظه این 7 سال جای خالیت چگونه خاری شد و هر بار به چشمانمان فرو رفت ...

7 سال گذشت اما کسی نمیداند چه بر ما گذشت ...

نمی توانم بگویم فقط امروز خاطره تلخ پر کشیدنت عذابم می دهد که خدا خودش شاهد است ثانیه ای نیست که جلوی چشمانم نباشی... ثانیه ای نیست که به یادت نباشم...

خودت خوب می دانی که در تمام شادی ها ، نبودنت چگونه آزارم می دهد... راستی فهمیدی روز عقدم - روزی که همیشه با هم قبل ها در موردش حرف می زدیم - چگونه برای نبودنت اشک ریختم ؟ فهمیدی که سنگینی داغت انقدری بود که نگذاشت با همه وجود خوشحال باشم ؟

راستی فهمیدی که همه مان بعد از رفتنت چگونه شکستیم ؟ فهمیدی که داغ رفتنت خیلی بیشتر از تحمل مان بود ؟ از توی سراسر مهربانی به خدا بعید بود !

گوشت را بیاور. می خواهم درگوشت آرام بگویم عکس عقدت - که خودت فرصت نکردی بگیری و ندیده رفتی - داخل کمدت مانده است . هر کداممان هر از گاهی یواشکی دیگری نیم نگاهی بهش می اندازیم... کسی جرات دیدنش را در جمع ندارد !

راستی هیچ فهمیدی بدون تو چه قدر تنها شده ام ؟ تنها شده ایم ؟

از رفتنت برای کی بگویم ؟ از چه کسی گلایه کنم ؟ از خودت ؟ خودت که مهربانی بی حدت همیشه مثال زندنی بود ؟ از خدا ؟ خدایی که خودش تو را برده است ؟ راستی دردم را به که بگویم ؟

 یادت می آید روزهای آخر ، جمع و جور کردن وسایل ؟ دوختن پرده های اتاق های خانه نو برای من و خواهری... می دانی از پرده هایی که تو در روزهای اخر دوختی همچون گوهر گرانبهایی در تمام این سال ها محافظت کرده ایم ...یادت می آید روزی که رفتیم خانه نو را به تو نشان بدهیم چه قدر ذوق کردی ؟ یادت می آید قرار شد در خانه نو یک شب اتاق من بخوابی و یک شب اتاق خواهری ؟ یادت می آید که به مامان گفتی وقتی مستقر شدین بریم خرید وسایل خانه ی نو تو ؟ حیف که خانه نوات چیز زیادی نمیخواست ! فقط یک خلعتی ... خلعتی که بابا بزرگ برای خودش از مکه آورده بود - و همان موقع مامان چه قدر دعوایش کرد - قسمت تو شد ... چه قسمت تلخی !

راستی می دانی لباس هایت - همان هایی که خانه مان گذاشتی تا بروی و فردایش برگردی - هنوز داخل ساک بالای کمد است ؟ می دانی چند باری که مامان نبود لباس هایت را در آغوش گرفتم ؟ عجیب است که هنوز بوی تو را می دهد ... بعد از 7 سال !‌

طلاهای هدیه عقدت هم داخل ساک است... بعد از 7 سال هنوز کسی جرات نکرده است به آن ها دست بزند... انگار همه فکر می کنند بر می گردی ...

یادت می آید چه قدر به تو وابسته بودم ؟ خدا خودش شاهد است هنوز هم هستم. هنوز هم شب هایی که دلم میگیرد با تو درد و دل میکنم... صدایم را می شنوی ؟

فردا می آیم پیشت تا به قول مامان بزرگ بگویم عروس خانوم منزل نو مبارک ... راستی فهمیدی روزی که قرار بود مراسم عروسیت در آن برگزار شود ، نو عیدت شد ؟

مهربان خاله خوبم، تویی در خاطر دل های ما تا آخرین لحظه ...

* امروز کامنت نمی خواهم ! می خواهم لطفی کنید و برای شادی روح خاله عزیزم یک فاتحه بخوانید ... ممنون ...

 

نوشته شده در ۱۳۸٩/٥/٢۸ساعت ۸:٥٧ ‎ق.ظ توسط دخملی نظرات ()