روزهای زندگی ما !

همسری میاد دنبالم. ماشین بابا دستشه. میریم دنبال مامان و با هم میریم خرید. مامان میره خونه و میگه بعدا میاد.

خونه که میرسم اول خریدها رو جابه جا میکنم . خونه تمیزه و من خیالم راحت ! تخت می خوابم تا یه ربع به هفت که بابا زنگ میزنه که دارن میان.

بابا و همسری میرن.

من تنببببببببل هیچ کاری هنوز نکردم.

با مامان پیتزا رو درست میکنیم و بعدش تا من سفره افطار رو آماده می کنم مامان پیراشکی ها رو درست میکنه .

به قول مامان از 8:10 تا 9 داریم بی وقفه می خوریم!

مامان میگه پیتزات خیلی خوشمزه شده اما پیتزاهای همسریت یه چیز دیگه است !

پیتزا ها رو می خوریم اما یه پیراشکی کامل می مونه ...

سریع برنج میزارم و به مامان میگم بیا شادی هامون رو تقسیم کنیم : دی

ساعت 9:30 بابا و همسری میان.

چایی می خوریم . میوه و شکلات و بستنی.

بابا خیلی از یه جاهایی و یه کسانی دلش پره و کلی با همسری درد و دل می کنه...

مامان هی قربون صدقه ام میره . هی تعریف میکنه از خانه داری و مهربونی من !! من هی ذوق می کنم. 

برنج که حاضر میشه برای مامان میکشم تو ظرف و یه ظرف هم قرمه سبزی. پیراشکی رو هم میزارم مامان ببره.

شب خوبی بوده اما بحث اخر شبمون با همسری اعصابم رو خورد کرد ...مقصر بحث هم فک کنم من بودم !

* این جایی که بابا اینا رفتن افطاری هر سال یه چیزی هدیه میده. دو سال پیش یه گلدون زشت بدقواره داده بود و پارسال هم بابا اینا نرفتن. اما امسال یه پتو مسافرتی خیلیییییییی خوشگل دادن ... دستشون درد نکنه واقعا ...

** آشتی کردیییییییییییییم قلب

 

نوشته شده در ۱۳۸٩/٥/٢٧ساعت ٩:۱٠ ‎ق.ظ توسط دخملی نظرات ()