روزهای زندگی ما !

نمی دونم چرا انقدر بیحالم. تو شرکت هم به حد مرگ کار دارم. انقدر که سر ظهری واقعا دلم می خواد گریه کنم ...

وقتی میرسم خونه می افتم روی مبل جلوی تی وی . (گیتی جووووووووونم همون مبله که تو می گفتی ها !!) 5 دقیقه نشده خوابم می بره.

همسری حدود 6:30 میاد خونه و با هم دوباره میریم رو تخت و دراز میکشیم. حرف می زنیم. یهو به همسری میگم زنگ بزن دوستت شب بیان اینجا.

برای شام هماهنگ می کنن.

من و همسری میریم رو دور تند ! تا افطار همه کارهامون تموم میشه.

قرار میشه همسری جوجه درست کنه و من برنج بزارم. اما فک میکنم که یه جور غذا بده ! تا حالا جلوی مهمون یه جور غذا نزاشتم . سریع قرمه سبزی میزارم تو زودپز...

مهمونها که میان همه کارهام رو کردم. قرمه سبزی هم آماده است و خاموشش میکنم.

شب خوبی میشه. کلی می خندیم .

قرار میزاریم احتمالا اخر هفته دیگه بریم شمال. تا ببینیم چی پیش میاد ...ظاهرا قراره مهمون همسری باشیم به مناسبت سالگرد ازدواجمون !

* چون دیشب هم شام خوردیم امروز هم سحر بیدار نشدیم اما انگار بدون سحری ادم حس بهتری داره اول صبح . حداقلش اینه که خیلی تشنه ام نیست...

** راستی مشورت ! برای سالگردمون میخوام برای همسری کاپشن شلوار ورزشی بخرم . خوبه به نظرتون ؟ خودش خیلی دوست داره... پیشنهاد دیگه ای دارین ممنون میشم بگین .. ( شرکت جدیدشون هنوز نت وصل نشده برای همین خیالم راحته که همسری این ورا نمیاد ! )

نوشته شده در ۱۳۸٩/٥/٢٦ساعت ۸:۳٧ ‎ق.ظ توسط دخملی نظرات ()