روزهای زندگی ما !

همسری سر ظهر زنگ میزنه. شروع میکنه به تعریف کردن از این ور و اون ور . حرف های معمولی . من خیلی سرد بهش جواب می دم. یهو میگه خانومییییییی ! نمی خوای منو ببخشی ؟

دلم یه جوری میشه. از سرسختی ام کم میشه. میگم اخه خیلی دلخورم. یکمی حرف می زنیم و من کم کم خوب میشم... همسری میگه میخوای شب جشن بگیریم ؟ میگم اره ! میگه برنج درست کن کباب می گیرم...

میرسم خونه می خوابم.

وسط خوابم همسری زنگ میزنه که میخوای جوجی (جوجه!! ) بازی کنیم ؟ میگم اره ! میگه پس من میرم منقل گازی رو  از خونه مامانت اینا میارم.

دوباره می خوابم...

همسری که میاد کلی حرف می زنیم و قول میدیم تو رفتارمون تجدید نظر کنیم. کلی همو بغل میکنیم.چه قدر دلم برای همسری تنگه !

بعد از افطار مختصر همسری جوجی ها رو درست می کنه و من برنج ...

شب مون پر از حس های خوبه...

* به خودم قول دادم اخلاق های بدم رو بزارم کنار. حتما می تونم مطمئنم !!

** همسری یه کار جدید شروع کرده. با دو تا از دوستاش یه شرکت جدید با زمینه کاری جدید ثبت کردن. انرژی مثبت بفرستین لطفا ... میدونم خدا حتما کمکشون میکنه... خدایا منو می بینی ؟...

*** دیشب هر چی خوردیم انداختم تو سینک ! حتی حس اینکه بزارم تو ماشین هم نبود !! وایییییییی امروز برم خونه چه خبره ؟!!

**** فردا یه مهمون عزیز دارم... بابا و همسری قراره با هم برن جایی افطاری ( یکی از همکارهای بابا دعوتشون کرده ) مامان عزیزم هم برای اولین بار تنهایی افطار بیاد خونه ما. خیلی ذوق دارم بغل

***** از غذای دیشب عکس گرفتم اما مراعات دوستان روزه دار رو کردم ... خیلی اشتها برانگیزه آخه !!

****** نه اینکه دیشب شام زیاد خوردیم سحری نخوردیم ... ای خداااااااااااااااا من از الان گشنه مه!!! خنثی

نوشته شده در ۱۳۸٩/٥/٢٥ساعت ٩:٠۱ ‎ق.ظ توسط دخملی نظرات ()