روزهای زندگی ما !

پنج شنبه :

انقدر تویه شرکت کار دارم که فقط برای تموم شدن ساعت لحظه شماری می کنم. کلی سند که باید زده بشه . واقعا حالم از کار مزخرفم به هم می خوره !

ظهر که میرسم خونه مستقیم میرم تو تخت !‌ گرسنه نیستم فقط بیحالم. ساعت 3:30 با صدای زنگ همسری بیدار میشم. تا 3:40 پیشش می شینیم و دوباره می خوابم تا 6 ! اگه دست خودم بود بازم می خوابیدم !

داریم حاضر میشیم بریم خونه مامان اینا که با همسری سر یه چیز واقعا مسخره ! دعوا می کنیم. ناراحت میشم ازش. دلم ازش می گیره ...

خونه مامان اینا همچنان قهریم. کسی متوجه نمیشه چون حفظ ظاهر می کنیم. اما با هم اصلا حرف نمی زنیم ...

اخر شب میریم بیرون و معجون می خوریم. من زیاد خوشم نمیاد. روش عسل ریخته. خیلی دیگه شیرین شده. کلی میخندیم اما من و همسری هم چنان قهریم !!

شب خونه مامان اینا می مونیم. مامان اینا برای سحری بیدار نمیشن و فقط من و همسری بیدار میشیم و سحری رو تو سکوت می خوریم.

جمعه :‌

همسری کار داره و باید بره. من می خوابم تا 11:30. بعد با مامان میریم بیرون. می خوام برای تولد خواهر شوهری کادو بخرم. یه دست بستنی خوری جینگولانسی می خرم. خیلیییییی خوشگله ...

برای خواهری هم کلیپس می خرم . اخه صبح کلیپسش رو شکوندم !

برای افطار میریم خونه خواهرشوهری 3. خیلی زحمت کشیده. سر شیر و خامه و حلوا ارده و مربا و کره و پنیر و سبزی خوردن و نون شیرمال و نون بربری و نون فانتزی و شیره انگور و سوپ شیر و آش رشته . واقعا سفره اش محشره . در حد انفجار می خوریم !!

برای اولین بار تو این سه سال ظرف می شورم اونم با قسم و خواهش . البته با خواهرشوهری کوچیکه با هم می شوریم.

نمی دونم چرا مادرشوهری همش نگاهم می کنه ! ازاون نگاه های مهربونانه. من هی خجالت می کشم !

سفره شام که پهن می شه هیچ کس گشنه نیست. خواهرشوهری کلی زحمت کشیده. پیراشکی ، البالو پلو و زرشک پلو. حیف که سیرم و باید از دست پخت خوشمزه خواهرشوهری بگذرم ! البته یه چندقاشقی به زور می خورم . به هر حال زحمت کشیده .

خواهرشوهری هم که میبینه ماها هیچی نمی خوریم ظرف های یک بار مصرف میاره و برای همه مون کلی غذا میکشه برای سحر. خدا خیرش بده ....

* من و همسری هم چنان قهریم. خوب ! هر کسی یه اخلاقی داره. همسریه من وقتی قهر میکنیم طاقتش زیاده متاسفانه !ناراحت حرف می زنیم در حد نیاز اما سرسنگینیم. هر چند من از دستش خیلی ناراحتم و ترجیح میدم فعلا خیلی حرف نزنیم...

** اعتقاداتم به حد عجیبی کم شده ! انگار روزه رو هم بر حسب عادت میگیرم و بس ! ورگرنه خیلی به کاری که می کنم اعتقاد ندارم. خیلی چیزها برام حل نشده. به هر حال نماز روزه هاتون قبول ... فقط میگم ای کاش همه سال خودمون رو پاکسازی می کردیم و مراقب اعمال و رفتارمون بودیم نه فقط سالی یک ماه ! یعنی سالی یک ماه خوب بودن کافیه ؟! مطمئنا نه !!

*** دیشب خواهر شوهری پیراشکی اش رو با این خمیرهای اماده پیراشکی درست کرده بود. من اصلا خوشم نیومد ! خیلی سفت و خشک بود. خمیر هانی..ک و به نظرم خیلی خیلی بهتره ! اصلا ترده و یه طعم خوبی داره. من که خوشم نیومد. همسری هم همچنین !

**** گردنم دو سه روزه به شدت درد میکنه. اصلا نمی دونم این چه دردیه ! احساس می کنم مهره های گردنم جابه جا شده. تواین دو سه روزه فک کنم 5 تا ژلوفن خوردم بی تاثیر ! باید برم دکتر ...

***** به شدت دنبال کارم !! شرکت احتمالا تا چند ماه دیگه منحل میشه... ای خداااااااا افسوس

 

نوشته شده در ۱۳۸٩/٥/٢۳ساعت ۸:۳۸ ‎ق.ظ توسط دخملی نظرات ()