روزهای زندگی ما !

بعد از سه روز میرم خونه خودمون. دلم برای خونه خیلی تنگ شده .

با یه خونه منفجر روبه رو میشم . قرار بود یه تغییری تو دکور آشپزخونه بدیم و برای همین جمعه شب وسایل کابینت ها رو خالی کردیم که دیگه نشد بچینیم !

منتظر میشم همسری بیاد تا با هم کار کنیم .

همسری 6 میاد و خسته است اما میگه با هم کمک میکنیم زود تموم میشه.

همون اول کار بحثمون میشه. دیگه با هم حرف نمی زنیم. همسری هم که گردنش درد میکنه میشینه و دیگه کار نمی کنه !

منم لج می کنم و همه کارها رو تنهایی انجام میدم. یه بار می خواد بیاد کمک نمیزارم !!

میگم خودم می تونم !

تو هیر و ویر کارها برای شام هم قرمه سبزی میزارم.

کرفس سرخ می کنم.

ساعت 9 دیدن کابینت های تمیز شده و چیده شده حالم رو جا میاره.

با همسری اشتی می کنیم.

* همسری خیلی گردن درد داشت و زیاد از کمک نکردنش ناراحت نشدم چون همسری من ارتروز گردن داره.

** اگه گردنش هم درد نمیکرد نمیزاشتم کمک کنه ! لج کرده بودم دیگه !! من اخه خیلی لجبازم ... خیلی... خدا نکنه به کسی یا چیزی لج کنم ... مامان میگه از دو ماهگی ام لجباز بودم !! دو سه روز مریض میشم ( اسهال استفراغ شدید، گلاب به روتون ) بعد دکتر میگه نباید شیر مادر بخورم فقط یه شیر مخصوص باید می خوردم.  بعد از سه روز لج میکنم و دیگه شیر مامانم رو نمی خورم. فک کن ! فینگیل بچه دو ماهه لج میکنه و دیگه شیر مامانش رو نمی خوره !!قهقهه

نوشته شده در ۱۳۸٩/٥/۱۳ساعت ٩:٥٧ ‎ق.ظ توسط دخملی نظرات ()