روزهای زندگی ما !

چهارشنبه :

صبح که دارم میرم سرکار باد خنکی که تو صورتم می خوره وسوسه ام می کنه و فکرهایی میاره تو سرم. تا عصر فکرهام هی قوت میگیرن و بعد از مشورت با همسری قرار میشه عملی بشن .

عصری تا میرسم خونه کارهای شام رو می کنم. به پیشنهاد همسری لوبیا پلو درست می کنم.

حدود 7 همسری میاد خونه و از انباری سبد پیک نیک رو میاره . من سالاد درست می کنم وهمسری وسایل رو جمع می کنه .بشقاب و قاشق و چنگال و میوه و چای و شیرینی .

8 از خونه میریم بیرون. 8:15 میرسیم پارک. وای که چه قدر هوا عالیه . چه قدر خنکه .

تا میرسیم بدون درنگ و از دست دادن زمان‌ ! بساط شام رو می چینیم نیشخند انقدر مزه میده که حد نداره .

بعدش هم چای و میوه و قلیان . هوا هم که عالیه . ساعت 10 هم راه می افتیم سمت خونه  تا سریال ها رو ببینیم .

همسری چندین بار به خاطر پیشنهادم ازم تشکر میکنه .

**********

پنج شنبه :

ساعت 11 همسری زنگ میزنه . میگه خواهرشوهری کوچیکه زنگ زده که ناهار بریم خونه شون. میگه بریم ؟ میگم اره !‌چرا که نه !

ساعت 1 میرسیم . به خواهرشوهری میگم یکی از بزرگ ترین لذت ها اینه که پنج شنبه ظهر که میرسم خونه ناهار آماده باشه ...

بعد از ناهار آقایون می خوابن و ما خانوما سرمون گرمه حرف میشه. خواهرشوهری دلش از دست خانواده شوهرش خیلی پره. درد و دل می کنه . من سعی می کنم دلداریش بدم.

ساعت 6 میریم سمت خونه مامان اینا.

شب هم می مونیم . به پیشنهاد خود همسری می مونیم.

جمعه :

زود بیدار میشیم . دوش میگیرم که خنک باشم و میریم بیرون.

قراره بریم میز بخریم. میز جلو مبلی مون شیشه ایه و من دوستش ندارم !

بعد از کلی گشتن و تقریبا نا امید شدن از اینکه چیزی که می خوام رو پیدا نمی کنیم یه میز نسبتا معمولی چشمم رو میگیره. همسری زیاد خوشش نیومده و میگه اگه ام دی اف پیدا کنیم بهتره . من ولی انقدر خسته شدم و گرمم شده که الکی !‌! میگم نه من خیلی خوشم اومده .آقاهه میگه شاید بشه ام دی اف ساخت . قرار میشه از کارگاهشون بپرسه و تاعصری خبر بده.

 از مغازه که میایم بیرون طبقه باالاش هم مغازه است. مبل های شیکی گذاشته. همسری میگه  بیا یه نگاهی به مبل ها بیندازیم.

تا میریم تو مغازه یه میز خوشگل چشممون رو می گیره. بدجوریی هم میگیره ! انقدری که با وجود قیمت نسبتا بالاش می خریمش !دقیقا همونی میشه که می خواستم !

* این شب ها هوا به شدت عالیه . پیشنهاد می کنم پارک رو از دست ندین. به ما انقدر خوش گذشته که قرار گذاشتیم تند تند بریم ...

** مامان الان زنگ زده که مریضه و خونه است. ظاهرا معده درد شدید داره. جوری که نتونسته سرکار بره. چه قدر ناراحتم که نمی تونم الان پیشش باشم نگران

 

نوشته شده در ۱۳۸٩/٥/٩ساعت ٩:٤٦ ‎ق.ظ توسط دخملی نظرات ()