روزهای زندگی ما !

پنج شنبه :‌

ساعت از 7:30 تا 7:45 مدام زنگ می زنه ... من برای رفتن یا نرفتن دودلم ! اما در نهایت تصمیم می گیرم که نرم ... به همسری می گم من نمی رم ... سفت بغلم می کنه و میگه بهتر ! پس منم دیرتر میرم .

ساعت 9:15 با صدای تق تق تو سرمون بیدار میشیم ... از روی پشت بوم ... همسری میره بالا.... میگه همسایه می خواد آنتن وایمک_س ایر_ن سل بزاره ... خدا رو شکر تا همسری میاد دیگه صدا قطع میشه ... دوباره می خوابیم ... 10:30 بیدار میشیم ...همسری هم میره ...

تنم کوفته است احتمالا زیاد رقصیدم ! یه کمی رو مبل ولو میشم اما وقتی خونه نامرتب و کثیف رو می بینم بلند میشم انگاری چاره ای نیست...

یهو به سرم می زنه که اشپزخونه رو تمیز کنم. تمام وسایل چوبی (جا ادویه ای، جای قند و شکر و چای ، جای حبوبات و ... ) رو می شورم ... از عید دیگه شسته نشده بودن !

برای ناهار ماکارونی درست می کنم ....

همسری برای ناهار میاد ... بعد از ناهار دوباره می خوابیم تا ساعت 6 !

غروب میریم سمت خونه مامان اینا. سر راه تو یه مرکز خرید می بینیمشون ... همسری برای من و خواهری یه گل سر می خره ...

شب هم به خواست همسری برمی گردیم خونه ... تا ساعت 2 بازی می کنیم و تی وی می بینیم .... همسری همش میگه چه کیفی داره خونه خودمون هستیم ... الهیییییییییی !!

جمعه :

همسری ساعت 10 بیدار میشه و من 11 ... همسری میره بیرون که نون بربری تازه بخره و من بساط صبحانه رو اماده می کنم ... وقتی میاد میگه کالباس خریده با نون تازه بخوریم !! این صبحانه برای منی که عادت ندارم منجر به این میشه که تا شب هیچی نمی خورم ! یعنی گشنه ام نمیشه که بخورم !!‌

بعد از صبحانه می افتیم به جون خونه ... همه جا برق میافته... فقط می مونه شستن پرده ها ...

به اصرار مامان ناهار میریم اونجا...

عصری با هم میریم ختم یکی از آشناهای بابا ... مامان خیلی گریه می کنه اما من نمی دونم چرا این جور جاها اصلا گریه ام نمیاد ! فقط غمگین میشم ...

ساعت 8:30 من و همسری هر کدوم یه گوشه ولو شدیم که خواهر شوهری کوچیکه زنگ میزنه که ما داریم میریم پارک ... میاین بریم ؟  همسری میگه بگو نه ... حالش رو ندارم ... اما من سرتق بازی در میارم و میگم میایم !!

میریم پارک اب و آت--ش ... خیلی شلوغه اما خوش می گذره ... هر چی اصرار می کنم شام بیان خونه مون قبول نمی کنن ... کار خاصی نکردیم اما نمی دونم چرا انقدر خسته شدم !

بر می گردیم خونه و شام بیف استروگانوفمون رو که قبل از رفتن درست کرده بودم می خوریم ...

* از عروسی بگم که همه چی عالی بود ! واقعا دست پدر داماد درد نکنه ... به معنای تمام سنگ تموم گذاشته بود ... روی میز شام غذایی نبود که نباشه ! از انواع پلو و چلو و گوشت و مرغ و ماهیچه و انواع خورش تا قرمه سبزی و بادمجون و چند مدل میگو و گوشت بره و بوقلمون  و جوجه کباب و کباب چنجه و برگ و کوبیده و چند مدل کوفته و دلمه و زبان گاو در دو سه مدل پخت و بیف و چیکن استروگانف و دو سه مدل خوراک که با دل و جیگر بود یه سینی بزرگ شامل چندین مدل سوسیس و کالباس و بیشتر از 10 نوع سالاد و دسر .... یعنی فک کنم چیزی بالای 25 رقم غذا موجود بود ... میوه ها همه دستچین شده و چندین مدل آجیل سر میزها بود ... خوب وقتی نفری 120 تومان گرفته باشن طبیعتا همه چی در حد عالی وجود داره دیگه ! واقعا دستشون درد نکنه ...

** همسری بعد از برگشتن از عروسی افسردگی گرفته بود شدید ! الهی بمیرم براش ... بهش کاملا حق میدم!! همش شرایط خودش رو مقایسه می کرد و افسوس می خورد ...

*** فارسی وان چرا قطع شده ؟! بی ادبااااااااااااااااااا زبان

**** بلاگفا هم که مشکل داره !!

*****‌ یادم باشه دفعه بعد رفتم پارک یه لباسی ببرم که باهاش برم زیر آب ... چه کیفی داره !!

نوشته شده در ۱۳۸٩/٥/٢ساعت ٩:۱٧ ‎ق.ظ توسط دخملی نظرات ()