روزهای زندگی ما !

وقتی می رسم خونه از گرما روی مبل ولو میشم ... مثل بستنی نیمه آب شده ! از تشبیهم خودم خنده ام می گیره ... خیلی بی حالم اما کتابی که خواهری برام هفته پیش خریده داره بهم چشمک می زنه ...

دراز می کشم و همین جوری که مشغول خوردن میوه هستم کتاب رو ورق می زنم ... چشمم می افته به کیک هویج ! وسوسه میشم و بلند میشم ...

عاشق اینم که وسایل رو بچینم دورم ... کلا کیک پختن رو بیشتر از کیک خوردن دوست دارم !

وقتی کیک رو میریزم تو قالب از دیدن اشپزخونه وحشت می کنم ! یه کوه ظرف کثیف !!

...

بوی کیک پیچیده تو خونه و عطر دارچین و هلش داره مستم می کنه ...

بادمجون ها رو کباب می کنم ...

می خوام برای شام میرزا قاسمی درست کنم تا بزارم کنار باقالی قاتوقی که مامان صبح برام فرستاده ... چه قدر این مامان ها مهربونن خدا ... تا لب تر کردم و گفتم هوس کردم صبح درست کرد و برام فرستاد ...

همسری میاد با یک جعبه مافین شکلاتی ! می دونه که من عااااااشق طعم شکلاتم !!

وقتی دارم کارهای شام رو می کنم می پرسه خانومی شام چی داریم ؟

میگم میرزا قاسمی ...

میگه ای وللللللللللل خیلی هوس کردم بادمجون ها رو دیدم اما روم نشد بگم !

بهش می گم وا !! خوب مگه رو دربایستی داریم با هم ؟!

بعد از شام کیک مون رو می خوریم و همسری کلیییییی تعریف می کنه ...

* ای خدا ! یعنی میشه من یه روزی یه کافی شاپ کوچولو داشته باشم ؟!یه کافی شاپ خونگی مثل اون که خانمه که تو یوس ف آباد*ه ؟

** عکس ها و دستور کیک رو حتما می زارم ... یادم هست ...

*** سرگرمی جدیدمون : کشیدن پیپ !!! نیشخند البته خداییش تو این هفته فقط دیشب کشیدیم خجالت

نوشته شده در ۱۳۸٩/٤/٩ساعت ۱٠:٥٠ ‎ق.ظ توسط دخملی نظرات ()