روزهای زندگی ما !

پنج شنبه :‌

همسری ظهر میاد دنبالم . قراره بریم خرید ... تولد مادرشوهریه . به پیشنهاد دوستم میریم سمت اریاشهر ... برای مادرشوهری چشمم یه کیف می بینه که خیلی خوشگه اما حراج خورده .

می خریمش . همسری میگه همین کافیه میگم نه ! میگه فک کن حراج نبود . میگم حالا که بود !

یه بلیز خوشگل هم می بینم و می خرمش . این جوری راضی تر میشم ...

همسری یه شلوار خوششششششگل ادیداس میبینه برام . بنده خدا دیگه از خانومانه !! لباس پوشیدن من ناامید شده ! دیگه پیشنهادی هم نمیده .خودش چشمش چیزهای اسپرت میبینه برام :دیییی

شلواره خیلی خوشگل و نازه . به زور همسری می خرمش !!

همسری میگه ناهار بریم کجا ؟

سریع میگم کباب ترکیه نشاط . اووووووووه بیشتر از 6-7 ساله نرفتم. میگم هی این دوستای من تو وبشون می نویسن رفتن نشاط کباب ترکی خوردن ، ادم دلش می خواد خوب !

همسری می خنده و میره اون سمتی .

چه قدر عوض شده . چه قدر بزرگ شده . اون موقعی که من یادم میاد یه مغازه کوچولو بود که همیشه دستای کارگراش کثیف بود ! اما الان همه شون دستکش و کلاه دارن با یه سالن بزرگ !

سر غذا همسری از میز عکس میگیره برای وبلاگ ! - اما من یادم رفته بیارمش :دیییییی-

میریم خونه و یه خواب تپل ! ای می چسبه ...

غروب هم میریم سمت خونه مادرشوهری . خیلی از کادوها خوشش میاد . میگه بلیزم رو می پوشم و کیفم رو دست میگیرم و باهاش میرم خواستگاری !

فک کنم قضیه خواستگاری برادرشوهری خیلی جدیه . یکمی در موردش حرف می زنیم .

جمعه :

با خواهری از هفته پیش قرار پاساژ پروانه عزیزززززززززز رو گذاشتیم .

حدود 11 میرسیم . خواهری به پیشنهاد خودش از من و همسری جدا میشه . میگه اینجوری همه راحت تریم !

من و همسری هی می چرخیم و هی کیف می کنیم . دو تا چراغ نفتی کوچولوووووو همسری می بینه و می خره . خیلی دوستشون دارم .

همسری یه بلیز خوشگل از این نوشته دار ها - متوجه شدین دیگه نه ؟ - خوشش میاد و به اصرار من می خره .

خواهری زنگ می زنه و میاد پیش ما . 

همسری غر میزنه که تو چرا هیچی نمی خری ! بهش میگم بابا جان چیزی لازم ندارم خوب !

بعد از خریدهای خواهری میام پایین و همسری یه پیراهن خوشگل میگیره . من از بس که همسری غر زده یه سارافون تو خونه ای می خرم ... همسری می خنده و خوشحال میشه :دی

وای که چه مزه ای میده ناهار اماده !‌مامان همه جوجه ها رو کباب کرده . ما هم که همگی گشنه ...

شب هم میریم خونه مامان بزرگی . خاله هم اونجاست . خوش می گذره اما خسته ام .

کلا من پنج شنبه جمعه ها خیلی خسته میشم . شنبه میام سرکار یکمی خستگی درکنم :‌دییییییییییی

* من و همسری یه تصمیم خیلی مهم و بزرگ برای زندگی مون گرفتیم . مطمئنم که تصمیم خوبیه چون بعد از مشورت با مامان و بابا اون ها هم تائیدمون کردن . کائنات انرژی و همکاری لطفا ... خودمون رو به شما می سپرم ...

** من 3 سالم که بود خونه مون رو عوض کردیم . تو خونه جدید من دو تا دوست داشتم . که یکی شون 2-3 سال بعد خونه شون رو عوض کرد و گمش کردم و اون یکی وقتی من 10 ساله بودم با خانوادش از ایران رفت و دیگه هیچ خبری از هم نداشتیم . حالا جفت شون رو تو فیس بوک پیدا کردم - یعنی دروغ چرا ؟ اونها منو پیدا کردن - خیلیییییییییییی ذوق زده ام ! اخییییییییی . هر دوشون گفتن باورشون نمیشه دخملی کوچولو ازدواج کرده :دییییییییی

نوشته شده در ۱۳۸٩/۱٠/٥ساعت ٩:۳٦ ‎ق.ظ توسط دخملی نظرات ()